Quoting: alixxx2005
يک ساعت ويژه
مردي ديروقت؛خسته وعصباني؛ازسرکاربه خانه بازگشت.دم در؛
پسرپنج ساله اش راديدکه درانتظاراوبود.
بابا يک سوال ازشما بپرسم؟
بله؛حتماً.چه سوالي؟
باباشمابراي هرساعت کارچقدرپول مي گيريد؟
مردباعصبانيت پاسخ داد:((اين به توربطي ندارد.چراچنين سوالي مي کني؟))
فقط مي خواهم بدانم.بگوييدبراي هرساعت کارچقدرپول مي گيريد؟
اگربايدبداني خوب مي گويم؛20دلار.
پسرکوچک درحالي که سرش پايين بودآه کشيد.سپس به مردنگاه کردوگفت:
مي شودلطفاً10دلاربه من قرض بدهيد؟
مردبيشترعصباني شدوگفت:اگردليلت براي پرسيدن اين سوال اين بودکه پولي براي
خريديک اسباب بازي مزخرف ازمن بگيري؛سريع به اتاقت برو؛فکرکن وببين که
چراانقدرخودخواه هستي.من هرروزسخت کارمي کنموبراي چنين رفتارهاي کودکانه اي وقت ندارم.
پسرکوچک آرام به اتاقش رفت ودررابست.
مردنشست وبازهم عصباني ترشد:((چطوربه خودش اجازه مي دهد
براي گرفتن پول ازمن چنين سوالي بپرسد؟))بعدازحدوديک ساعت؛
مردآرام ترشدوفکرکردکه شايدباپسرکوچکش خيلي تندوخشن
رفتارکرده است.شايدواقعاًچيزي بوده که اوبراي خريدش به 10دلار
نيازداشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمدپسرک از
پدرش درخواست پول کند.
مردبه سمت اتاق پسررفت ودررابازکرد.
خواب هستي پسرم؟
نه پدر؛بيدارم.
فکرکردم شايدباتوخشن رفتارکرده ام.امروزکارم سخت وطولاني
بودوهمه ي ناراحتي هايم راسرتو خالي کردم.بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.
پسرکوچولونشست؛خنديدوفريادزد:((متشکرم بابا))بعددستش را
زيربالشش بردوچنداسکناس مچاله شده درآورد.
مردوقتي ديدپسرکوچولوخودش هم پول داشته است؛دوباره
عصباني شدوغرولندکنان گفت:((بااينکه خودت پول داشتي؛چرابازهم پول خواستي؟))
پسرکوچولوپاسخ داد:((براي اينکه پولم کافي نبود.ولي الان هست.
حالامن 20دلاردارم.مي توانم يک ساعت ازکارشمارابخرم تافردا
زودتربه خانه بياييد؟دوست دارم باشماشام بخورم...))