| نویسنده |
پیام |
|
|
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقی

توی آبی پاک آسمونها..... اگه جایی برای موندنم نیست..... پس این شوق پریدن از کجاهاست.... که فکر دیگری توی سرم نیست....
|
|
|
برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار میآید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار میآید برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار میآید روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار میآید در و دیوار این سینه همیدرد ز انبوهی که اندر در نمیگنجد پس از دیوار میآید
توی آبی پاک آسمونها..... اگه جایی برای موندنم نیست..... پس این شوق پریدن از کجاهاست.... که فکر دیگری توی سرم نیست....
|
|
|
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند او داند از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه آن جا را گردون بنگر داند گر چشم سرش خسپد بیسر همه چشمست او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری تا باز شود کاری زان طره که بفشاند دیوانه دگر سانست او حامله جانست چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی تبریز همه عالم زو نور نو افشاند
توی آبی پاک آسمونها..... اگه جایی برای موندنم نیست..... پس این شوق پریدن از کجاهاست.... که فکر دیگری توی سرم نیست....
|
|
|
|
|
الهی به مستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیده" مردمند... پریشان دماغیم و ساقی کجاست شرابی ز شب مانده باقی کجاست به خاکم گل از آب انگور کن سراپای من آتش طور کن...... 
دلمــــــــــــــو شكـــــــــونــــــــدي....برو حالـــــــــشــو بـــبــر!!!
|
|
|
چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت میگشاید نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی عیسی روزگاری سیاح باش در شب در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی شب رو که راهها را در شب توان بریدن گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی در سایه خدایی خسپند نیکبختان زنهار ای برادر جای دگر نخسپی چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی زیرا برادرانت دارند قصد جانت هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی 
توی آبی پاک آسمونها..... اگه جایی برای موندنم نیست..... پس این شوق پریدن از کجاهاست.... که فکر دیگری توی سرم نیست....
|
|
|
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم بر سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی 
توی آبی پاک آسمونها..... اگه جایی برای موندنم نیست..... پس این شوق پریدن از کجاهاست.... که فکر دیگری توی سرم نیست....
|
|
|
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود 
توی آبی پاک آسمونها..... اگه جایی برای موندنم نیست..... پس این شوق پریدن از کجاهاست.... که فکر دیگری توی سرم نیست....
|
|
|
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما اتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما 
***کاشکی این دیوار خراب شه***من و تو با هم بمیریم***توی یک دنیای دیگه***دستای همو بگیریم***دارم می میرم***((شیما))
|
|
|
|
|
شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم فرش غمش گشتم و آخر ز بخت رفت بر این سقف مصفا دلم آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم از طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم روز شد و چادر شب می درد در پی آن عیش و تماشا دلم از دل تو در دل من نکتههاست آه چه ره است از دل تو تا دلم گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم ای تبریز از هوس شمس دین چند رود سوی ثریا دلم 
***کاشکی این دیوار خراب شه***من و تو با هم بمیریم***توی یک دنیای دیگه***دستای همو بگیریم***دارم می میرم***((شیما))
|
|
|
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته ام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم 
***کاشکی این دیوار خراب شه***من و تو با هم بمیریم***توی یک دنیای دیگه***دستای همو بگیریم***دارم می میرم***((شیما))
|