| نویسنده |
پیام |
|
|
دلتنگي هايم را با تو تسهيم كردن
چه زيبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگي هايي باشد
از نوع من
دلم مي خواهد احتياجم
نيازم
درد خفه شده ي سينه ام را
همان قدر احساس كني
كه گويي احتياج توست
نياز توست
درد ريشه دوانده در وجود توست
كوتاه سخن
دلم مي خواست
" تويي " نبودي
تو ، من
و
من ، تو بوديم
شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت
و
جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد
" بي نيازي"
بي نيازي از همه چيز و از همه كس
حتي از انديشيدن
انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
آري حتي به عشق ها
چرا كه وصل من و تو
حادثه اي خواهد آفريد
در فراسوي واژه ي عشق !
|
|
|
غروب
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم
|
|
|
سپند
کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم، پریشان می شوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی، آن می شوی
سر به زانو گریه هایم را،اگر بینی به خواب
چون سپند از به دیدارم، شتابان می شوی
عزم هجران کرده ای، شاید فراموشم کنی
من که می دانم تو هم چون شمع،گریان می شوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نو بهاران، اشک ریزان می شوی
بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان توهم، بشکسته پیمان می شوی
بیم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سر تا پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بی هم زبان، در این گلستان می شوی
|
|
|
|
|
هيچ كس در باغ تنهايي من نونهال آشنايي رو نكاشت
كوله بار غربتم رو لحظه اي دست مهرباني بر نداشت
برف روب غصه ها اندوه را روي بام ديده ام پارو نكرد
مهرباني در حياط سينه ام جاي پاي غصه رو جارو نكرد
|
|
|
عشق
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز قلب زیبای تو نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما و اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر تو
عشق یعنی جان من به قربان تو
عشق یعنی خواندن از چشمان تو
حرف های دل بدون گفتگو
عشق یعنی مستی از چشمان تو
بی لب و بی جرعه و بی می و بی سبو
گاه چشم بدر و ابروی هلال
چهره ی مهتابی تو در خیال
عشق یعنی صداقت واقعی
عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی
عشق من ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان و ستون زندگی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان بهار ، با وجود یک گلبهار
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت
عشق یعنی ، تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن
به خاطر یارت بیشمار افتادن و بر خاستن
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی مهربانی در عمل
شیرینی زندگی به مانند کندوی عسل
عشق یعنی نعمت مهربانی داشتن
قدرت درک آسمانی داشتن
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن صورت یار در ماه زیبا
عشق ، آزادی و رهایی و ایمینی
عشق ، زیبایی و زلالی و روشنایی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی دریا شده
عشق یعنی آهوی آرام و رام
عشق یعنی صیادی بدون تیر و دام
عشق یعنی بره ای آزاد و شاد
عشق یعنی قصابی بدون تیغ تیز
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی برگ روی شاخه ها
عشق یعنی گل به روی شاخه ها
عشق یعنی آسمان آبی دور از غبار
چشمک یک اختر دنباله دار
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
جز کمند چشم و زلف وا بروان تو
عشق زنجیری ندارد درمیان
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان کوی عشق باش
عشق یعنی ، گاه بر بی احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام
عاشق را دیدی خودت را خاک کن
سینه ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت یارت کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نا مردی نکن
لاف مردی میزنی مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش
دین نداری عاشقی آزاده شو
هر چه میروی افتاده شو
عشق یعنی ظاهری باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی آن چنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی شدن روی زمین
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنی ست
رد پای عشق در او دیدنیست
عشق یعنی دوستی تا حد مرگ
عشق یعنی له شدن مثل یه برگ
عشق یعنی خاطراتی خوب و خوش
آرزویی در خواب خوش
آرزویی ماورای این زمین
عشق یعنی شورش آلاله ها
عشق یعنی خواهش پروانه ها
عشق یعنی تشنگی باغها
عشق یعنی بارش احساس ها
عاشقی یعنی اسیردل شدن
با هزاران درد و غم یکی شدن
عاشقی یعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشین گل شدن
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
وارد دنیای رویاها شدن
عاشقی یعنی تحمل ، انتظار
مثل ماه اسمان تنها شدن
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر ز گهر های دریایی شدن
|
|
|
می خوام امروز کمی از شما بگم
نمی خوام از تو یا من و ما بگم
می خوام امروز بگم ففط شما
اگه جسارت نمی شه دستی بکش رو سر ما
شما عاشق شما صوفی
شما معنای وجودی
شما سرور
شما از هر کسی بهتر
شما نازی شمازیبا
شما لذت یه رویا
شما انتهای عشقی
شما جاده بهشتی
شما صاحب بارون
شما امنیت خیابون
شما معنای بهشتی
شما اصل و اند عشقی
شما نایب فرشته
شما انگیزه هر چی نوشته
شما محبوب هر چی دلی
صدای نجوای بلبلی
شما مخلوق بی عیب
شما انگیزه شادی عید
شما نقطه عطف زیبایی
شما بنده پاک خدایی
شما حاکم بهشتی
شما دشمن هر چی زشتی
شما اون بالا بالا
کاخی داری تو ی ابرا
شما فلسفه بارون
شما جواب رازهای پنهون
شما لذت روز برفی
شما برای من بهترین حرفی
شما چی هستی کی هستی
شما معمای وجودی
شما معنای سلامی و درودی
شما انگیزه عشق ماهی ته رودی
شما زیباتر از حوری
|
|
|
طاقت دیدنت رو ندارم
طاقت بوییدنت رو ندارم
لذت دوست داشتنت رو دیگر نمیخوام
دیگر با ارزوی رسیدن به تو هیچ وقت نمی خوابم
صدای تیک تاک ساعت که اهنگ عشق بازیست
اهنگ عشقی از خو راضیست
که نطفه زمان را می بندد
اری زمان ثمره عشق بازی عقربه هاست
و حال این کودک که زمان نام دارد
ارزوی هایی به نام در بر دارد
برای من جزء دام چیز دیگر ندارد
نفرین بر تو ای زمان که نابودم کردی
دیگر هیچ گاه نمیخوام صدای عشق بازی ساعت را بشنوم
دیگر هیچ وقت نمیخواهم منتظر ساعت خاصی بنشینم
هر چه بر من گذشت کاری به نام به دست کودک زمان بود
بازی زمان وعشق و من
بازی ارزانی بود که با من شد
قمار بدی بود که باختم من
قمار زندگیم را باختم من
امید هستیم را باختم من
نوید مستیم را باختم من
زندگی را دستی دستی باختم من!
امروز که خدایی دارم طاقت یک لحظه جدایی ندارم
حیف که ارزوها را هم باختم من
حیف که هستیم را به نیستی باختم من
حیف که عشقم را به مشقم باختم من
حیف که گندم فروغ مژگانم را باختم من
حیف که گریه نکرده عاشقی را هم باختم من
حیف!
مطلبی این بود که نامردم من
شاید هم نا معنی نه باشد
یعنی نمردم من!
میمرم ولی دیگر نخواهم بر کسی دل بست
دیگر بر گیسوی کسی گل شقایق بست
شقایق هم گلی بود عاشق که مانند من امروز در مانده از عشق
عشق معنی زندگی که باختم من
عشق لذت بندگی ست که باختم من
اری همین جا اعلام خواهم کرد
که دیگر دوست داشتن رو هم باختم من
دیگر دوستت ندارم به خدا عشق رو هم باختم من
|
|
|
سالها به انتظار یک نفر نشستم که شاید بیایید روزی
شاید بیاید به زودی
تمام زندگیم شاید شد
حال که امد زندگیم باید شد
تمام عمرم سعی میکنم علاقه خود را به او نشان دهم
ولی حیف او باور ندارد انگار
انگار قصد عشقم را دارد انگار
حالا شاید وبایدتمام شد
انگار امد روی کار
کاری که انگار نباید انجام میشد
حال که شد عمر ما هم فنا شد
زندگی عاشقانه ام را زندگی یگانه ام را
بر دست گرفتم رفتم به خانه دوست
دوستی که برای من افریننده موجی نکوست
نخوام برد اسم از این دوست؟
زیرا ان دوست اینجا خواب است زیر همین پوست
اری بی منتی که بر او باشد زندگیم را که خود میداند درخطر انداختم
ولی رفتم که رفتم شاید کاری بکنم برای ...
اری در جواب به من گفت که نامردی
چرا ؟ شاید برای اینکه تنهایی سفر کردی
شاید از خود پرسی که گفت بر تو : اری همین گندم بود که گفت
خیلی نامردی
|
|
|
|
|
ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پاک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد
|
|
|
تو در شکفتن گل های لاله پنهانی
تو در تولد یک شاخه نور مهمانی
تو در کویر دل من چه خوب می مان ی
تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در آن زمان که تو رفتی جوانه ها خشکید
غزل ها بهانه خشکید
شمیم عاطفه در روح خانه ها خشکید
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حکایت احساس روح پیوندی
تو آیتی ز گل مهر یاس لبخندی
تو ماجرای رسیدن به قلب الوندی
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
تو یک غزل تو رباعی تو شعر آزادی
تو یک ترنم آبی ز باغ میلادی
تو قصه یی ز هیاهوی عشق فرهادی
تو را قسم به غریبان آشنا برگرد
تو ای پرنده آبی به شهر ما برگرد
مثال رفتنت آرام و بی صدا برگرد
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
|