| نویسنده |
پیام |
|
|
د دیگر کنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد این پریشان پریشانگرد در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن جمله تن ، چون در دریا ، چشم پای تا سر ، چون صدف ، گوش است لیک در ژرفای خاموشی ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد کآن چه حالی بود ؟ آنچه می دیدیم و می دیدند بود خوابی ، یا خیالی بود ؟ خامش ، ای آواز خوان ! خامش در کدامین پرده می گویی ؟ وز کدامین شور یا بیداد ؟ با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟ چرکمرده صخره ای در سینه دارد او که نشوید همت هیچ ابر و بارانش پهنه ور دریای او خشکید کی کند سیراب جود جویبارانش ؟ با بهشتی مرده در دل ،کو سر سیر بهارانش ؟ خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند عقده اش پیر است و پارینه لیک دردش درد زخم تازه را ماند گرچه دیگر دوری و دیری ست که زبانش را ز دندانهاش عاجگون ستوار زنجیری ست لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه ناگهان از خویشتن پرسد راستی را آن چه حالی بود ؟ دوش یا دی ، پار یا پیرار چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟ راست بود آن رستم دستان یا که سایه ی دوک زالی بود ؟
........ تازیانهء زمان داروی تحمل را اندک اندک در اعماق زخمها فرو می نشاند.......
|
|
|
دیدی دلا که اخر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیده معشوقه باز من
|
|
|
نصیحت گوش کن کاین درّ بسی به از آن گوهر که در گنجینه داری
نبودم پای درس بودم حالا که اومدم نپرس که کجا بودم
|
|
|
|
|
یک نفر ایستاده تنها سبز مثل من خسته است اما سبز
ریشه در خاک و شاخه در طوفان باز قد می کشد به بالاسبز
* دیوانه ی این بهار و پاییزم...تا مرگ نیامده ست برخیزم ، در دامن زندگی بیاویزم ! *
|
|
|
زین همه درد خموشانه که بر جان منست به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر که به مویم اثر از برف زمستان منست غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم ورنه هر لحظه ی من نقطه پایان منست در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل گفت خاموش که او طفل دبستان منست
آدم ها فقط در يك چيز مشتركند : متفاوت بودن .
|
|
|
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه جون سیل روانه
نبودم پای درس بودم حالا که اومدم نپرس که کجا بودم
|
|
|
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زينهمه كوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گويد
|
|
|
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
|
|
|
|
|
آری اين منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره می كنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره می كنم
|
|
|
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
نبودم پای درس بودم حالا که اومدم نپرس که کجا بودم
|