| نویسنده |
پیام |
|
|
به مىخواره که صُمبُکم پشت يک مشت بطرى خالى و يک مشت بطرى پر نشسته بود گفت: -چه کار دارى مىکنى؟
مىخواره با لحن غمزدهاى جواب داد: -مِى مىزنم.
شهريار کوچولو پرسيد: -مِى مىزنى که چى؟
مىخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش براى او مىسوخت پرسيد: -چى را فراموش کنى؟
مىخواره همان طور که سرش را مىانداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش مىخواست دردى از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگى از چى؟
مىخواره جواب داد: -سرشکستگىِ مىخواره بودنم را.
اين را گفت و قال را کند و به کلى خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که مىرفت تو دلش مىگفت: -اين آدم بزرگها راستىراستى چهقدر عجيبند!
اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپيشه بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتشسيگارتان خاموش شده.
- سه و دو مىکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بيست و دو. بيست و دو و شش بيست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بيست و شش و پنج سى و يک. اوف! پس جمعش مىکند پانصدويک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار هفتصد و سى و يک.
- پانصد ميليون چى؟
- ها؟ هنوز اين جايى تو؟ پانصد و يک ميليون چيز. چه مىدانم، آن قدر کار سرم ريخته که!... من يک مرد جدى هستم و با حرفهاى هشتمننهشاهى سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهريار کوچولو که وقتى چيزى مىپرسيد ديگر تا جوابش را نمىگرفت دست بردار نبود دوباره پرسيد:
- پانصد و يک ميليون چى؟
تاجر پيشه سرش را بلند کرد:
- تو اين پنجاه و چهار سالى که ساکن اين اخترکم همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام. اوليش بيست و دو سال پيش يک سوسک بود که خدا مىداند از کدام جهنم پيدايش شد. صداى وحشتناکى از خودش در مىآورد که باعث شد تو يک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعهى دوم يازده سال پيش بود که استخوان درد بىچارهام کرد. من ورزش نمىکنم. وقت يللىتللى هم ندارم. آدمى هستم جدى... اين هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و يک ميليون و...
- اين همه ميليون چى؟
|
|
|
تاجرپيشه فهميد که نبايد اميد خلاصى داشته باشد. گفت: -ميليونها از اين چيزهاى کوچولويى که پارهاى وقتها تو هوا ديده مىشود.
- مگس؟
- نه بابا. اين چيزهاى کوچولوى براق.
- زنبور عسل؟
- نه بابا! همين چيزهاى کوچولوى طلايى که وِلِنگارها را به عالم هپروت مىبرد. گيرم من شخصا آدمى هستم جدى که وقتم را صرف خيالبافى نمىکنم.
- آها، ستاره؟
- خودش است: ستاره.
- خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت مىخورد؟
- پانصد و يک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار و هفتصد و سى و يکى. من جدىّم و دقيق.
- خب، به چه دردت مىخورند؟
- به چه دردم مىخورند؟
- ها.
- هيچى تصاحبشان مىکنم.
- ستارهها را؟
- آره خب.
- آخر من به يک پادشاهى برخوردم که...
- پادشاهها تصاحب نمىکنند بلکه بهاش «سلطنت» مىکنند. اين دو تا با هم خيلى فرق دارد.
- خب، حالا تو آنها را تصاحب مىکنى که چى بشود؟
- که دارا بشوم.
- خب دارا شدن به چه کارت مىخورد؟
- به اين کار که، اگر کسى ستارهاى پيدا کرد من ازش بخرم.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «اين بابا هم منطقش يک خرده به منطق آن دائمالخمره مىبَرَد.» با وجود اين باز ازش پرسيد:
- چه جورى مىشود يک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه بى درنگ با اَخم و تَخم پرسيد: -اين ستارهها مال کىاند؟
- چه مىدانم؟ مال هيچ کس.
- پس مال منند، چون من اول به اين فکر افتادم.
- همين کافى است؟
- البته که کافى است. اگر تو يک جواهر پيدا کنى که مال هيچ کس نباشد مىشود مال تو. اگر جزيرهاى کشف کنى که مال هيچ کس نباشد مىشود مال تو. اگر فکرى به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسى نزده به اسم خودت ثبتش مىکنى و مىشود مال تو. من هم ستارهها را براى اين صاحب شدهام که پيش از من هيچ کس به فکر نيفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهريار کوچولو گفت: -اين ها همهاش درست. منتها چه کارشان مىکنى؟
تاجر پيشه گفت: -ادارهشان مىکنم، همين جور مىشمارمشان و مىشمارمشان. البته کار مشکلى است ولى خب ديگر، من آدمى هستم بسيار جدى.
شهريار کوچولو که هنوز اين حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت:
- اگر من يک شال گردن ابريشمى داشته باشم مىتوانم بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر يک گل داشته باشم مىتوانم بچينم با خودم ببرمش. اما تو که نمىتوانى ستارهها را بچينى!
- نه. اما مىتوانم بگذارمشان تو بانک.
- اينى که گفتى يعنى چه؟
- يعنى اين که تعداد ستارههايم را رو يک تکه کاغذ مىنويسم مىگذارم تو کشو درش را قفل مىکنم.
- همهاش همين؟
- آره همين کافى است.
شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کارى نيست که آن قدرها جديش بشود
|
|
|
گرفت». آخر تعبير او از چيزهاى جدى با تعبير آدمهاى بزرگ فرق مىکرد.
باز گفت: -من يک گل دارم که هر روز آبش مىدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهاى يک بار پاک و دودهگيرىشان مىکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک مىکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو اين حساب، هم براى آتشفشانها و هم براى گل اين که من صاحبشان باشم فايده دارد. تو چه فايدهاى به حال ستارهها دارى؟
تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابى بدهد اما چيزى پيدا نکرد. و شهريار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که مىرفت تو دلش مىگفت: -اين آدم بزرگها راستى راستى چهقدر عجيبند!
اخترکِ پنجم چيز غريبى بود. از همهى اخترکهاى ديگر کوچکتر بود، يعنى فقط به اندازهى يک فانوس پايهدار و يک فانوسبان جا داشت.
شهريار کوچولو از اين راز سر در نياورد که يک جا ميان آسمان خدا تو اخترکى که نه خانهاى روش هست نه آدمى، حکمت وجودى يک فانوس و يک فانوسبان چه مىتواند باشد. با وجود اين تو دلش گفت:
- خيلى احتمال دارد که اين بابا عقلش پارهسنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه و مسته کم عقلتر نيست. دست کم کارى که مىکند يک معنايى دارد. فانوسش را که روشن مىکند عينهو مثل اين است که يک ستارهى ديگر يا يک گل به دنيا مىآورد و خاموشش که مىکند پندارى گل يا ستارهاى را مىخواباند. سرگرمى زيبايى است و چيزى که زيبا باشد بى گفتوگو مفيد هم هست.
وقتى رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
- سلام. واسه چى فانوس را خاموش کردى؟
- دستور است. صبح به خير!
- دستور چيه؟
- اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردى باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: -چيز سر در آوردنىيى توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجى قرمزى عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
- کار جانفرسايى دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش مىکردم و شب که مىشد روشنش مىکردم. باقى روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقى شب را هم مىتوانستم بگيرم بخوابم...
- بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختى من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقى مانده است.
- خب؟
- حالا که سياره دقيقهاى يک بار دور خودش مىگردد ديگر من يک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم: دقيقهاى يک بار فانوس را روشن مىکنم يک بار خاموش.
- چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش يک دقيقه طول مىکشد!
فانوسبان گفت: -هيچ هم عجيب نيست. الان يک ماه تمام است که ما داريم با هم اختلاط مىکنيم.
- يک ماه؟
- آره. سى دقيقه. سى روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهريار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد اين مرد را که تا اين حد به دستور وفادار است دوست مىدارد. يادِ آفتابغروبهايى افتاد که آن وقتها خودش با جابهجا کردن صندليش دنبال مىکرد. براى اين که دستى زير بال دوستش کرده باشد گفت:
- مىدانى؟ يک راهى بلدم که مىتوانى هر وقت دلت بخواهد استراحت کنى.
فانوسبان گفت: -آرزوش را دارم.
|
|
|
|
|
آخر آدم مىتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلى کند.
شهريار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
- تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن مىتوانى يک بار دور بزنيش. اگر آن اندازه که لازم است يواش راه بروى مىتوانى کارى کنى که مدام تو آفتاب بمانى. پس هر وقت خواستى استراحت کنى شروع مىکنى به راهرفتن... به اين ترتيب روز هرقدر که بخواهى برايت کِش مىآيد.
فانوسبان گفت: -اين کار گرهى از بدبختى من وا نمىکند. تنها چيزى که تو زندگى آرزويش را دارم يک چرت خواب است.
شهريار کوچولو گفت: -اين يکى را ديگر بايد بگذارى در کوزه.
فانوسبان گفت: -آره. بايد بگذارمش در کوزه... صبح بخير!
و فانوس را خاموش کرد.
شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آنهاى ديگر، يعنى خودپسنده و تاجره اگر اين را مىديدند دستش مىانداختند و تحقيرش مىکردند، هر چه نباشد کار اين يکى به نظر من کمتر از کار آنها بىمعنى و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکى به چيزى جز خودش مشغول است.
از حسرت آهى کشيد و همان طور با خودش گفت:
- اين تنها کسى بود که من مىتوانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستى راستى خيلى کوچولو است و دو نفر روش جا نمىگيرند.
چيزى که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به اين اخترک کوچولويى که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.
اخترک ششم اخترکى بود ده بار فراختر، و آقاپيرهاى توش بود که کتابهاى کَتوکلفت مىنوشت.
همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد با خودش گفت:
- خب، اين هم يک کاشف!
شهريار کوچولو لب ميز نشست و نفس نفس زد. نه اين که راه زيادى طى کرده بود؟
آقا پيره بهاش گفت: -از کجا مىآيى؟
شهريار کوچولو گفت: -اين کتاب به اين کلفتى چى است؟ شما اينجا چهکار مىکنيد؟
آقا پيره گفت: -من جغرافىدانم.
- جغرافىدان چه باشد؟
- جغرافىدان به دانشمندى مىگويند که جاى درياها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بيابانها را مىداند.
شهريار کوچولو گفت: -محشر است. يک کار درست و حسابى است.
و به اخترک جغرافىدان، اين سو و آنسو نگاهى انداخت. تا آن وقت اخترکى به اين عظمت نديدهبود.
- اخترکتان خيلى قشنگ است. اقيانوس هم دارد؟
جغرافىدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهريار کوچولو گفت: -عجب! (بد جورى جا خورده بود) کوه چهطور؟
جغرافىدان گفت: -از کجا بدانم؟
- شهر، رودخانه، بيابان؟
جغرافىدان گفت: از اينها هم خبرى ندارم.
- آخر شما جغرافىدانيد؟
جغرافىدان گفت: -درست است ولى کاشف که نيستم. من حتا يک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافىدان نيست که دورهبيفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و درياها و اقيانوسها و بيابانها را بشمرد. مقام جغرافىدان برتر از آن است که دوره بيفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بيرون نمىگذارد بلکه کاشفها را آن تو مىپذيرد ازشان سوالات مىکند و از خاطراتشان يادداشت بر مىدارد و اگر خاطرات يکى از آنها به نظرش جالب آمد دستور مىدهد روى خُلقيات آن کاشف تحقيقاتى صورت بگيرد.
- براى چه؟
- براى اين که اگر کاشفى گندهگو باشد کار کتابهاى جغرافيا را به فاجعه مىکشاند. هکذا کاشفى که اهل پياله باشد.
- آن ديگر چرا؟
- چون آدمهاى دائمالخمر همه چيز را دوتا مىبينند. آن وقت جغرافىدان برمىدارد جايى که يک کوه
|
|
|
بيشتر نيست مىنويسد دو کوه.
شهريار کوچولو گفت: -پس من يک بابايى را مىشناسم که کاشف هجوى از آب در مىآيد.
- بعيد نيست. بنابراين، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نيست تحقيقاتى هم روى کشفى که کرده انجام مىگيرد.
- يعنى مىروند مىبينند؟
- نه، اين کار گرفتاريش زياد است. از خود کاشف مىخواهند دليل بياورد. مثلا اگر پاى کشف يک کوه بزرگ در ميان بود ازش مىخواهند سنگهاى گندهاى از آن کوه رو کند.
جغرافىدان ناگهان به هيجان در آمد و گفت: -راستى تو دارى از راه دورى مىآيى! تو کاشفى! بايد چند و چون اخترکت را براى من بگويى.
و با اين حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشيد. معمولا خاطرات کاشفها را اول بامداد يادداشت مىکنند و دست نگه مىدارند تا دليل اقامه کند، آن وقت با جوهر مىنويسند.
گفت: -خب؟
شهريار کوچولو گفت: -اخترک من چيز چندان جالبى ندارد. آخر خيلى کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است يکيش خاموش. اما، خب ديگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافىدان هم گفت: -آدم چه مىداند چه پيش مىآيد.
- يک گل هم دارم.
- نه، نه، ما ديگر گل ها را يادداشت نمىکنيم.
- چرا؟ گل که زيباتر است.
- براى اين که گلها فانىاند.
- فانى يعنى چى؟
جغرافىدان گفت: -کتابهاى جغرافيا از کتابهاى ديگر گرانبهاترست و هيچ وقت هم از اعتبار نمىافتد. بسيار به ندرت ممکن است يک کوه جا عوض کند. بسيار به ندرت ممکن است آب يک اقيانوس خالى شود. ما فقط چيزهاى پايدار را مىنويسيم.
شهريار کوچولو تو حرف او دويد و گفت: -اما آتشفشانهاى خاموش مىتوانند از نو بيدار بشوند. فانى را نگفتيد يعنى چه؟
جغرافىدان گفت: -آتشفشان چه روشن باشد چه خاموش براى ما فرقى نمىکند. آنچه به حساب مىآيد خود کوه است که تغيير پيدا نمىکند.
شهريار کوچولو که تو تمام عمرش وقتى چيزى از کسى مىپرسيد ديگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانى يعنى چه؟
- يعنى چيزى که در آينده تهديد به نابودى شود.
- گل من هم در آينده نابود مىشود؟
- البته که مىشود.
شهريار کوچولو در دل گفت: «گل من فانى است و جلو دنيا براى دفاع از خودش جز چهارتا خار هيچى ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توى اخترکم تک و تنها رها کردهام!»
اين اولين بارى بود که دچار پريشانى و اندوه مىشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسيد: -شما به من ديدن کجا را توصيه مىکنيد؟
جغرافىدان بهاش جواب داد: -سيارهى زمين. شهرت خوبى دارد...
و شهريار کوچولو هم چنان که به گلش فکر مىکرد به راه افتاد.
لاجرم، زمين، سيارهى هفتم شد.
زمين، فلان و بهمان سياره نيست. رو پهنهى زمين يکصد و يازده پادشاه (البته بامحاسبهى پادشاهان سياهپوست)، هفت هزار جغرافىدان، نهصد هزار تاجرپيشه، پانزده کرور مىخواره و ششصد و بيست و دو کرور خودپسند و به عبارت ديگر حدود دو ميليارد آدم بزرگ زندگى مىکند. براى آنکه از حجم زمين مقياسى به دستتان بدهم بگذاريد بهتان بگويم که پيش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قارهى زمين وسايل زندگىِ لشکرى جانانه شامل يکصد و شصت و دو هزار و پانصد و يازده نفر فانوسبان را تامين کنند.
روشن شدن فانوسها از دور خيلى باشکوه بود. حرکات اين لشکر مثل حرکات يک بالهى تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوسبانهاى زلاندنو و استراليا بود. اينها که فانوسهاشان را روشن مىکردند، مىرفتند
|
|
|
مىگرفتند مىخوابيدند آن وقت نوبت فانوسبانهاى چين و سيبرى مىرسيد که به رقص درآيند. بعد، اينها با تردستى تمام به پشت صحنه مىخزيدند و جا را براى فانوسبانهاى ترکيه و هفت پَرکَنِهى هند خالى مى کردند. بعد نوبت به فانوسبانهاى آمريکاىجنوبى مىشد. و آخر سر هم نوبت فانوسبانهاى افريقا و اروپا مىرسد و بعد نوبت فانوسبانهاى آمريکاى شمالى بود. و هيچ وقتِ خدا هم هيچکدام اينها در ترتيب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمىشدند. چه شکوهى داشت! ميان اين جمع عظيم فقط نگهبانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگهبانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمرى به بطالت و بىهودگى مىگذراندند: آخر آنها سالى به سالى همهاش دو بار کار مىکردند.
آدمى که اهل اظهار لحيه باشد بفهمى نفهمى مىافتد به چاخان کردن. من هم تو تعريف قضيهى فانوسبانها براى شما آنقدرهاروراست نبودم. مىترسم به آنهايى که زمين ما را نمىسناسند تصور نادرستى داده باشم. انسانها رو پهنهى زمين جاى خيلى کمى را اشغال مىکنند. اگر همهى دو ميليارد نفرى که رو کرهى زمين زندگى مىکنند بلند بشوند و مثل موقعى که به تظاهرات مىروند يک خورده جمع و جور بايستند راحت و بىدرپسر تو ميدانى به مساحت بيست ميل در بيست ميل جا مىگيرند. همهى جامعهى بشرى را مىشود يکجا روى کوچکترين جزيرهى اقيانوس آرام کُپه کرد.
البته گفتوگو ندارد که آدم بزرگها حرفتان را باور نمىکنند. آخر تصور آنها اين است که کلى جا اشغال کردهاند، نه اينکه مثل بائوبابها خودشان را خيلى مهم مىبينند؟ بنابراين بهشان پيشنهاد مىکنيد که بنشينند حساب کنند. آنها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس اين پيشنهاد حسابى کيفورشان مىکند. اما شما را به خدا بىخودى وقت خودتان را سر اين جريمهى مدرسه به هدر ندهيد. اين کار دو قاز هم نمىارزد. به من که اطمينان داريد. شهريار کوچولو پاش که به زمين رسيد از اين که ديارالبشرى ديده نمىشد سخت هاج و واج ماند.
تازه داشت از اين فکر که شايد سياره را عوضى گرفته ترسش بر مىداشت که چنبرهى مهتابى رنگى رو ماسهها جابهجا شد.
شهريار کوچولو همينجورى سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهريار کوچولو پرسيد: -رو چه سيارهاى پايين آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمين تو قارهى آفريقا.
- عجب! پس رو زمين انسان به هم نمىرسد؟
مار گفت: -اينجا کوير است. تو کوير کسى زندگى نمىکند. زمين بسيار وسيع است.
شهريار کوچولو رو سنگى نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم مىگويم ستارهها واسه اين روشنند که هرکسى بتواند يک روز مال خودش را پيدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چهقدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اينجا آمدهاى چه کار؟
شهريار کوچولو گفت: -با يک گل بگومگويم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهريار کوچولو درآمد که: -آدمها کجاند؟ آدم تو کوير يک خرده احساس تنهايى مىکند.
مار گفت: -پيش آدمها هم احساس تنهايى مىکنى.
شهريار کوچولو مدت درازى تو نخ او رفت و آخر سر بهاش گفت: -تو چه جانور بامزهاى هستى! مثل يک انگشت، باريکى.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهى مقتدرترم.
شهريار کوچولو لبخندى زد و گفت: -نه چندان... پا هم که ندارى. حتا راه هم نمىتونى برى...
- من مىتونم تو را به چنان جاى دورى ببرم که با هيچ کشتىيى هم نتونى برى.
مار اين را گفت و دور قوزک پاى شهريار کوچولو پيچيد. عين يک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسى را لمس کنم به خاکى که ازش درآمده بر مىگردانم اما تو پاکى و از يک سىّارهى ديگر آمدهاى...
شهريار کوچولو جوابى بش نداد.
- تو رو اين زمين خارايى آنقدر ضعيفى که به حالت رحمم مىآيد. روزىروزگارى اگر دلت خيلى هواى اخترکت را کرد بيا من کمکت کنم... من مىتوانم...
|
|
|
شهريار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستى تو چرا همهى حرفهايت را به صورت معما درمىآرى؟
مار گفت: -حلّال همهى معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچى برنخورد: يک گل سه گلبرگه. يک گلِ ناچيز.
شهريار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: -آدمها کجاند؟
گل روزى روزگارى عبور کاروانى را ديدهبود. اين بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايى باشد. سالها پيش ديدمشان. منتها خدا مىداند کجا مىشود پيداشان کرد. باد اينور و آنور مىبَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟ بىريشگى هم حسابى اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
از کوه بلندى بالا رفت.
تنها کوههايى که به عمرش ديده بود سه تا آتشفشانهاى اخترک خودش بود که تا سر زانويش مىرسيد و از آن يکى که خاموش بود جاى چارپايه استفاده مىکرد. اين بود که با خودش گفت: «از سر يک کوه به اين بلندى مىتوانم به يک نظر همهى سياره و همهى آدمها را ببينم...» اما جز نوکِ تيزِ صخرههاى نوکتيز چيزى نديد.
همين جورى گفت: -سلام.
طنين بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهريار کوچولو گفت: -کى هستيد شما؟
طنين بهاش جواب داد: -کى هستيد شما... کى هستيد شما... کى هستيد شما...
گفت: -با من دوست بشويد. من تک و تنهام.
طنين بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سيارهى عجيبى! خشکِخشک و تيزِتيز و شورِشور. اين آدمهاش که يک ذره قوهى تخيل ندارند و هر چه را بشنوند عينا تکرار مىکنند... تو اخترک خودم گلى داشتم که هميشه اول او حرف مىزد...»
اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از ميان ريگها و صخرهها و برفها به جادهاى برخورد. و هر جادهاى يکراست مىرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلى بود.
گلها گفتند: -سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عين گل خودش بودند. حيرتزده ازشان پرسيد: -شماها کى هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.
آهى کشيد و سخت احساس شوربختى کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکى هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من اين را مىديد بدجور از رو مىرفت. پشت سر هم بنا مىکرد سرفهکردن و، براى اينکه از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن مىزد و من هم مجبور مىشدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه براى سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستى راستى مىمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خيال مىکردم در صورتىکه آنچه دارم فقط يک گل معمولى است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکىشان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتى به حساب نمىآيم.»
|
|
|
رو سبزهها دراز شد و حالا گريه نکن کى گريهکن.
آن وقت بود که سر و کلهى روباه پيدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسى را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازى کن. نمىدانى چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمىتوانم بات بازى کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهى کشيد و گفت: -معذرت مىخواهم.
اما فکرى کرد و پرسيد: -اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستى. پى چى مىگردى؟
شهريار کوچولو گفت: -پى آدمها مىگردم. نگفتى اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار مىکنند. اينش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مىدهند و خيرشان فقط همين است. تو پى مرغ مىکردى؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مىگردم. اهلى کردن يعنى چى؟
روباه گفت: -يک چيزى است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهاى مثل صد هزار پسر بچهى ديگر. نه من هيچ احتياجى به تو دارم نه تو هيچ احتياجى به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتياج پيدا مىکنيم. تو واسه من ميان همهى عالم موجود يگانهاى مىشوى من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم مىشود. يک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهى زمين هزار جور چيز مىشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهى زمين نيست.
روباه که انگار حسابى حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهى ديگر است؟
- آره.
- تو آن سياره شکارچى هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
- نه.
روباه آهکشان گفت: -هميشهى خدا يک پاى بساط لنگ است!
اما پى حرفش را گرفت و گفت: -زندگى يکنواختى دارم. من مرغها را شکار مىکنم آدمها مرا. همهى مرغها عين همند همهى آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ مىکند. اما اگر تو منو اهلى کنى انگار که زندگيم را چراغان کرده باشى. آن وقت صداى پايى را مىشناسم که باهر صداى پاى ديگر فرق مىکند: صداى پاى ديگران مرا وادار مىکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداى پاى تو مثل نغمهاى مرا از سوراخم مىکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را مىبينى؟ براى من که نان بخور نيستم گندم چيز بىفايدهاى است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزى نمىاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتى اهليم کردى محشر مىشود! گندم که طلايى رنگ است مرا به ياد تو مىاندازد و صداى باد را هم که تو گندمزار مىپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازى شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مىخواهد منو اهلى کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلى مىخواهد، اما وقتِ چندانى ندارم. بايد بروم دوستانى پيدا کنم و از کلى چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايى که اهلى کند مىتواند سر در آرد. انسانها ديگر براى سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها مىخرند. اما چون دکانى نيست که دوست معامله کند
|
|
|
|
|
آدمها ماندهاند بىدوست... تو اگر دوست مىخواهى خب منو اهلى کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلى خيلى حوصله کنى. اولش يک خرده دورتر از من مىگيرى اين جورى ميان علفها مىنشينى. من زير چشمى نگاهت مىکنم و تو لامتاکام هيچى نمىگويى، چون تقصير همهى سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش مىتوانى هر روز يک خرده نزديکتر بنشينى.
فرداى آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودى. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايى من از ساعت سه تو دلم قند آب مىشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادى و خوشبختى مىکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مىکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختى را مىفهمم! اما اگر تو وقت و بى وقت بيايى من از کجا بدانم چه ساعتى بايد دلم را براى ديدارت آماده کنم؟... هر چيزى براى خودش قاعدهاى دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنى چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايى است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزى است که باعث مىشود فلان روز با باقى روزها و فلان ساعت با باقى ساعتها فرق کند. مثلا شکارچىهاى ما ميان خودشان رسمى دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهاى ده مىروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: براى خودم گردشکنان مىروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچىها وقت و بى وقت مىرقصيدند همهى روزها شبيه هم مىشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتى نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلى کرد.
لحظهى جدايى که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمىتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمىخواستم، خودت خواستى اهليت کنم.
روباه گفت: همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير مىشود!
روباه گفت: همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهاى به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمى که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مىکنيم و من به عنوان هديه رازى را بهات مىگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاى گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنى به گل من نمىمانيد و هنوز هيچى نيستيد. نه کسى شما را اهلى کرده نه شما کسى را. درست همان جورى هستيد که روباه من بود: روباهى بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهى عالم تک است.
گلها حسابى از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالى هستيد. براىتان نمىشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر مىبيند مثل شما. اما او به تنهايى از همهى شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايى که مىبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پاى گِلِهگزارىها يا خودنمايىها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هيچى نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازى که گفتم خيلى ساده است:
جز با دل هيچى را چنان که بايد نمىشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمىبيند.
شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمىبيند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کردهاى.
شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمرى است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنى. تو تا زندهاى نسبت به چيزى که اهلى کردهاى مسئولى. تو مسئول گُلِتى...
شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
شهريار کوچولو گفت: سلام.
|
|
|
سوزنبان گفت: سلام.
شهريار کوچولو گفت: تو چه کار مىکنى اينجا؟
سوزنبان گفت: مسافرها را به دستههاى هزارتايى تقسيم مىکنم و قطارهايى را که مىبَرَدشان گاهى به سمت راست مىفرستم گاهى به سمت چپ. و همان دم سريعالسيرى با چراغهاى روشن و غرّشى رعدوار اتاقک سوزنبانى را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهاى دارند! پىِ چى مىروند؟
سوزنبان گفت: از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسى نمىداند!
سريعالسير ديگرى با چراغهاى روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اينها اولىها نيستند. آنها رفتند اينها برمىگردند.
- جايى را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمىزاد هيچ وقت جايى را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريعالسيرِ نورانىِ ثالثى غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: -اينها دارند مسافرهاى اولى را دنبال مىکنند؟
سوزنبان گفت: -اينها هيچ چيزى را دنبال نمىکنند. آن تو يا خوابشان مىبَرَد يا دهندره مىکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار مىدهند به شيشهها.
شهريار کوچولو گفت: -فقط بچههاند که مىدانند پىِ چى مىگردند. بچههاند که کُلّى وقت صرف يک عروسک پارچهاى مىکنند و عروسک براىشان آن قدر اهميت به هم مىرساند که اگر يکى آن را ازشان کِش برود مىزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: -بخت، يارِ بچههاست.
شهريار کوچولو گفت: -سلام!
پيلهور گفت: -سلام.
اين بابا فروشندهى حَبهاى ضد تشنگى بود. خريدار هفتهاى يک حب مىانداخت بالا و ديگر تشنگى بى تشنگى.
شهريار کوچولو پرسيد: -اينها را مىفروشى که چى؟
پيلهور گفت: -باعث صرفهجويى کُلّى وقت است. کارشناسهاى خبره نشستهاند دقيقا حساب کردهاند که با خوردن اين حبها هفتهاى پنجاه و سه دقيقه وقت صرفهجويى مىشود.
- خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقيقه را چه کار مىکنند؟
ـ هر چى دلشان خواست...
شهريار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقيقه وقتِ زيادى داشته باشم خوشخوشک به طرفِ يک چشمه مىروم...»
هشتمين روزِ خرابى هواپيمام تو کوير بود که، در حال نوشيدنِ آخرين چکّهى ذخيرهى آبم به قضيهى پيلهوره گوش داده بودم. به شهريار کوچولو گفتم:
- خاطرات تو راستى راستى زيباند اما من هنوز از پسِ تعمير هواپيما برنيامدهام، يک چکه آب هم ندارم. و راستى که من هم اگر مىتوانستم خوشخوشک به طرف چشمهاى بروم سعادتى احساس مىکردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگير!
- واسه چى؟
- واسه اين که تشنگى کارمان را مى سازد. واسه اين!
از استدلال من چيزى حاليش نشد و در جوابم گفت:
- حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن يک دوست عالى است. من که از داشتن يک دوستِ روباه خيلى خوشحالم...
به خودم گفتم نمىتواند ميزان خطر را تخمين بزند: آخر او هيچ وقت نه تشنهاش مىشود نه گشنهاش. يه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنهم است... بگرديم يک چاه پيدا کنيم...
از سرِ خستگى حرکتى کردم: -اين جورى تو کويرِ برهوت رو هوا پىِ چاه گشتن احمقانه است.
|