| نویسنده |
پیام |
|
|
تو كز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
×××××
يار مـــردان خـــــدا باش كه در كشتي نوح
هست خاكي كه كه به آبي نخرد طوفان را

ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
آنچه شيرين ميكند ايام را، مهر است مهر
پا مي فشاريد هرگز بهر آزار كسي
بر گشاييد از ره مردم نوازي بيدرنگ
روزگاري گر گره بينيد در كار كسي

I may not be the best or the brightest. But one thing I can do better than anyone else... that is to be me
|
|
|
Quoting: hot_girl آنچه شيرين ميكند ايام را، مهر است مهر
پا مي فشاريد هرگز بهر آزار كسي
بر گشاييد از ره مردم نوازي بيدرنگ
روزگاري گر گره بينيد در كار كسي
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|
|
|
|
|
دلستانم چو شمع بستان تو می سوزد چه غم دارم که اين عالم به فرمان تو می سوزد
متاب امشب به بام من چنين دامن کشان ای مه که دارم آتشی د ر دل که دامان تو می سوزد
وصالت را نمی خواهم که مقدار تو می کاهد مکن اين آتش افشانی که دامان تو می سوزد
|
|
|
دل می رودزدستم صاحب دلان خدارا
درداکه رازپنهان خواهدشداشکارا
|
|
|
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنج ها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
بنده ی فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ده ویران دل اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن به شب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
سر بلندی خواستن در عین پستی، ذرّه را
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
|
|
|
نگر تا شب تيره چون سوختيم
چراغي ز جان خود افروختيم
|
|
|
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
در دور دست ها پرواز مي كند
|
|
|
|
|
setareh_pak
آقا : شنيدم كه گفت يكي مرد پارسي ... ندارد شقيه ربطي به گوز
آخه افروختيم كجا نور كجا
|
|
|
Quoting: amin123
نگر تا شب تيره چون سوختيم
چراغي ز جان خود افروختيم
ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشــــق و همنفس جام باده ايم
اي گل تو دوش داغ صـبوحي كشيده اي
ما آن شـــــقايــــقيم كــه با داغ زاده ايم

ابری نیست ... بادی نیست ... می نشینم لب حوض...گردش ماهی ها ...پاکی خوشه زیست !
|