صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / داستان های کوتاهِ کوتاه از نویسندگان ناشناس
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . >>
نویسنده پیام
# : 11 Apr 2007 14:04


Quoting: lilinaze
نکنه امسال با یه کوله بار شعر اومدی؟؟؟

البته خب اگه واحدشمارش شعرروکوله باربدونیم پس یه کوله بارکمه.


# : 11 Apr 2007 14:21


alixxx2005
Quoting: alixxx2005
البته خب اگه واحدشمارش شعرروکوله باربدونیم پس یه کوله بارکمه.

اگه اینطوره
امشب تو تاپیک مشاعره منتظرتم



******* گر به فــــــــــراق خو کنم صبر کجا؟ قرار کو؟ ................ وعده وصـــــــل اگر دهد طاقت انتظار کو؟ *******
# : 11 Apr 2007 14:36


Quoting: lilinaze

اگه اینطوره
امشب تو تاپیک مشاعره منتظرتم

موافقم.فقط خداکنه شلوغ نشه.


# : 11 Apr 2007 15:02


alixxx2005
منهم امیدوارم که کاری پیش نیاد که بد قول بشم

******* گر به فــــــــــراق خو کنم صبر کجا؟ قرار کو؟ ................ وعده وصـــــــل اگر دهد طاقت انتظار کو؟ *******
# : 11 Apr 2007 22:38


Quoting: lilinaze
منهم امیدوارم که کاری پیش نیاد که بد قول بشم

خب،الان من یه ده دقیقه ای یه اومدم ومنتظرم که شمابیاین.
الانم دارم سوت می زنم که حوصله ام سرنره.


# : 11 Apr 2007 22:57


alixxx2005
من که هستم

******* گر به فــــــــــراق خو کنم صبر کجا؟ قرار کو؟ ................ وعده وصـــــــل اگر دهد طاقت انتظار کو؟ *******
# : 12 Apr 2007 05:38


Quoting: alixxx2005
که آماده ي تولدبود؛ نزد خدا رفت و از او پرسيد: ((مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجابروم؟))

خداوند پاسخ داد: ((از ميان بسياري از فرشتگان؛ من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.))
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه.
اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي است.

خداوند لبخند زد:((فرشته ي تو برايت آواز خواهد و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.))
کودک ادامه داد:((من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟))
خداوند او را نوازش کرد و گفت:((فرشته ي تو؛ زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي؛ در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.))
کودک با ناراحتي گفت:((وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟))
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:((فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.))
کودک سرش را برگرداند و پرسيد:((شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟))
فرشته ات از تو محافظت خواهدکرد؛ حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد:((اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.))
خداوند لبخند زد و گفت:((فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گر چه من همواره کنار تو خواهم بود.))
در آن هنگام بهشت آرام بود؛ اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: ((خدايا اگر بايد همين الان بروم؛ لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.))
خداوند شانه ي او را نوازش کرد و پاسخ داد: ((نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.))



داستان اولت که تعریفی نداشت!!! از همون اولش می شد حدس زد مادر

هیچ تعلیقی برای خواننده نداشت!!

"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
# : 12 Apr 2007 05:45


Quoting: alixxx2005


بستنی

پسربچه اي وارديک بستني فروشي شدوپشت ميزي نشست.پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسربچه پرسيد:((يک بستني ميوه اي چنداست؟))پيشخدمت پاسخ داد:((50سنت)).پسربچه دستش
رادرجيبش بردوشروع به شمردن کرد.بعدپرسيد:((يک بستني ساده چنداست؟))درهمين حال تعدادي
ازمشتريان درانتظارميزخالي بودند.پيشخدمت باعصبانيت پاسخ داد:((35سنت)).پسردوباره سکه
هايش راشمردوگفت:((لطفاًيک بستني ساده.))پيشخدمت بستني راآوردوبه دنبال کارخودرفت.
پسرک نيزپس ازخوردن بستني؛پول رابه صندوق پرداخت ورفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت ازآنچه ديدحيرت کرد.
آنجادرکنارظرف خالي بستني؛2سکه ي پنج سنتي و5سکه ي يک سنتي گذاشته شده بودبراي انعام پيشخدمت.


این خوب بود. قبول کن که در داستانهایی کوتاه آخر داستان باید خواننده رو با یک شوک همراه کنه

"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
# : 12 Apr 2007 05:57


Quoting: alixxx2005

يک ساعت ويژه

مردي ديروقت؛خسته وعصباني؛ازسرکاربه خانه بازگشت.دم در؛
پسرپنج ساله اش راديدکه درانتظاراوبود.
بابا يک سوال ازشما بپرسم؟
بله؛حتماً.چه سوالي؟
باباشمابراي هرساعت کارچقدرپول مي گيريد؟
مردباعصبانيت پاسخ داد:((اين به توربطي ندارد.چراچنين سوالي مي کني؟))
فقط مي خواهم بدانم.بگوييدبراي هرساعت کارچقدرپول مي گيريد؟
اگربايدبداني خوب مي گويم؛20دلار.
پسرکوچک درحالي که سرش پايين بودآه کشيد.سپس به مردنگاه کردوگفت:
مي شودلطفاً10دلاربه من قرض بدهيد؟
مردبيشترعصباني شدوگفت:اگردليلت براي پرسيدن اين سوال اين بودکه پولي براي
خريديک اسباب بازي مزخرف ازمن بگيري؛سريع به اتاقت برو؛فکرکن وببين که
چراانقدرخودخواه هستي.من هرروزسخت کارمي کنموبراي چنين رفتارهاي کودکانه اي وقت ندارم.
پسرکوچک آرام به اتاقش رفت ودررابست.
مردنشست وبازهم عصباني ترشد:((چطوربه خودش اجازه مي دهد
براي گرفتن پول ازمن چنين سوالي بپرسد؟))بعدازحدوديک ساعت؛
مردآرام ترشدوفکرکردکه شايدباپسرکوچکش خيلي تندوخشن
رفتارکرده است.شايدواقعاًچيزي بوده که اوبراي خريدش به 10دلار
نيازداشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمدپسرک از
پدرش درخواست پول کند.
مردبه سمت اتاق پسررفت ودررابازکرد.
خواب هستي پسرم؟
نه پدر؛بيدارم.
فکرکردم شايدباتوخشن رفتارکرده ام.امروزکارم سخت وطولاني
بودوهمه ي ناراحتي هايم راسرتو خالي کردم.بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.
پسرکوچولونشست؛خنديدوفريادزد:((متشکرم بابا))بعددستش را
زيربالشش بردوچنداسکناس مچاله شده درآورد.
مردوقتي ديدپسرکوچولوخودش هم پول داشته است؛دوباره
عصباني شدوغرولندکنان گفت:((بااينکه خودت پول داشتي؛چرابازهم پول خواستي؟))
پسرکوچولوپاسخ داد:((براي اينکه پولم کافي نبود.ولي الان هست.
حالامن 20دلاردارم.مي توانم يک ساعت ازکارشمارابخرم تافردا
زودتربه خانه بياييد؟دوست دارم باشماشام بخورم...))



این داستان هم جالب بود. خصوصاً تقابل کودکی خوردسال با پدر. اگر چه شابد بتوان با ابزار نقد سوسیالیستی نقد جالبی براش نوشت.... خود کلی سخن دارد.....
کودکان دنیای جالبی دارند. مشق شی عباس کیارستمی رو اگر وقت کردی ببین....

"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
# : 12 Apr 2007 06:12


Quoting: alixxx2005
موضوع اصلي رافراموش نکن

خانمي طوطي اي خريد؛اماروزبعدآن رابه مغازه برگرداندوبه
صاحب مغازه گفت:((اين پرنده صحبت نمي کند.))صاحب مغازه پرسيد:
((آيادرقفسش آينه اي هست؟طوطيهاعاشق آينه اند.آنهاتصويرشان
رادرآينه مي بينندوشروع به صحبت مي کنند.))آن خانم يک آينه
خريدورفت.
روزبعدبازآن خانم برگشت؛طوطي هنوزصحبت نمي کرد.صاحب
مغازه پرسيد:((نردبان چه؟آيادرقفسش نردباني هست؟طوطيهاعاشق
نردبان هستند.))آن خانم يک نردبان خريدورفت.
اماروزبعدبازهم آن خانم آمد.صاحب مغازه گفت:((آياطوطي شما
درقفسش تاب دارد؟نه؟خوب مشکل همين است.به محض اينکه شروع
به تاب خوردن کند؛حرف زدنش تحسين همه رابرمي انگيزد.))آن خانم
بابي ميلي يک تاب خريدورفت.
وقتي آن خانم روزبعدواردمغازه شد،چهره اش کاملاًتغييرکرده بود.
اوگفت:((طوطي مرد))
صاحب مغازه يکه خوردوپرسيد:((واقعاًمتاسفم،آيااويک کلمه هم
حرف نزد؟))
آن خانم پاسخ داد:((چرا.درست قبل ازمردنش باصدايي ضعيف از
من پرسيدکه مگردرآن مغازه،غذايي براي طوطي هانمي فروختند؟))



جالب بود؛ خصوصاً طنز. هیچ دقت کردی که چقدر بعد از افزایش دستگاههای موبایل، این جوکهای مینی مال مورد استقبال قرار گرفته. اصولا تو داستانهای مینی مال من هم عنصر تعلیق رو توشون زیاد دیده می شه با طنز......

این داستان هر دو شو داشت!!!
راستی از خودت نه نبود. اصولا کپی پیست تو دنیای ما جای کپی رایتو گرفته.

"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB