صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
بالهای شکسته )))((((((جبران خلیل جبران))))))(((
.
1
.
2
.
>>
نویسنده
پیام
minajan
اعضا
#
: 12 Jul 2007 11:20
فصل اول
اندوهی خاموش( فصل اول بالهای شکسته)
هروقت به دشت می رفتم دلمرده باز میگشتم بی انکه دلیل این افسردگی را بدانم .هروقت به آسمان خاکستری می نگریستم دلم می گرفت هرگاه صدای آواز پرندگان را میشنیدم و
زمزمه ی جویباران را عذاب می کشیدم بی انکه دلیل این درد را بدانم .می گویند که دانش محدود انسان را تهی می نماید و این خلاءدرون سهل انگارش میکند .شاید درمیانه ی آنها که مرده به دنیا امده اند این حقیقتی باشد و یا آنها که همچون اجساد منجمد زیست می کنند اما اندام حساسی که بسیار احساس می کند و اندک می داند زیرا این آسمان بلند ، نگون بخت ترین موجودات است چرا که نیروی دو قدرت دریده میشود .اول آنکه او را بر می کشد و زیبایی حیات را از میان ابر رویاها بر او می نماید و دوم انکه با زمین پیوندش می دهد غبار در چشمهایش می کند و با ترس و تاریکی بر او سلطه می یابد .
تنهایی و انزوا دستانی نرم و ابریشمین دارد و انگشتانی توانمند که قلب آدمی رادر چنگ می گیرد و به اندوه می آزارد .تنهایی گذرگاه غم است همچنان که یار، تعالی روح .
روح یک جوان هنگامی که ضربه های سنگین درد را تحمل میکند همانند زنبق سپید تازه شکفته ای است ، درمقابل نسیم می لرزد و دلش را به طلوع سحرگاه می گشاید و باز بر سایه های شب می بندد و این جوان اگر که دلمشغولیهایی نداشته باشد و دوستانی و یارانی در بازیهای خویش ، زندگانیش همچون زندان تنگی خواهد شد که درآن هیچ نمی بیند مگر تارهای عنکبوت و هیچ نمی شنود مگر صدای جنبیدن حشرات.
اندوهی که دوران جوانی مرا در خود فروبرده بود ازنداشتن سرگرمی نبود چرا که میتوانست فراچنگ آید و نه فقدان دوستانی که میتوانست فراهم گردد این غم حاصل درونی بود که مرا عاشق انزوا می کرد.او بود که در اندرون من میل به سرگرمی و بازی را کشت بالهای جوانی را از شانه هایم بر چید و ازمن برکه ای ساخت در میانه ی کوهستان که در سینه ی آرام خویش سایه ی ارواح و رنگ ابرها و درختان را منعکس می کند اما راهی نمی یابد تا که آواز خوانان به سوی دریا روان شود
و این چنین می گذشت زندگانی از ان پیشتر که هجده ساله شوم و آن سال همانند قله ی کوهی ست در زندگا نیم که دانش رادر من بیدار کرد و دگرگونی انسانی را به من تفهمیم نمود در آن سال بود که دیگر بار به دنیا امدم زندگانی انسان در کتاب و جود برگی سپید خواهد ماند همیشه مگر آنکه دیگر بار به دنیا آمده باشد...و آن سال دیدم که فرشتگان بهشتی از دریچه ی چشمان زنی در من می نگرند ..
جبران خلیل جبران
minajan
اعضا
#
: 12 Jul 2007 11:24
زیرا این آسمان بلند ، نگون بخت ترین موجودات است چرا که نیروی دو قدرت دریده میشود
minajan
اعضا
#
: 24 Jul 2007 14:13
فصل دوم
دست سرنوشت (فصل دوم بالهای شکسته)
در بهار آن سال شگفت انگیز، من در بیروت بودم. باغها پر از گلهای نیسانی بود و زمین
پوشیده از چمن سبز ، همه انگار که از راز زمین برای بهشت پرده برمی گرفتند .درختان نارنج و درختان سیب همانند حوریان و عروسانی بودند فرستاده از سوی طبیعت تا شاعران را الهام بخشند و تصورات انسانی راتهییج کنند .همه پوشیده در پیراهن عطرآگین شکوفه .
بهار در همه جا زیباست ،اما زیباتر از همه در لبنان است .همانند روحی است که بر سراسر گیتی می گذرد ، اما در لبنان درنگ می کند و با پیامبران و پادشاهان به گفتگو می نشیند و
هم آواز رودخانه ها ،غزلهای سلیمان را می خواند و همراه سروهای لبنانی خاطره ی شکوه باستان را تکرار می کند.بیروت گذشته از گل و لای زمستان و گرد و غبار تابستان ،همانند عروسی در بهار است ، یا دختر دریایی ،نشسته بر کناره ی جویی تا که در پرتو خورشید رطوبت از پوست نرم خود بر گیرد.
یک روز د رماه نیسان به دیدن دوستی رفتم که خانه اش از این شهر سحرانگیز فاصله داشت ، مشغول صحبت بودیم که مردی موقری حدود شصت و پنج ساله وارد منزل شد .از جا بر خاستم به سلام و احترام ، و دوستم او را به من فاریس افندی کارامی معرفی کرد ونام مرا با کلماتی تملق آمیز با او گفت .پیر مرد لحظه ای به من نگاه کرد و بعد با نوک انگشتان به پیشانیش زد گویی که می خواست خاطره ای را بازیابد بعد با لبخندی به من نزدیک شد و گفت " تو پسر یکی از دوستان بسیار عزیز من هستی و حالا من خوشحالم که آن دوست را در وجود تو می بینم "
من مجذوب کلام او شده بودم ، مجذوب همچنان پرنده ای که غریزه اش او را به آشیانه میکشد پیش از طوفان .وقتی که نشستیم از دوستیش با پدرم گفت و اوقاتی را که باهم گذرانده بودند .یک مرد مسن دوست دارد که در خاطره هایش به روزهای جوانی برگردد ، همچنان که غریبی آرزوی بازگشت به زادگاه خود را دارد .بازگویی داستانهای گذشته او را شادمان می کند همچنان که شاعری از سرودن بهترین شعر خویش لذت می برد .او در جان خویش ،در گذشته ها زیست میکرد چرا که حال زود گذر است و نا پایدار و آینده برای او نزدیک شدن به مهجوری گور . یک ساعت تمام سرشار خاطره ها گذشت ، همانند سایه های درختان در چمنزار . وقتی که فاریس افندی بنای رفتن گذاشت دست چپش را برشانه ی من نهاد و همچنان که دست راست مرا می فشرد گفت " پدرت را بیست سال است که ندیده ام و امیدوارم که تو زیاد به دیدن من بیایی و به این ترتیب جای او را بگیری " و من با سپاس عهد کردم که این وظیفه رادر قبال دوست عزیزپدر به جای آورم .
وقتی که پیرمرد از خانه رفت به دوستم گفتم از او برایم سخن بگوید . و او گفت " من هیچ مرد دیگری رادر بیروت نمی شناسم که ثروت او را مهربان کرده باشد و مهربانی اش برای او ثروت بیاورد .او از معدود کسانی ست که بدین جهان می ایند و ازآن می روند بی آنکه کسی را بیازارد .اما این آدمها معمولا بدبخت و مظلومند ، چرا که آن قدر هوشیار نیستند تا خود را ازگزند دیگران ایمن بدارند .فاریس افندی دختری دارد با شخصیتی شبیه خود او و زیبایی و شکوهی توصیف ناشدنی و او نیز نگون بخت خواهد بود چرا که ثروتش هم اکنون نیز اورا بر لبه ی پرتگاهی هولناک کشیده است ."
همچنان که این سخنان را می گفت می دیدم که چهره اش در هم می رود و ادامه داد " فاریس افندی مرد نیکی ست با قلبی پاک ، اما فاقد قدرت اراده، و مردم او را همانند کوری هدایت می کنند. و دخترش علیرغم غرور و هوش فراوان سخت از او اطاعت می کند و این رازی ست در زندگانی این پدر و دختر . و بدین راز مرد ناپاکی که اسقف است و شرارت خویش را پشت انجیل نهان کرده ، دست یافته است. و او رهبری است که مردم اوامرش را به جان می پذیرند و او را ستایش میکنند .و او ایشان را همچون گله ای گوسفند به کشتارگاه می برد . این اسقف برادر زاده ای دارد همه کینه و فساد . و دیر یا زود آن روز فراخواهد رسید که اسقف برادر زاده اش را در سمت راست خود و دختر فاریس افندی را درسمت چپ بنشاند و طوق ازدواج را در دستهای ناپاکش بگیرد و بر گردن ایشان گذارد و باکره ای را به فاسدی آلوده دامن ، پیوند دهد و دل روز را در آغوش شب نهد.
من چیزی بیشتر از این درباره فاریس افندی و دخترش نمی توانم گفت پس دیگر هیچ مپرس."
و با گفتن این کلمات روی خود را به جانب پنجره چرخاند انگار که می خواست با تمرکز بر زیبایی کاینات مشکل موجودیت انسانی را حل کند.
از خانه اش که می رفتم به دوستم گفتم که در چند روز آینده به دیدن فاریس افندی خواهم رفت به خاطر قولی که داده بودم و به خاطر مودتی که او را با پدرم پیوند می داد لحظه ای به من خیره شد و من در چهره اش تغییری دیدم گویی که این کلام کوتاه من ، فکر تازه ای را در ذهن او بیدار کرده بود .انگاه به شیوه ای عجیب ، راست در چشمان من نگریست ، نگاهی از سر عشق ، شفقت ، و ترس . نگاه پیامبری که از پیش می بیند انچه را که هیچ کس گمان نمی تواند برد .
و هنگامی که من روی به در نهادم لبانش تکانی خورد اما هیچ نگفت .این نگاه غریب دنبال من می آمد ،نگاهی که معنایش را نمی فهمیدم تا روزگاری که در دنیای تجربه عمری گذشت .تا آن روزگاری که دلها بی نیاز کلامی زبان یکدیگر را فهمیدند و جانها به نور دانش بالغ شدند
جبران خیلی جبران
AMIR1357
اعضا
#
: 26 Jul 2007 00:40
minajan
اعضا
#
: 26 Jul 2007 12:12
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
esi_mdk
اعضا
#
: 27 Jul 2007 00:11
سيل غمهازسرم ميگذرد
غم بي صبري دل
غم اين راه دراز
غم امروزکه درحيطه ي ديروزگذشت
غم حرفي که به دل دارم ونتوانم گفت
توچه داني که چه هاميکشم ازسرزنش
دشمن و دوست..که چه ها مي شنوم
که چه ها ميبينم
دردلم بوته ي غم کاشته اند
عشق،اين گوهرنايافته را
شوخي انگاشته اند
باتومن هرچه که گويي هستم
بي تومن هرچه که گويي بودم
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
esi_mdk
اعضا
#
: 27 Jul 2007 00:13
... هي فلاني زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آنهم از دست عزيزي كه تو دنيارا
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
minajan
اعضا
#
: 27 Jul 2007 09:55
توی دل صحرا تو عمق دریا پی تو می گشتم و ندیدمت
توی خط کتاب و توی تب تاب پی تو می گشتم و ندیدمت
تا اینکه دونستم دنبال تو باید با چشمای دل می گشتم
آخه تو خدا جون ساحل امید من و برای ساحل می گشتم
mey_foroush
اعضا
#
: 9 Aug 2007 00:46
minajan
مینا خبر داری گم شدی؟؟
.
.
.
.
امیدوارم هر جا هستی شاد باشی و سرحال...
یادت که نرفته؟ گاهی نفس بکش..
sexnasa2008
اعضا
#
: 11 Aug 2007 11:06 | ویرایش بوسیله: sexnasa2008
حکایت!
دانشمندی یکی را گفت چرا تحصیل علم نمی کنی؟
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسید: که خلاصه علم چیست؟
گفت: پنج چیز است:
اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگویم.
دوم: آنکه تا حلال منتهی نشود، دست به حرام دراز نکنم.
سوم: آنکه تا از تفتیش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوی عیب مردم نپردازم.
چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هیچ مخلوق اِلتِجا نبرم.
پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کید شیطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم.
×××××××
در زمان های پیش مردی به صلیب کشیده شد، زیرا که بسیار دوست می داشت و بسیار دوست داشته می شد.
بسیار متعجب خواهید شد اگر به شما بگویم که او را دیروز سه بار ملاقات کردم: اولین بار، به پلیسی التماس می کرد تا فاحشه ای را به زندان نبرد. دومین بار، با ولگردی میگساری می کرد. و سومین بار، با تاجرین معابد در نزاع بود.(جبران خلیل جبران)
.
1
.
2
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB