| نویسنده |
پیام |
|
|
در کنار چشمه های سلسبيل تو
ما نمی خواهيم آن خواب طلايی را
سايه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايی را
حافظ، آن پيری که دريا بود و دنيا بود
بر «جوی» بفروخت اين باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را
چيست اين افسانهء رنگين عطرآلود ؟
چيست اين رويای جادوبار سحر آميز؟
کيستند اين حوريان، اين خوشه های نور ؟
جامه هاشان از حرير نازک پرهيز
کوزه ها در دست و بر آن ساق های نرم
لرزش موج خيال انگيز دامان ها
می خرامند از دری بر درگهی آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آب ها پاکيزه تر از قطره های اشک
نهرها بر سبزه های تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه های روشن ياقوت
گاه چيده، گاه بر هر شاخه ناچيده
سبز خطانی سرا پا لطف و زيبایی
ساقيان بزم و رهزن های گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوريان مايل
قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها، بر پايه هاشان دانهء الماس
پرده ها چون بالهايی از حرير سبز
از فضاها می ترواد عطر تند ياس
ما در اينجا خاک پای باده و معشوق
ناممان ميخوارگان راندهء رسوا
تو در آن دنيا می و معشوق می بخشی
مؤمنان بی گناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت، بارالها، خود ثوابی بود
هر چه داريم از تو داريم، ای که خود گفتی:
« مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست
هر که را من خواهم او را تيره دل سازم
هر که را من برگزينم، پاک دامانست .»
پس دگر ما را چه حاصل زين عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره يابيم
يا برانی يا بخوانی ، ميل ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمی تابيم
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو ؟
تو چه هستی ، جز دو دست گرم در بازی؟
ديگران در کار گل مشغول و تو در گل
می دمی - تا بندهء سر گشته ای سازی
تو چه هستی، ای همه هستی ما از تو
جز يکی سدی به راه جستجوی ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه می آيی و می خندی به روی ما
تو چه هستی ؟ بندهء نام و جلال خويش
ديده در آينهء دنيا جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه هاي بی زوال خويش
برق چشمان سرابی، رنگ نيرنگی
شيرهء شب های شومی، ظلمت گوری
شايد آن خفاش پير خفته ای کز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری
|
|
|
خود پرستی تو، خدايا، خود پرستی تو
کفر می گويم، تو خارم کن، تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدايی -در دلم بنشين و پاکم کن
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز «خود» سوزيم
بعد از آن يا اشک، يا لبخند، يا فرياد
فرصتی تا توشه ره را بيندوزيم
************************************************************
|
|
|
عصیان (خدائی )
نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها
چهره هائی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجير
داستان هائی ز لطف ايزد يکتا
سينهء سرد زمين لکه های گور
هر سلامی سايهء تاريک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشيد بيمار تب آلودی
جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته
می نشينم خيره در چشمان تاريکی
می شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟
همچو فريادی بپيچم در دل دنيا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود
من به اين تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود
گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ويران جاده های اين جهان پير
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند
عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم
يا ره باغ ارم کوتاه می کردم
يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم
گر خدا بودم دگر اين شعلهء عصيان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پيشتر می رفت و دنيای مرا می سوخت
سينه ها را قدرت فرياد می دادم
خود درون سينه ها فرياد می کردم
هستی من گسترش می يافت در"هستی"
شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم
مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت
تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد
خانه می کردم ميان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبير می کردم
می دريدم جامهء پرهيز را بر تن
خود درون جام می تطهير می کردم
من رها می کردم اين خلق پريشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه ای از بادهء هستی بياشامند
خويش را با زينت مستی بيارايند
من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم
مسجد و می خانهء اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه های روشن پايم
|
|
|
|
|
من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خويش
گوش بر فرياد خلق بينوای خويش
تا ببينم دردهاشان را دوایی هست
يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟
گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
اين جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشير من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود
ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست
خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور
زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست
زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها
من کجا و زين تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها
می نشينم خيره در چشمان تاريکي
شب فرو می ريزد از روزن به بالينم
آه ، حتی در پس ديوارهای عرش
هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم
ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، اين شيطان ، خدای من
******************************************************************
|
|
|
عصیان خدا
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم
سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم میگفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجهء خشم خروشانم را زیر و رو میریخت
دستهای خته ام بعد از هزاران سال خاموی
کوهها را در دهان باز دریاها فرو میریخت
میگشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
میدریدم پرده های دود را تا در خرو باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
میدمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها ، چون مارهای تشنه ، برخیزید
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار
زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را میگشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم
آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند
خسته از زهد خدائی،نیمه ب در بستر ابلیس
در سراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را
میگزیدم دربهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را
*********************************************************
|
|
|
شعری برای تو
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تنهء تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالائیست
در پای گاهوارهء خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایهء من سرگردان
از سایهء تو، دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما،نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنه های بیهده،من بودم
گفتم: که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب درهم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شگفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمیبینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من ز دانهء شبنمها
رفتم ز خود که پرده در اندازم
از چهرپاک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستارهء طوفانست
پروازگاه شعلهء خشم من
دردا،فضای تیرهء زندانست
من تکیه داده ام بدری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو ، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانهء دردآلود
جوئی مرا درون سخنهایم
گوئی بخود که مادر من او بود
*********************************************************
|
|
|
پوچ
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودم
از من و هرچه در من نهان بود
میرمیدی
میرهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهء تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گو کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه،هرگز ندانستم از عشق
چیستس تو
کیستی تو
*********************************************************
|
|
|
دیر
در چشم روز خسته خزیدست
رؤیای گنگ و تیرهء خوابی
اکنون دوباره باید از این راه
تنها به سوی خانه شتابی
تا سایه سیاه تو ، اینسان
پیوسته در کنار تو باشد
هرگز گمان مبر که در آنجا
چشمی به انتظار تو باشد
بنشسته خانهء تو چو گوری
د ر ابری از غبار درختان
تاجی بسر نهاده چو دیروز
از تارهای نقره باران
از گوشه های ساکت و تاریک
چون در گشوده گشت به رویت
صدها سلام خامش و مرموز
پر میکشند خسته بسویت
گوئی که میتپد دل ظلمت
در آن اطاق کوچک غمگین
شب میخزد چو مار سیاهی
بر پرده های نازک رنگین
ساعت به روی سینه دیوار
خالی ز ضربه ای ،ز نوائی
در جرمی از سکوت و خموشی
خود نیز تکه ای ز فضائی
در قابهای کهنه ، تصاویر
این چهره های مضحک فانی
بیرنگ از گذشت زمانها
شاید که بوده اند زمانی
آئینه همچو چشم بزرگی
یکسو نشسته گرم تماشا
بر روی شیشه های نگاهش
بنشانده روح عاصی شب را
تو ، خسته چون پرندهء پیری
رو میکنی به گرمی بستر
با پلک های بسته لرزان
سر مینهی به سینهء دفتر
گریند در کنار تو گوئی
ارواح مردگان گذشته
آنها که خفته اند بر این تخت
پیش از تو در زمان گذشته
ز آنها هزار جنبش خاموش
ز آنها هزار نالهء بیتاب
همچون حبابهای گریزان
بر چهرهء فشردهء مرداب
لبریز گشته کاج کهنسال
از غار غار شوم کلاغان
رقصد به روی پنجره ها باز
ابریشم معطر باران
احساس میکنی که دریغ است
با درد خود اگر بستیزی
میبوئی آن شکوفهء غم را
تا شعر تازه ای بنویسی
*********************************************************
|
|
|
|
|
صدا
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
بسوی ابرهای تیره پرزد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زطوفان صدای بی شکیبم
بخود لرزیده، در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره،درون حوض کوثر
خدا در خواب رؤیا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد میزد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟
من اینجا تشنهء یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدائی دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از "صدا" دیگر تهی بود
ولی اینجا بسوی آسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را می شناسی؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
*********************************************************
|
|
|
بلور رؤیا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو شبنم سپید
گوئی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود
محراب راز پاکی خود رنگ میزدند
پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی
من تشنهء صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنهء لبریز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظهء درنگ
گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو
*********************************************************
|