| نویسنده |
پیام |
|
|
دیوان زندگی چه غمگین مینوازد تار .... مگو دیگر که گشتم مخمور رویش این بار بهزاد که تردید نشان از چمن یار گرفت .... گو گشته همه زار و گرفتار در این بادیه چون خار
@دوستی را دوست میدارم @
|
|
|
رفتى و خاطره هاى تو نشسته تو خيالم بى تو من اسير دست آرزوهاى محالم ياد من نبودى اما من به ياد تو شكستم غير از اين كه دورى از من دل به هيچكسى نبستم 
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
مسافر خسته ی من بار سفر رو بسته بود تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود میخواست كه از اینجا بره اما نمی دونست كجا دلش پر از گلایه بود ولی نمی دونست چرا
دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشتو رفت عكسای يادگاریشو برای ما گذاشتو رفت
 دل كه به جاده میسپرد كسی اونو صدا نكرد نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نكرد
 حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمی زنه تو لحظه های بی كسيش پرنده پر نمی زنه با كوله بار خستگی تو جادههای خاطره مسافر خسته من يه عمره كه مسافره شادمهر عزیز
بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است ...... بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است
|
|
|
|
|
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست ______ به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست
بهار من گذشته شاید...
|
|
|
zoosex
 شادمهر و طرفدارشو عشق است 
هواى گريه دارم تو اين شب بى پناه دنبال تو ميگردم دنبال يك تكيه گاه دنبال اون دلى كه تنهايى رو ميشناسه چشماى عاشق من لبريز التماسه هزار و يك شب من پر از صداى تو بود گريه هر شب من فقط براى تو بود سكوت شيشه ايمو صداى تو ميشكنه تو آسمون عشقم شعر تو پر ميزنه با تو دل سياهم به رنگ آسمونه تو بغض من ميشكنن شعراى عاشقونه
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
هست امید قوتی بخت ضعیف حال را مژدهی یک خرام ده منتظر وصال را گوشهی ناامیدیم داد ز سد بلا امان هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را
سبكباران ساحلها نديدند.... به دوش خستگان باري است دنيا.... مرا در موج حسرتها رها كرد .....عجب يار وفاداري است دنيا
|
|
|
الا يا ايها الساقى ادر كأسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها
#آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد , این آزادی ماه است که او را پایبند می کند.# (تاگور)
|
|
|
ا ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران 
|
|
|
|
|
نه به ابر نه به آب نه به برگ مه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوترها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پک شقایق را در سینه کوه صحبت چلچله ها را با صبح بغض پاینده هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را میشنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو میاندیشم 
آدم ها فقط در يك چيز مشتركند : متفاوت بودن .
|
|
|
من همونم که همیشه غم و غصه م بی شماره اونی که تنها ترینه حتی سایه ام نداره این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته اون که در راه رفاقت تموم هستی شو باخته هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قد سرسوزن به وفا نکردیم عادت  سیاوش
بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران که صحرا لاله گون است ...... بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است
|