| نویسنده |
پیام |
|
|
از سيمين:
آن ديده كه با مهر به سويم نگران بود
ديدم كه نهاني نظرش با دگران بود
آن اختر تابنده كه پنداشتمش عشق
تا سوي من آمد چو شهابي گذران بود
بشكست مرا پشت ز سردي كه به من كرد
من شاخه ي گل بودم و او برف گران بود
با آب روان، برگ گل ريخته مي رفت
خوش، آن كه چنين در سفرش هم سفران بود
نرگس ز چه با غنچه در آميخت؟ كه مشكل
با كور دلان صحبت صاحب نظران بود
رقصيد و به همراه صبا طره برافشاند
گفتي كه چو ما بيد زآشفته سران بود
در كوه نشستيم كه با لاله نشينيم
با داغْ دلان الفت خونين جگران بود
سيمين دگر امروز ندارد خبر از خويش
با آنكه خود آرام دل بيخبران بود!
|
|
|
koocheh
اهتمامي ورزيدي و مزين نمودي... آه كه ياد باد آن روزگاران....
30naa
اندر معناي اين بيت شيوا تنها نيك اكتفا به اين بيت كنند كه:
مورچگان را چو بود اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست...
|
|
|
بخستند خرطوم پیلان به تیر
ز خون شد در و دشت چون آب گیر 
|
|
|
|
|
در منزلت شمع و يادي از قمرالملوك نازنين (شعر از سعدي):
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت
شنيدم كه پروانه با شمع بگفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست
تورا گريه و سوز و زاري چراست؟
بگفت: اي هوادار مسكين من
برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من به در ميرود
چو فرهادم آتش به سر ميرود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو مي دويدش به رخسار زرد
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من ايستاده ام تا بسوزم تمام
تورا آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
|
|
|
koocheh
امتنان است تو را...
سري است بي سامان، قصه اي بي پايان، هجريست بي وصال، خطيست بدون نقطه انجام... اين جنوني كه نام بر آن عشق نهاده اند و تو گويي شمع است بهين ترجمان ايستادگي... و پروانه است مقصود عارفان از تمثيل عاشق پر مدعا...
لهذاست كه گفتمت شعر به مناسبت گفتي و چراغي برافروختي در اين دخمه رندان...
|
|
|
ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده اي
ما آن شقايقــــــــيم كه با داغ زاده ايم
ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
اما بعد...
گويند روزي سودايي بود پيري را كه به جوانيش مشق عشق نكرده بود ، آرزوي مستي عشقش به سر بود و در دل هواي يار ناپيداكرده داشت...
بيت: پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
اندر اين حال به مراقبه، نفس را معمور مي داشت كه شايد از اين رهگذرش عشق به بالينش افتد. ليك اما دريغ از حضور زيبارويي... نه در گذر و نه در باغ، نه در خانه خمار و نه در مسجد معمار...
پير را دگر حوصله از سر بدر رفته بود كه ماهها از پي آن مراقبه حوري وشي را زيارت حاصل آمدش كه: ليس في الدار غيره الديار!
به نظارتي دل از دست بداد چندان كه ديگر نه عقل بماند و نه قوه وهم كه هر آنچه به وهم نايد پيش رويش حاضر بود...
آري آن پير تا چنين جمال بديد در خويش همي نگريست در خويش قوه اظهار نديد...
بيت است:
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بيوفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا...
سر در گريبان غم نهاد كه ديگرش نه قوه مانده بود و نه جمال... عشق يار را تنها گدايي سر كوي وي اكتفا كرد و شكرگذار كه ناديده از دار فاني ميل به بقا نكرده!
|
|
|
ravi_gham
حاجيان رخت چو از مكه برند ××××× مدتي در عقب سر نگرند،
تا به جايي كه حرم درنظرست ××××× چشم حجاج به دنبال سر است،
من هم از كوي تو گر بستم بار ××××× باز با كوي تو دارم سر و كار،
چشم دل سوي تو دارم شب و روز ××××× چشم بر كوي تو دارم شب و روز،
تو صنم قبله آمال مني ××××× چون كنم صرف نظر؟ مال مني!
|
|
|
|
|
Quoting: pseudonature آري آن پير تا چنين جمال بديد در خويش همي نگريست در خويش قوه اظهار نديد...
http://www.avizoon.com/upload/images/?l=4&f=36794_294.jpg
|
|
|
Quoting: shookoolat حاجيان رخت چو از مكه برند ××××× مدتي در عقب سر نگرند،
تا به جايي كه حرم درنظرست ××××× چشم حجاج به دنبال سر است،
من هم از كوي تو گر بستم بار ××××× باز با كوي تو دارم سر و كار،
چشم دل سوي تو دارم شب و روز ××××× چشم بر كوي تو دارم شب و روز،
تو صنم قبله آمال مني ××××× چون كنم صرف نظر؟ مال مني!
تو هم حبيب دوست داري؟
راستي آواتارت مباركه
اين خيلي باحال تره

ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|