| نویسنده |
پیام |
|
|
migam to paiam gozashte bodi baram? man alan didamesh baad balat nistam javab bedam :d
زمین زخمی از خیش....و من زخمی از خویش .
|
|
|
روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم کدامينم آن من سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم؟ فروغ
تمام آرزوهای منی کاش/یکی از ارزوهای تو یاشم
|
|
|
# : 24 Aug 2007 00:04 | ویرایش بوسیله: nazi9812
jako_jonevar
واقعا آواتورت خوشگله
تمام آرزوهای منی کاش/یکی از ارزوهای تو یاشم
|
|
|
|
|
Quoting: serendipiti migam to paiam gozashte bodi baram? man alan didamesh baad balat nistam javab bedam :d همون زیر پیام من میتونی تایپ کنی و بفرستی. 
Quoting: nazi9812 واقعا آواتورت خوشگله قربانت ولی کدومشون من زیاد آواتور عوض میکنم. 
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|
|
|
شعری برای تو
این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تشنهء تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالائیست در پای گاهوارهء خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایهء من سرگردان از سایهء تو، دور و جدا باشد روزی به هم رسیم که گر باشد کس بین ما،نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را میسایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که میخندید بر طعنه های بیهده،من بودم گفتم: که بانگ هستی خود باشم اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد بر این کتاب درهم بی آغاز عصیان ریشه دار زمانها را بینی شگفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند اینجا شکوفه های گل مریم بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریاکاری در آسمان تیره نمیبینم نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شود لبریز چشمان من ز دانهء شبنمها رفتم ز خود که پرده در اندازم از چهرپاک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی در سینه ام ستارهء طوفانست پروازگاه شعلهء خشم من دردا،فضای تیرهء زندانست
من تکیه داده ام بدری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را میسایم از امید بر این در باز انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز دانم که این جدال نه آسانست شهر من وتو ، طفلک شیرینم دیریست کاشانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت لغزد بر این ترانهء دردآلود جوئی مرا درون سخنهایم گوئی بخود که مادر من او بود
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|
|
|
پوچ
دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودم
از من و هرچه در من نهان بود میرمیدی میرهیدی یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش میکشیدی میکشیدی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظهء تلخ دیدار سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گو کردم خش خش برگهای خزان را
باز خواندی باز راندی باز بر تخت عاجم نشاندی باز در کام موجم کشاندی گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو آه،هرگز ندانستم از عشق چیستس تو کیستی تو
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|
|
|
دیر در چشم روز خسته خزیدست رؤیای گنگ و تیرهء خوابی اکنون دوباره باید از این راه تنها به سوی خانه شتابی
تا سایه سیاه تو ، اینسان پیوسته در کنار تو باشد هرگز گمان مبر که در آنجا چشمی به انتظار تو باشد
بنشسته خانهء تو چو گوری د ر ابری از غبار درختان تاجی بسر نهاده چو دیروز از تارهای نقره باران
از گوشه های ساکت و تاریک چون در گشوده گشت به رویت صدها سلام خامش و مرموز پر میکشند خسته بسویت
گوئی که میتپد دل ظلمت در آن اطاق کوچک غمگین شب میخزد چو مار سیاهی بر پرده های نازک رنگین
ساعت به روی سینه دیوار خالی ز ضربه ای ،ز نوائی در جرمی از سکوت و خموشی خود نیز تکه ای ز فضائی
در قابهای کهنه ، تصاویر این چهره های مضحک فانی بیرنگ از گذشت زمانها شاید که بوده اند زمانی
آئینه همچو چشم بزرگی یکسو نشسته گرم تماشا بر روی شیشه های نگاهش بنشانده روح عاصی شب را
تو ، خسته چون پرندهء پیری رو میکنی به گرمی بستر با پلک های بسته لرزان سر مینهی به سینهء دفتر
گریند در کنار تو گوئی ارواح مردگان گذشته آنها که خفته اند بر این تخت پیش از تو در زمان گذشته
ز آنها هزار جنبش خاموش ز آنها هزار نالهء بیتاب همچون حبابهای گریزان بر چهرهء فشردهء مرداب
لبریز گشته کاج کهنسال از غار غار شوم کلاغان رقصد به روی پنجره ها باز ابریشم معطر باران
احساس میکنی که دریغ است با درد خود اگر بستیزی میبوئی آن شکوفهء غم را تا شعر تازه ای بنویسی
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|
|
|
# : 20 Sep 2007 16:39 | ویرایش بوسیله: jako_jonevar
صدا
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن
بسوی ابرهای تیره پرزد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبارآلوده و بیتاب کوبید در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند زطوفان صدای بی شکیبم بخود لرزیده، در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره،درون حوض کوثر
خدا در خواب رؤیا بار خود بود بزیر پلکها پنهان نگاهش صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره آلود دریغا،تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهی های ساحل به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا میخواست تا با پنجه خشم حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد میزد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟ من اینجا تشنهء یک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدائی
مگر چندان تواند اوج گیرد صدائی دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از "صدا" دیگر تهی بود
ولی اینجا بسوی آسمانهاست هنوز این دیده امیدوارم خدایا این صدا را می شناسی؟ من او را دوست دارم ، دوست دارم
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|
|
|
|
|
بلور رؤیا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ خامش ، بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو شبنم سپید
گوئی فرشتگان خدا در کنار ما با دستهای کوچکشان چنگ میزدند در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود محراب راز پاکی خود رنگ میزدند
پیشانی بلند تو در نور شمع ها آرام و رام بود چو دریای روشنی با ساقهای نقره نشانش نشسته بود در زیر پلکهای تو رویای روشنی
من تشنهء صدای تو بودم که می سرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند افسانه های کهنهء لبریز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ در سینه قلب روشن محراب می تپید من شعله ور در آتش آن لحظهء درنگ
گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|
|
|
ظلمت
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پلهء آن غرفه عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کورست
نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطهء نورانی چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی او درینجاست نهان می درخشد در می
گر به هم آویزیم ما دو سرگشته تنها، چون موج به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید اندر آن لحظه جادوئی موج
حلقه بر در میزنیم ، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم.........
|