| نویسنده |
پیام |
|
|
سوره تماشا
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.
و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.
و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.
|
|
|
خیلی عالی
دستت درد نکنه

|
|
|

|
|
|
|
|
بسيار عالي
قربونت آقا مهران

ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
ravi_gham
انگار خيلي سهراب رو دوست داري.... ميشه بگي چرا؟؟
تو نوشته هاي قبليت هم ارادتت رو نسبت بهش حس كردم! چه چيز خاصي باعث شده انقدر از سهراب خوشت بياد؟
|
|
|
# : 31 Jul 2006 20:57 | ویرایش بوسیله: ravi_gham
Quoting: mehran_modiri_mehran انگار خيلي سهراب رو دوست داري.... ميشه بگي چرا؟؟
تو نوشته هاي قبليت هم ارادتت رو نسبت بهش حس كردم! چه چيز خاصي باعث شده انقدر از سهراب خوشت بياد
نوع جهان بيني سهراب رو دوست دارم
ساده بيني زندگي و عشق به خالق مثل منصور حلاج اما با ظرافت بسيار بيشتر
مخصوصا همين شعر سوره تماشا كه شاهكاره
همينجور عرفان پنهان درون نوشته هاش يه تركيبي بين عرفان اسلامي و هندي
يا
bodhi
آني بود درها وا شده بود
برگي نه
شاخي نه
باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش
اين خاموش
آن خاموش
خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود ؟ با ميشي گرگي همپا شده بود
نقش صدا كمرنگ
نقش ندا كمرنگ
پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته
او رفته
ما بي ما شده بود
زيبايي تنها شده بود
هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود

ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
Quoting: ravi_gham
آني بود درها وا شده بود
برگي نه
شاخي نه
باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مكان خاموش
اين خاموش
آن خاموش
خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود ؟ با ميشي گرگي همپا شده بود
نقش صدا كمرنگ
نقش ندا كمرنگ
پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته
او رفته
ما بي ما شده بود
زيبايي تنها شده بود
هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود
ميشه اينو يه كم توضيح بدي... اينطور كه من فهميدم انگار داره به اون اعتقاد بودايي ها اشاره ميكنه كه ميگن آدم اگه خوب باشه بعد از مرگ به عدم تبديل ميشه و اگر بد باشه يا آدم ميشه يا حيوون و اگه خيلي بد باشه گياه و اگه خيلي خيلي بد باشه هم ميشه اجسام.... ولي اگر خوب بوده باشه و به عدم تبديل شده باشه ديگه به مرحله ي آخر رسيده كه هيچ رنجي نخواهد كشيد... انگار اونا اعتقادات دارن هر چيزي كه وجود داره رنج ميكشه جز اون چيزايي كه نيستن.....
ميشه توضيح بدي اين اونو ميگه يا چيز ديگه؟
|
|
|
# : 1 Aug 2006 23:39 | ویرایش بوسیله: ravi_gham
نه
از اين زاويه ببين كه همه عرفان اون لحظه اي هست كه بنده از عشق به خالق در هستي حل ميشه وجودش
فنا آخرين مرحله عشقه يعني مرحله اي كه عاشق در وجود معشوق حل ميشه
و جز اون هيچي نميبينه
تصورش سخته كه مثلا يه مار تو رو به ياد خدا بياندازه و تو نتوني بهش آسيب برسوني
تا برات پيش نياد من نميتونم با كلمات اين حال رو برات معنا كنم
وقتي اونجور ميشه
همه چيز خاصيت فيزيكي خودش رو از دست ميده انگار كه دنيا حركتش آهسته ميشه
ديگه نه گرگ خونخواره نه بره بي پناه
هر رودي دريايي ميشه و هر بودي (به معني بودن ) بودا ميشه
يعني همه ذرات خلقت پيامبر حق ميشن
بگرفتي؟

ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
|
|
mehran_modiri_mehran
شعر بالاایی صفحه محشر بود مرسی
میشه از شاملو هم بزارید ممنون میشم
|
|
|
ravi_gham
حلقه بودن پیامبر حقه باشه(مگه ما شعور نداریم)
راوی جان یه سوال؟
فلسفه رو بیشتر دوست داری یا منطق....با دلیل بهم بگو .عزیز .میدونم که میتونی .ولی در جا
|