| نویسنده |
پیام |
|
|
دریغا یکدلی افسانه گشته محبت با ریا هم خانه گشته نمیبینم صفایی در گلستان که بلبل هم ز گل بیگانه گشته
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
هر دم ميان پنجه من لرزد
انگشت های لاغر و تبدارش
من ناله می كنم كه خداوندا
جانم بگير و كم بده آزارش
|
|
|
شب و نگاه خیس تردید پشت حصار لحظه هاس بال و پرت اگر که بسته اس شوق پریدنت کجاس
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
|
|
سمن بویان غبار غم چو بنشینند ، بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند ، بستانند
کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
|
|
|
در دلم بود که هرگز ندهم دل به کسی چه کنم باز گرفتار شدم در هوسی
|
|
|
یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم
کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
|
|
|
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
تو را من در تابش فروتن آن چراغ میبینم آنجا که تویی مرا تو در ظلمتکده ی ویرانسرای من در می یابی اینجا که منم
کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
|
|
|
|
|
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت بر خاست
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو می روی به ترکستان است
|