| نویسنده |
پیام |
|
|
تابه گیسوی تو دست ناسزان کم رسد هر دلی از حلقه ای در ذکر یاری یارب است 
@دوستی را دوست میدارم @
|
|
|
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین.....کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت 
دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
|
|
|
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
لاله
|
|
|
|
|
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم..... از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم 
دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
|
|
|
مدامم مست میدارد نسيم جعد گيسويت خرابم میکند هر دم فريب چشم جادويت پس از چندين شکيبايی شبی يا رب توان ديدن که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
لاله
|
|
|
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من ..... سالها شد که منم بر در میخانه مقیم 
دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
|
|
|
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
لاله
|
|
|
ما ملک عافیت نه به لشگر گرفته ایم.....ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم 
دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
|
|
|
|
|
مرو به خانه ارباب بیمروت دهر که گنج عافيتت در سرای خويشتن است
لاله
|
|
|
تو کز سرای طبیعت نیمروی بیرون.....کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد 
دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
|