|
|
بنام آنکه ما را آفرید تا پرستش کنیم هرآنچه را که دوست میداریم!
پس خدایا! به هر آنکه دوستش داری بفهمان که عشق بهتر از زندگی کردن است و به هر آنکه دوسترش میداری بچشان که دوست داشتن از عشق هم والاتر است.!
.....................................
اگر یه بار دیگه به دنیا بیام
یه بار نه بلکه هزار بار عاشقت میشم
راهمون از هم جدا شد،منتظرت موندم
به خاطر عشق چیزی نگفتم
از خشمم به دیوارها مشت زدم،به خاطر عشقم به غرورم اعتنا نکردم
به خاطر عشقم،سرمو پایین بردم و چیزی نگفتم،از خشمم به دیوارها مشت زدم
گریه کردم به خاطر عشقم.......
تو آسمان من،من خاکی زیر پات، من منتظرت هستم،من جلد تو هستم
تو همه چیز من،من از درونم فراری
باید سکوت کنم........
باید صبور باشم.......
چون نمیدونم که شکایتم رو به کدوم دادگاه ببرم
از کی شاکی باشم.......
از خودم؟؟؟؟
از خدا؟؟؟؟
باید سکوت کنم
باید صبور باشم!!!
..........................
..........................
***********************
از حسرتت پر شده اشک چشمهام
نمیشه بیخیالت بشم،نمیشه،نمیشه
عشقم،نگاهات رو با دنیا عوض نمیکنم،نمیشه بیخیالت بشم،نمیشه،نمیشه
از عشقم شدم دیوونه،اگه تو خواستی منو تموم کن،هر چقدر که بیشتر بهت فکر میکنم میبینم که نمیشه بیخیالت بشم،نمیشه،نمیشه......
با گشتن نمیشه پیدا کرد جانانی مثل تو،از حسرتت درونم مثل خاکستر پراکنده میشه
تو همونجوری بخند و من به قولی که به هم دادیم پابرجا ولی تو....
قبول کن که نمیشه بیخیالت بشم...........
...............
چشمهام که خورشید رو تا غروب دنبال میکنه،شاهد
شب که محکوم میکنه و ثابت میکنه نبودنت رو،شاهد
چشمهام که به راهت خیره مونده،شاهد
به وجودم وجود دادی،در دلم نهال عشق رو کاشتی،جسمم رو از من گرفتی، حتی عزراییل هم شاهد
که تو در این دنیا سلطانی،سلطان عشق،سلطان دل،سلطان غم
حتی اون خدایی که منو خلق کرد،شاهد
اونی که تا حالا دیدم و تونستم ببینم،اونی که تا حالا شنیدم و تونستم بشنوم
همه هستی من،همه ی وجود من
هر چیزی که با موهات تماس داشت؛ بوی بهشت میده،
دل من شاهد...که
به چشمهام نگاه کردی،امیدهام رو از من گرفتی،آرزوهام رو خراب کردی،به ستاره ها التماس کردم،اسمتو به آسمان بنویسم،آرزوهام رو رو آسمان نوشتم،بخونش،به خاطر عشق بخون،به خاطر عشق.
....................
خسته ام ...
ولي با همه سستي قدم هام ، ارادم رو از دست ندادم و در حركتم ...
هنوزم روزنه هاي اميدي هست ...
به اين زودي خدامو فراموش نكردم ... قويم ... قوي قوي !
ولي دارم كم ميارم ...
نياد اون روزي كه خستگيم به حدي برسه كه ايمان و اراده رو تحت خودش در بياره ...
ديگه ...
وقتي فرياد مي زنم ...
صدام مثل يه موش در مياد ... نا ندارم ... انرژي فرياد هم نمونده ...
بلد نيستم...
بلد نيستم ...
بلد نيستم سر خودم كلاه بذارم ... ...
چي مي شد ...
رو خط سرنوشت ، يه كوچه فرعي وا مي شد ... يه راه گريز ... به يه زمونه ديگه ... به يه جاي بهتر ... شايد به جهنم!
واي ... حالم از نگاه ها بهم مي خوره ... همشون مصنوعي و بي معني ان ... همشون سرد سردن...
اهورا مزداي من ( زهرا )...
دستاتو بذار رو شونم ...
آره ! بذار ... بذار تا آروم بگيرم .......
.............................
نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر
.......................................................................
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
***
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلازارترین
***
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
***
ناله از درد نکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد نکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
فریدون مشیری
........................................
حــیف لحظه هـای خــوبی کـه برای تو گـذاشـتـم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حـیف اون روزایی که کـلی نـاز چشماتو کشـیـدم
حـیف شوقـی که تـو گــفتی داری امــا من نـدیـدم
حــیـف بــا وفــایی من حیف عشـق و اعتـماد مـن
حــیف اون دسـته گـلـی کـه توی پـاییز به تو دادم
حــیف فـرصت های نقرم حیف عـمرم ودقیـقه ام
حــیف قلبم کـــه یه روزی دادمـش دستت امـانـت
حـیف اون اعتـمادی اون روز حیف واژه خـیانت
..........................................
حالـمان بد نيست،غم كم مي خوريـم كم كه نه!هر روز كم كم مي خوريـم .....آب مي خواهم سـرابـم مي دهند عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند......خود نمي دانم كجا رفتم به خواب از چـه بـيدارم نـكـردي ؟ آفـتاب.......خنجري بر قلب بيمارم زدند بـي گناهي بودم ودارم زدند...........دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شكست ............سنگ را بستند وسگ آزاد شد يك شبه بيداد آمد ،داد شد............عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه انديشه ام ...........عشق اگر نيست مرتد مي شود خوب اگر نيست من بد مي شوم........بس كن اي دل ، نا بساماني بس است كافرم،ديگر مسلماني بس است ................در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم ............بعد از اين با بي كسي خو مي كنم هر چه در دل داشتم رو مي كنم .........نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم،بت پرستم ،بت پرست......بت پرستم ،بت پرستي كارماست چشم مستي،تـحفه بازار ماست.....درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم.........من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟......قفل غم بر درب سلولم نزن من خودم خوش باورم گولم نزن.........من نمي گويم كه خاموشم نكن من نمي گويم فراموشم نكن........من نمي گويم كه با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش..........من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است.......روزگارت باد شيرين ،شاد باش دست كم تو هم يك روز فرهاد باش.......كوه كندن گر نباشد پيشه ام بوي از فرهاد دارد تيشه ام.............عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار ودستم تنگ بود ......گر نرفتم هر دوپايم بسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود.........هيچكس دست مرا واكرد؟ نه فكر دست تنگ ما را كرد؟ نه........هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه........هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت.......چند روزي هست حالم ديدني است حال من از اين وآن پرسيدني است...........گاه برروي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم........حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت...ما زياران ...................
............................................
هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود بود، كه رفتي.پنداري تقديري بود اين ماندن بامن. قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال باريدن به اين من خسته را ندادي؟ نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در هاي وهوي رفتنت دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟! دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم.اصلا مي دانـي كه من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل نـمي گيرم!مي پرسي از كي؟ از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي سرد انتظار يخ زد وآرزو هاي من هم!!! ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن سرد سخاوت – آذين دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت آن گريه كه نه،لـحظه اي سكوت هم نكرد. از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد وسهم رفتـن هاي بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!! به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در ابري ترين هواي دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم. اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار اين دل بي قرار با تو در عالـم روياست. نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم. توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟؟؟
..............................................به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد. بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان . من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي تونـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو رو تـحمل كنم .من نـمي تونـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل بشم . من نـمي تونـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نيارم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام. تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود. ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است. چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي رن. دست به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم. تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند . نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان … لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟ يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟ يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمون من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه مراقب آسـمونت باشم . آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد. مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي. با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما … بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند. من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم
.
.
.
اين مطلب رو فقط براي تو مي نويسم،تويـي كه ميدانـم آن را خواهي خواند،كاش كه مرا مي ديدي،كاش تو هم مرا مي خواندي ، با تو هستم ، تويـي كه براي من فقط منـي، من. ونه شايد بهتر باشه بگم منـي كه توام. منتظرت مي مانـم،حرفهايم را با تو گفته ام،تو هم حرفهايت را گفته اي،من كامل ،اما تو … به من نگاه كن،به من كه سبز بوده ام،به من كه زرد مي شوم،به من كه گرم بوده ام،به من كه سرد مي شوم. به من نگاه كن،به من كه از فشار غم،شكسته ام،خـميده ام. به من كه اشك مي رود ز ناودان ديده ام.به من كه تار بوده ام ، به من كه پود مي شوم. به من كه بود بوده ام،به من كه نيست مي شوم.به من نگاه كن به من،كه بي وجود تو خـموش وبـي ترانه ام. به من كه بي بهار تو درخت بي جوانه ام. به من نگاه كن به من،به من كه با تو بوده ام ، به من كه بي تو مانده ام،به من كه بي تو مانده ام،به من كه بي تو مانده ام…
.
.
.
وقتی معلم گفت عشق چند بخشه؟ زود دستمو بردم بالا و گفتم يك بخش، اما از وقتی كه تو رو شناختم فهميدم سه بخشه! آتش ديدن تو، شوق با تو بودن، اندوه بی تو ماندن!!
............................................................................
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد ،
نميخواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم
چه خواهد ساخت ،
ولی بسيار مشتاقم ،
که از خاک گلويم سوتکی سازد ،
گلويم سوتکی باشد ،
بدست کودکی گستاخ و با زيگوش
و او
يکريز و پی در پی
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را
آشفته تر سازد ،
بدين سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را . . .
دکتر علی شریعتی
.....................................................
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه ... يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه ... يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه ... يه قناری بايد به خوش اوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه.... يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه ... يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره ... يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه ... يه قلب پاک بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه.... يه چشم اشک آلود ... يه دل غم آلود ... يه کبوتر عاشق ... يه قناری خوش آواز ... يه لب خندون ... يه جاده با انتها ... يه دفتر نقاشی ... يه ديوار استوار ... يه قلب پاک و ......... اينا همه يه جايی معنی داری جاييکه : چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ... دل غم آلودت رو من شاد کنم شنونده ی آواز قشنگت من باشم ... لبای کوچيکت رو من خندون کنم نقاش دفتر خاطراتت من باشم ... پاکی قلبت رو با عشقم معنی کنی از اينکه بهم تکيه ميکنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه..!! چند وقته احساس ميکنم بزرگ شدم .... چون يه حس درونی بهم ميگه ديگه مال خودم نيستم ...
..............................
میدونید گناه من چیه ...؟
زماني که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ,
ولی اکنون که ديوانه وار
دوست دارم می گويند فراموش کن
................................
یادمه وقتی خیلی کوچیک و تنها بودم همش با خودم بودم تو خودم بودم همش مشغول بازی کردن بودم همش دنبال یه سرگرمی یا یه دوست می گشتم که باهاش بازی کنم . یادمه اینو میدیدم و می شنیدم که همه از عشق می گفتن همه در مورد عشق صحبت می کردن منم پیش خودم می گفتم خدا جونم این عشق چیه ؟ عشق کیه ؟ این عشق چیه که همه در موردش حرف می زنن هر وقت دو نفر رو با هم می دیدم حرف از عشق و عاشقی بود !!!! من خیلی کوچیک بودم خیلی کنجکاو شدم یواشکی می دیدم که به هم دیگه یه کاغذ میدادن که توش عکس عدد ۵ برعکس بود ... بعد هم به هم دیگه می گفتن :
! دوستت دارم !
تا این که یه بار رفتم جلو و این سوال رو از یکی پرسیدم ؟ گفتم این ۵ برعکس یعنی چی ؟ گفت : این ۵ یعنی امید ... این ۵ یعنی رویا ... این ۵ یعنی زندگی ... این ۵ یعنی عشق ؟!!!!..... خیلی برام حرف زد از سختی هاش برام گفت ... از شکستنش برام گفت !! بعد بهش گفتم : چرا این ۵ رو به هم دیگه می دید بعد هم می گید که دوستت دارم ؟ ولی نمی دونم چرا به آهی کشید و ترکم کرد !!! من موندم تو کار خدا که هیشکی نتونست جواب یه بچه رو بده فقط بهم می گفتن که بزرگ می شی می فهمی .... حالا یاشار دیگه بزرگ شده ..... معنای ۵ رو میدونه ! عظمت ۵ رو می دونه ! دنیای ۵ برعکس رو می دونه !!! حالا فهمدیم که چه زیباست ولی یادم موند که هر کسی ازم پرسید این چیه ؟ بهش بگم : با تمام وجودت قدر عدد ۵ رو بدون !!!
الان وقتی با خودم فکر می کنم حسرت یه چیز رو می خورم ای کاش همون یاشار کوچولو می موندم .... کاش یاشار بزرگ نمی شد کاش تو همون افکار بچگونم می موندم کاش عاشق نمیشدم و معنی ۵ برعکس رو نمی فهمیدم آخه کسی دیگه معنی این عدد ۵ رو نمی فهمه (به کسی بر نخوره !!!! دست خودم نیست) خیلی به (۵) ظلم می شه خیلی ها باهاش بازی می کنن ... خیلی ها قدر شو نمی دونن ... از همه بدتر خیلی ها می شکننش ... ولی چه کنم الان با قبلی شکسته دارم حرف می زنم تو رو خدا قدر این عدد رو بدونید واصه من که خیلی مقدسه
.......................
وقتی در تنهايی خودم قدم می زنم،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم می زند.
چه پريشانی لذت بخشی است ، دلتنگ تو بودن...
دلم برای شنيدن صدايت تنگ شده.
برای ديدنت...
ديشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نيامدی و درد انتظار را در خواب هم حس كردم ...
.............................
گفتم زندگي چند بخش است؟؟
گفت:: دو بخش
گفتم كدامند؟؟
گفت : كودكي پيري
گفتم: پس جواني چه شد؟؟
گفت با عشق ساخت* با بي وفايي سوخت* با جدايي مرد!!! !
...........................
اگه چشمت پرسيد.....بگو نديدمش!...
اگه گوشات پرسيد...بگو نشنيدمش!....
اگه دستت لرزيد...بگوماله سرماست!....
اگه پات سست شد...بگو ماله ضعفه!....
ولي اگه کسي رو دوست داشتي
(( به خودت دروغ نگووووو ))
................................
عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت
فروریختن دیوار غرور گدایی کنی... آن وقت است که
دیگر عشق نیست....صدقه است
............................................
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از غم آه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
..............................
هي نشين غصه بخور رفته كه رفته اگه دوستت داشت نمي رفت اون كه
رفته
هي نشين چشم به راه رفته كه رفته اگه عاشق بود نمي رفت اون كه رفته
بي خيالش مگه چند سال تو جوني ؟ بي خيالش مگه چند سال تو مي
موني ؟
بي خيالش اينا رسمه روزگاره همشون كاره خداست حكمتي داره ياده
حرفايه قشنگش مي دونم مثله يه داغه اون دلت خيلي گرفته شده قلبت
پاره پاره
اون كه رفته ديگه رفته ديگه اون دوستت نداره ديگه دست بردار عزيزم برو
سويه عشقه تازه هيچ كسي نمي دونه تويه دلت چي مي گذره
حرفات اندازه ي كوه پر غروره خيلي ساده
...............................
تو که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشتی
الهی تنها کست در تنهاترین تنهاییت تنهای تنهایت گذارد
-------------------------------------------------------------
اینم چند صفحه از دفترچه ی خاطرات پس از زهرا
بچه ها میخوام همه چیز رو از بین ببرم،بابا خاطراتم رو میگم
میخوام فراموششون کنم
میخوام از نو زندگی کنم
با یه ارزشهای دیگه
با یه معیار دیگه برای زندگی کردن
برای عشق،برای کار و........
آقا احسان اینها رو هم از من به یادگار داشته باش
ارادتمندت
یاشار.
یکی همیشه میگفت: سیگارت رو بکش برای سرطانت خوبه!
|