صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / ««« شازده کوچولو - اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌رى - برگردان: احمد شاملو »»»شازده کوچولو
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . >>
نویسنده پیام
# : 30 Jul 2006 15:16


و با وجود اين به راه افتاديم.
پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتيم شب شد و ستاره‌ها يکى يکى درآمدند. من که از زور تشنگى تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب مى‌ديدم. حرف‌هاى شهريار کوچولو تو ذهنم مى‌رقصيد.
ازش پرسيدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهايت سادگى گفت: -آب ممکن است براى دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چيزى دستگيرم نشد اما ساکت ماندم. مى‌دانستم از او نبايد حرف کشيد.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتى سکوت گفت:
-قشنگىِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلى است که ما نمى‌بينيمش...
گفتم: -همين طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشاى چين و شکن‌هاى شن شدم.
باز گفت: -کوير زيباست.
و حق با او بود. من هميشه عاشق کوير بوده‌ام. آدم بالاى توده‌اى شن لغزان مى‌نشيند، هيچى نمى‌بيند و هيچى نمى‌شنود اما با وجود اين چيزى توى سکوت برق‌برق مى‌زند.
شهريار کوچولو گفت: -چيزى که کوير را زيبا مى‌کند اين است که يک جايى يک چاه قايم کرده...
از اين‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآميزِ شن پى بردم حيرت‌زده شدم. بچگى‌هام تو خانه‌ى کهنه‌سازى مى‌نشستيم که معروف بود تو آن گنجى چال کرده‌اند. البته نگفته پيداست که هيچ وقت کسى آن را پيدا نکرد و شايد حتا اصلا کسى دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ى اهل خانه را تردماغ مى‌کرد: «خانه‌ى ما تهِ دلش رازى پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کوير، چيزى که اسباب زيبايى‌اش مى‌شود نامريى است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق دارى.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم مى‌لرزيد.انگار چيز شکستنىِ بسيار گران‌بهايى را روى دست مى‌بردم. حتا به نظرم مى‌آمد که تو تمام عالم چيزى شکستنى‌تر از آن هم به نظر نمى‌رسد. تو روشنى مهتاب به آن پيشانى رنگ‌پريده و آن چشم‌هاى بسته و آن طُرّه‌هاى مو که باد مى‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه مى‌بينم صورت ظاهرى بيش‌تر نيست. مهم‌ترش را با چشم نمى‌شود ديد...»
باز، چون دهان نيمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نيمه‌لبخندى را داشت به خود گفتم: «چيزى که تو شهريار کوچولوى خوابيده مرا به اين شدت متاثر مى‌کند وفادارى اوست به يک گل: او تصويرِ گل سرخى است که مثل شعله‌ى چراغى حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش مى‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر ديدم. حس کردم بايد خيلى مواظبش باشم: به شعله‌ى چراغى مى‌مانست که يک وزش باد هم مى‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ى سحر چاه را پيداکردم.

شهريار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... مى‌چپند تو قطارهاى تندرو اما نمى‌دانند دنبال چى مى‌گردند. اين است که بنامى‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت: -اين هم کار نشد...
چاهى که به‌اش رسيده‌بوديم اصلا به چاه‌هاى کويرى نمى‌مانست. چاه کويرى يک چاله‌ى ساده است وسط شن‌ها. اين يکى به چاه‌هاى واحه‌اى مى‌مانست اما آن دوروبر واحه‌اى نبود و من فکر کردم دارم خواب مى‌بينم.
گفتم: -عجيب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چيز روبه‌راه است.
خنديد تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت

و قرقره مثل بادنماى کهنه‌اى که تا مدت‌ها پس از خوابيدنِ باد مى‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت: -مى‌شنوى؟ ما داريم اين چاه را از خواب بيدار مى‌کنيم و او دارد براى‌مان آواز مى‌خواند...
دلم نمى‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. براى تو زيادى سنگين است.
سطل را آرام تا طوقه‌ى چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز مى‌لرزيد لرزش خورشيد را مى‌ديدم.
گفت: -بده من، که تشنه‌ى اين آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پى چه چيز مى‌گشته!
سطل را تا لب‌هايش بالا بردم. با چشم‌هاى بسته نوشيد. آبى بود به شيرينىِ عيدى. اين آب به کُلّى چيزى بود سواىِ

# : 30 Jul 2006 15:18


هرگونه خوردنى. زاييده‌ى راه رفتنِ زير ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلاى بازوهاى من بود. مثل يک چشم روشنى براى دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عيد و موسيقىِ نماز نيمه‌شب عيد کريسمس و لطف لب‌خنده‌ها عيديى را که بم مى‌دادند درست به همين شکل آن همه جلا و جلوه مى‌بخشيد.
گفت: -مردم سياره‌ى تو ور مى‌دارند پنج هزار تا گل را تو يک گلستان مى‌کارند، و آن يک دانه‌اى را که پِىَش مى‌گردند آن وسط پيدا نمى‌کنند...
گفتم: -پيدايش نمى‌کنند.
-با وجود اين، چيزى که پىَش مى‌گردند ممکن است فقط تو يک گل يا تو يک جرعه آب پيدا بشود...
جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد.
باز گفت: -گيرم چشمِ سَر کور است، بايد با چشم دل پى‌اش گشت.
من هم سيراب شده بودم. راحت نفس مى‌کشيدم. وقتى آفتاب درمى‌آيد شن به رنگ عسل است. من هم از اين رنگ عسلى لذت مى‌بردم. چرا مى‌بايست در زحمت باشم...
شهريار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِى! قولت قول باشد ها!
- کدام قول؟
- يادت است؟ يک پوزه‌بند براى بَرّه‌ام... آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌هاى اوليه‌ام را از جيب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت: -بائوباب‌هات يک خرده شبيه کلم شده.
اى واى! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام مى‌نازيدم.
- روباهت... گوش‌هاش بيش‌تر به شاخ مى‌ماند... زيادى درازند!
و باز زد زير خنده.
- آقا کوچولو دارى بى‌انصافى مى‌کنى. من جز بوآهاى بسته و بوآهاى باز چيزى بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نيست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد يک پوزه‌بند کشيدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خيالاتى به سر دارى که من ازشان بى‌خبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -مى‌دانى؟ فردا سالِ به زمين آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌اى سکوت دوباره گفت: -همين نزديکى‌ها پايين آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بى اين که بدانم چرا غم عجيبى احساس کردم. با وجود اين سوآلى به ذهنم رسيد: -پس هشت روز پيش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار ميل دورتر از هر آبادى وسطِ کوير به من برخوردى اتفاقى نبود: داشتى برمى‌گشتى به همان جايى که پايين‌آمدى...
دوباره سرخ شد
و من با دودلى به دنبال حرفم گفتم:
- شايد به مناسبت همين سال‌گرد؟...
باز سرخ شد. او هيچ وقت به سوآل‌هايى که ازش مى‌شد جواب نمى‌داد اما وقتى کسى سرخ مى‌شود معنيش اين است که «بله»، مگر نه؟
به‌اش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را بريد:
- ديگر تو بايد بروى به کارت برسى. بايد بروى سراغ موتورت. من همين‌جا منتظرت مى‌مانم. فردا عصر برگرد...
منتها من خاطر جمع نبودم. به ياد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهليش کنند بفهمى‌نفهمى خودش را به اين خطر انداخته که کارش به گريه‌کردن بکشد.
کنار چاه ديوارِ سنگى مخروبه‌اى بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور ديدم که آن بالا نشسته پاها را آويزان کرده،

و شنيدم که مى‌گويد:
-پس يادت نمى‌آيد؟ درست اين نقطه نبود ها!
لابد صداى ديگرى به‌اش جوابى داد، چون شهريار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
- چرا چرا! روزش که درست همين امروز است گيرم محلش اين جا نيست...

# : 30 Jul 2006 15:19


راهم را به طرف ديوار ادامه دادم. هنوز نه کسى به چشم خورده بود نه صداى کسى را شنيده بودم اما شهريار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت مى‌توانى ببينى رَدِّ پاهايم روى شن از کجا شروع مى‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاريک که شد مى‌آيم.
بيست مترى ديوار بودم و هنوز چيزى نمى‌ديدم. پس از مختصر مکثى دوباره گفت:
- زهرت خوب هست؟ مطمئنى درد و زجرم را کِش نمى‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نياورده بودم.
گفت: -خب، حالا ديگر برو. دِ برو. مى‌خواهم بيايم پايين!
آن وقت من نگاهم را به پايين به پاى ديوار انداختم و از جا جستم! يکى از آن مارهاى زردى که تو سى ثانيه کَلَکِ آدم را مى‌کنند، به طرف شهريار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جيبم مى‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صداى من مثل فواره‌اى که بنشيند آرام روى شن جارى شد و بى آن که چندان عجله‌اى از خودش نشان دهد باصداى خفيف فلزى لاى سنگ‌ها خزيد.
من درست به موقع به ديوار رسيدم و طفلکى شهريار کوچولو را که رنگش مثل برف پريده بود تو هوا بغل کردم.
- اين ديگر چه حکايتى است! حالا ديگر با مارها حرف مى‌زنى؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقيقه‌هايش آب زدم و جرعه‌اى به‌اش نوشاندم. اما حالا ديگر اصلا جرات نمى کردم ازش چيزى بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌اى مى‌زند که تير خورده‌است و دارد مى‌ميرد.
گفت: -از اين که کم و کسرِ لوازم ماشينت را پيدا کردى خوش‌حالم. حالا مى‌توانى برگردى خانه‌ات...
- تو از کجا فهميدى؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که على‌رغم همه‌ى نوميدى‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌هاى من هيچ جوابى نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر مى‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گيرم راه من خيلى دورتر است... خيلى سخت‌تر است...
حس مى‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌اى دارد مى‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عين يک بچه‌ى کوچولو. با وجود اين به نظرم مى‌آمد که او دارد به گردابى فرو مى‌رود و براى نگه داشتنش از من کارى ساخته نيست... نگاه متينش به دوردست‌هاى دور راه کشيده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندى زد.
مدت درازى صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم مى‌شود.
-عزيز کوچولوى من، وحشت کردى...
- امشب وحشت خيلى بيش‌ترى چشم به‌راهم است.
دوباره از احساسِ واقعه‌اى جبران ناپذير يخ زدم. اين فکر که ديگر هيچ وقت غش‌غش خنده‌ى او را نخواهم شنيد برايم سخت تحمل‌ناپذير بود. خنده‌ى او براى من به چشمه‌اى در دلِ کوير مى‌مانست.
- کوچولوئَکِ من، دلم مى‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت: -امشب درست مى‌شود يک سال و اخترَکَم درست بالاى همان نقطه‌اى مى‌رسد که پارسال به زمين آمدم.
- کوچولوئک، اين قضيه‌ى مار و ميعاد و ستاره يک خواب آشفته بيش‌تر نيست. مگر نه؟
به سوال من جوابى نداد اما گفت: -چيزى که مهم است با چشمِ سَر ديده نمى‌شود.
- مسلم است.
- در مورد گل هم همين‌طور است: اگر گلى را دوست داشته باشى که تو يک ستاره‌ى ديگر است، شب تماشاى آسمان چه لطفى پيدا مى‌کند: همه‌ى ستاره‌ها غرق گل مى‌شوند!
- مسلم است...
- در مورد آب هم همين‌طور است. آبى که تو به من دادى به خاطر قرقره و ريسمان درست به يک موسيقى مى‌مانست... يادت که هست... چه خوب بود.
- مسلم است...
- شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه مى‌کنى. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم براى تو مى‌شود يکى از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست دارى همه‌ى ستاره‌ها را تماشا کنى... همه‌شان

# : 30 Jul 2006 15:23


مى‌شوند دوست‌هاى تو... راستى مى‌خواهم هديه‌اى بت بدهم...
و غش غش خنديد.
- آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنيدنِ اين خنده‌ام!
- هديه‌ى من هم درست همين است... درست مثل مورد آب.
- چى مى‌خواهى بگويى؟
- همه‌ى مردم ستاره دارند اما همه‌ى ستاره‌ها يک‌جور نيست: واسه آن‌هايى که به سفر مى‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضى ديگر فقط يک مشت روشنايىِ سوسوزن‌اند. براى بعضى که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن باباى تاجر طلا بود. اما اين ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکى ستاره‌هايى خواهى داشت که تنابنده‌اى مِثلش را ندارد.
- چى مى‌خواهى بگويى؟
- نه اين که من تو يکى از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکى از آن‌ها مى‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مى‌کنى برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ى ستاره‌ها مى‌خندند. پس تو ستاره‌هايى خواهى داشت که بلدند بخندند!
و باز خنديد.
- و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمى‌زاد يک جورى تسلا پيدا مى‌کند ديگر) از آشنايى با من خوش‌حال مى‌شوى. دوست هميشگى من باقى مى‌مانى و دلت مى‌خواهد با من بخندى و پاره‌اى وقت‌هام واسه تفريح پنجره‌ى اتاقت را وا مى‌کنى... دوستانت از اين‌که مى‌بينند تو به آسمان نگاه مى‌کنى و مى‌خندى حسابى تعجب مى‌کنند آن وقت تو به‌شان مى‌گويى: «آره، ستاره‌ها هميشه مرا خنده مى‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها يقين‌شان مى‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌اى. جان! مى‌بينى چه کَلَکى به‌ات زده‌ام...
و باز زد زير خنده.
- به آن مى‌ماند که عوضِ ستاره يک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خنديد و بعد حالتى جدى به خودش گرفت:
- نه، من تنهات نمى‌گذارم.


- ظاهر آدمى را پيدا مى‌کنم که دارد درد مى‌کشد... يک خرده هم مثل آدمى مى‌شوم که دارد جان مى‌کند. رو هم رفته اين جورى‌ها است. نيا که اين را نبينى. چه زحمتى است بى‌خود؟
- تنهات نمى‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
- اين را بيش‌تر از بابت ماره مى‌گويم که، نکند يک‌هو تو را هم بگزد. مارها خيلى خبيثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نيش بزنند.
- تنهات نمى‌گذارم.
منتها يک چيز باعث خاطر جمعيش شد:
- گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند ديگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بى سر و صدا گريخت.
وقتى خودم را به‌اش رساندم با قيافه‌ى مصمم و قدم‌هاى محکم پيش مى‌رفت. همين قدر گفت: -اِ! اين‌جايى؟
و دستم را گرفت.
اما باز بى‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردى آمدى. رنج مى‌برى. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را پيدا مى‌کنم.
من ساکت ماندم.
- خودت درک مى‌کنى. راه خيلى دور است. نمى‌توانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلى سنگين است.
من ساکت ماندم.
- گيرم عينِ پوستِ کهنه‌اى مى‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمى دل‌سرد شد اما باز هم سعى کرد:
- خيلى با مزه مى‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه مى‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هايى در مى‌آيند با قرقره‌هاى

# : 30 Jul 2006 15:24


زنگ زده. همه‌ى ستاره‌ها بم آب مى‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
- خيلى با مزه مى‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله مى‌شوى من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گريه مى‌کرد...
- خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايى بروم.
و گرفت نشست، چرا که مى‌ترسيد.


مى‌دانى؟... گلم را مى‌گويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بى‌شيله‌پيله. براى آن که جلو همه‌ى عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چى دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. ديگر نمى‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همه‌اش همين و بس...
باز هم کمى دودلى نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمى به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پايش جرقه‌ى زردى جست و... فقط همين! يک دم بى‌حرکت ماند. فريادى نزد. مثل درختى که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايى بلند نشد.


شش سال گذشته است و من هنوز بابت اين قضيه جايى لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از اين که مرا دوباره زنده مى‌ديدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها مى‌گفتم اثر خستگى است.
حالا کمى تسلاى خاطر پيدا کرده‌ام. يعنى نه کاملا... اما اين را خوب مى‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکرى هم نبود که چندان وزنى داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عين هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خيلى مهمى که هست، من پاک يادم رفت به پوزه‌بندى که براى شهريار کوچولو کشيدم تسمه‌ى چرمى اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزه‌ى بَرّه ببندد. اين است که از خودم مى‌پرسم: «يعنى تو اخترکش چه اتفاقى افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چريده باشد؟...»
گاه به خودم مى‌گويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشه‌اى مى‌گذارد و هواى بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت مى‌شود و ستاره‌ها همه به شيرينى مى‌خندند.
گاه به خودم مى‌گويم: «همين کافى است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصف‌شبى بى‌سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبديل به اشک مى‌شوند!...
يک راز خيلى خيلى بزرگ اين جا هست: براى شما هم که او را دوست داريد، مثل من هيچ چيزِ عالم مهم‌تر از دانستن اين نيست که تو فلان نقطه‌اى که نمى‌دانيم، فلان بره‌اى که نمى‌شماسيم گل سرخى را چريده يا نچريده...
خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشم‌هاى خودتان تفاوتش را ببينيد...
و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من اين زيباترين و حزن‌انگيزترين منظره‌ى عالم است. اين همان منظره‌ى دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».
آن قدر به دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد اگر روزى تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا افتاد حتما آن را خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان مى‌خواهم که عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اى توقف کنيد. آن وقت اگر بچه‌اى به طرف‌تان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايى بود، اگر وقتى ازش سوالى کرديد جوابى نداد، لابد حدس مى‌زنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم:
بى درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته

--- پایان ---

# : 30 Jul 2006 15:43


khoshhal001


# : 1 Aug 2006 21:28


khoshhal001
//////////////////////////////////////////////////////////
این یکی ازبهترین داستانهایی بودکه من تاحالا خونده بودم.البته من این ویه بارقبلا خونده بودم
واصلا می خواستم تویه تایپیک بنویسمش که توخودت زودتر زحمتش روکشیدی.
خیلی خوب بود
دستت دردنکنه

# : 2 Aug 2006 13:51


mehran_modiri_mehran


alixxx2005

خوب معلوم متنی را که شاملو ترجمه کنه بد نمی شه

# : 29 Sep 2006 05:22


البته ترجمه های دیگه ای هم هست .... قاضی هم بد ننوشته

# : 7 Oct 2006 17:13


Quoting: icy_ice
البته ترجمه های دیگه ای هم هست .... قاضی هم بد ننوشته

ترجمه قاضی را نخوندم ولی فکر نکنم مثل شاملو بشه

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB