| نویسنده |
پیام |
|
|
pussy_lover
شمع دل من روشني اش از نگه توست
خاموش نكن شمع مرا مهر تو جادوست
(شعر از خودم)
آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است/چه اهميت دارد ...بقيه اش...
|
|
|
# : 18 Sep 2006 16:49 | ویرایش بوسیله: pussy_lover
Quoting: lili20 pussy_lover
شمع دل من روشني اش از نگه توست
خاموش نكن شمع مرا مهر تو جادوست
(شعر از خودم)
lili20
مرسی جیگر
يارب اين شمع دل افروز ز كاشانه كيست ........ جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست
|
|
|
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمع اند........... اي دوست بيا رحم به تنهايي ما کن
|
|
|
|
|
Quoting: pussy_lover شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمع اند.........
بدو بدو يک شيشه شراب بيار!!
|
|
|
# : 20 Sep 2006 14:29 | ویرایش بوسیله: pussy_lover
Quoting: slash_rules دوم من
-------------------
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
حافظ
مرسي جيگر از حسن نظرت
شعر زيباي بود
Quoting: mehran_modiri_mehran صد شمع ارغوانی
از شعر زيبايت ممنون دوست عزيز
Quoting: fok من شعر نمي گم ولي تا حالا فكر كرديد اگه شمع اب نمي شد چي ميشد نمي دونم شايد عشق به وجود نمي امد باي
ما هم توي همين فكريم عزيز
ولي اگر يه شعر ميگفتي خوب ميشد 
|
|
|
Quoting: hta بدو بدو يک شيشه شراب بيار
ممنون مدير جوون از لطف شما
چي نوع شراب بيارم
عهد كردم كه هرگز ديگر مي نخورم ..... به جز از امشب و فردا شب و شبهاي ديگر
|
|
|
شب به کاشانهی اغیار نمیباید بود ............... غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه جا با همه کس یار نمیباید بود .............. یار اغیار دلآزار نمیباید بود
تشنهی خون من زار نمیباید بود. ............... تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست ......... موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
|
|
|
فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت
آن كه آيينه ي صبح و قدح لاله شكست
خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك
ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت
سايه ! ماكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار
مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت
|
|
|
|
|
شمع و پروانه
ديدي که خون نا حق پروانه ، شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند
در اطراف شعله لرزان و اشک هاي منجمد شده شمع ، پروانه کوچک و رنگارنگي پرواز مي کرد. اين پروانه از وطن خود ، از ميان گلها و رياحين پاي بيرون نهاده و پرواز کنان به حکم تقدير گرفتار شعله ي درخشنده ي شمع گرديد. دل لطيف اين گرفتار وجود مشتعل آن شد.نزديک آمد .بالا ، پايين و اطراف شمع پرواز کرد.
شعله ي شمع از خروش نسيم مي رقصيد و رقص و کرشمه ي آن بيشتر بر دل پروانه اثر کرد. پيش رفت تا معشوقه را در بر کشيده و گونه منورش را غرق بوسه نمايد و در ميان بالهاي پر نقش و نگار خود جايش دهد.
لذت وصل و شوق نيل بدين مقصود ديوانه وار به شعله سوزان نزديکش نموده ، قسمتي از بال او طعمه شمع شد ناله ي حزيني کشيد ، دورتر از شمع با بال سوخته در کنجي افتاد و از درد مي لرزيد. قطره اشک کوچکي گونه ي او را در مقابل شمع درخشان نمود،پروانه گريه مي کرد.
با بال نيمه سوخته به طرف شمع پرواز کرد.در حال ضعف بود ولي نور مقصود حرارتي دراو توليد کرده روح ضعيفش توانايي يافت مقابل شمع رسيد نعره ي جگرسوز بر آورد و گفت با اين چهره نوراني که نشانه الوهيت است چگونه قصد آزار کسي نمودي که جز تو فکري نداشته و فقط براي تو زنده است تا بال مرا سوختي و با ناخن حرمان گونه اميد مرا خراشيدي.
من از ميان گلها ، آغوش سبزه ها و از روي جويبارهاي مصفا پرواز کنان به اينجا رسيدم.مادرم هميشه مي گفت طفلک عزيز از ميان اين گلها و کنار اين چشمه ها دورتر مرو هر چه بخواهي در همين مکان براي تو مهيا است.امروز در آسمان قشنگ و روي گل هاي رنگارنگ پرواز مي کردم ، از بوي عطر گل و استنشاق هواي پاک و لطيف صبحگاهي سرمست و به تفريح مشغول بودم يک موقع به خود آمدم که از جوار وطن دور و در مکان غريب و جايي ناديده پرواز مي کنم.تاريکي شب بر وحشتم افزود ديوانه وار به هر طرفي مي رفتم ، ناگهان در دل تار شب چون ماه درخشنده طلوع کردي ، چهره ي افروخته ي تو واله و حيرانم کرد.اراده در مقابل اين منظره معدوم شد خواستم در آغوشت بگيرم و هزاران ناز و کرشمه تو را جواب گويم و در ميان بالها و سينه لطيف خود نوازشت دهم." هزاران اميد مرا اين گونه استقبال تو در هم شکست".
" مگر نمي دانستي که منهم مادري دارم که تا مرا در ميان بال ها و روي سينه خود جاي ندهد و ضربان قلب مرا حس نکند نخواهد خوابيد؟ تا حال از انتظار من تاب و توانش از دست رفته و اگر امشب مرا نبيند از شدت ياس و حرمان خواهد مرد."
شمع در مقابل پروانه مي سوخت و اشکهاي او قطره قطره بر بدن نحيف و سفيدش فرو مي ريخت.
شب تاريک سپري شد ، چهره ي خورشيد از افق بيرون آمد سپيده ي نقره فامي بر همه چيز و همه جا تابيد. از قد رعناي شمع جز توده اشک منجمد چيزي باقي نبود. روي اين توده بدن نيمه سوخته پروانه ديده مي شد. پروانه مرده بود ، مرگ او لطافت روح و ظرافت قلبش را ثابت مي کرد اين پروانه در راه عشق پاک و بي آلايش خود جان سپرد.
|
|
|
ليلی، پروانه خدا
شمع بود، اما کوچک بود، نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، اما برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و
زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی بايد دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزديک می سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست، ليلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زيرا شمع ها زيادی نزديکند.
بال ليلی هرگز نمی سوزد. ليلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزاند.
ليلی تا ابد زير خنکای شمع خدا می رقصد.
|