صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / هنر / چهره های جاودان موسيقی ايران ((( زندگی نامه و خاطرات قمرالملوک وزيری )))
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 13 May 2008 12:12 | ویرایش بوسیله: omid_hi


موسيقی معاصر ما سرشار از نام و نشان انسان هائی است که زندگی خود را در راه اعتلای اين هنر وقف نمودند و تاريخ نيز به پاس اين بزرگواری نامشان را برای هميشه در حافظۀ خود حک کرده است.

مردمانی که با سوز ساز و لطافت آوازشان ساعات تلخ و شيرين خلوت و با هم بودنمان را همراهی کردند و مفهومی غنی تر و رنگ و لعابی پرجلوه به لحظاتمان بخشيدند و ما را در کنار سفرۀ بی ريای دلشان نشاندند.

خاندان علی اکبرخان فراهانی را در دورۀ قاجار بی شبهه می توان بزرگان موسيقی زمان خود و بنيان گذاران مکتب نوين موسيقی امروز دانست. اساتيدی همچون درويش خان، مرتضی خان نی داوود، ابوالحسن خان صبا، نورعلی خان برومند، سعيد هرمزی، اسماعيل قهرمانی، علی اکبر شهنازی، احمد عبادی، اقبال آذر، جليل شهناز، اصغر بهاری، حسين تهرانی، حسن کسائی، فرامرز پايور، محمد رضا شجريان، و پرويز مشکاتيان و... ده ها نام و چهرۀ ارزندۀ ديگر از پيروان اين مکتب بوده اند؛ انسان هائی که حضورشان مکمل تاريخ موسيقی معاصر ما بوده و خواهد بود. حرمت نهادن به اين بزرگان و قدردانی از زحماتشان و مطالعه در شخصیّت هنری و اجتماعی آن ها، چه کسانی که ديگر در ميان ما نيستند و چه آن ها که هنوز ماه وجودشان بر موسيقی پرتو می افکند ناچيزترين دينی ست که ما در مقام حق شناسی از آن ها و حفظ و حمايت ارزش ها و نمادهای موسيقی سرزمينمان می توانيم ادا کنيم.

توجّه به مشکلات و نا ملايماتی که خاصّه در اين سه دهۀ اخير در محدوده های گوناگون از جمله موسيقی رخ داده و با ذکر اين نکته که بی تفاوتی و بيگانگی دست اندرکاران و مسئولين سازمان ها و مراکز دولتی با امور هنری که عرصه را بر هنرمندان تنگ تر از هميشه کرده است، ضرورت يک پشتيبانی همه جانبه و اصولی ازهنرمندان با تکيه به دوستداران هنر، به وضوح احساس می شود. نگاهی به شرايط و اوضاع زندگی هنرمندان بيانگر اين واقعيت است که در ازای مايه ای که از وجود خود در جهت پيشبرد و حفظ اين هنر گذاشته اند هرگز آن گونه که شايسته و در خور اين ايثار بوده مورد تقدير و مرحمت قرار نگرفته اند و اگر جز اين بوده در مواردی خاصّ و يا شرايطی منحصر به فرد بوده است

/upload/th18/212300-41x9V.jpg /upload/th18/212301-42V4a.jpg /upload/th18/212302-8919G.jpg

شروین
# : 13 May 2008 12:13 | ویرایش بوسیله: omid_hi


/upload/th18/212306-68N6L.jpg /upload/th18/212307-48Z4s.jpg /upload/th18/212308-66q8z.jpg

قمرالملوک وزيری

در سال ۱۲۸۴ شمسی در محلّۀ سنگلج تهران به دنيا آمد و در روز ۱۴ امرداد سال ۱۳۳۸ در تهران از دنيا رفت.

پنجاه وچهار سال زيست. زيستنی که خود در ميان آوازهايش روزی به تلخ ترين کلام از آن ياد کرد.
آتشی در سينه دارم جاودانی
عمر من مرگيست نامش زندگانی

وقتی به دنيا آمد پدرش فوت کرده بود و يک ساله بود که مادرش طوبی به بيماری حصبه مبتلا شد و درگذشت. از آن پس تربيت او را مادر بزرگش خيرالنسا پيرزن روضه خوان حرم زنانۀ ناصرالدين شاه به عهده گرفت. درسّن پنج شش سالگی آن قدر شيطان بود که او را درهيچ مکتب خانه ای راه نمی دادند و اگر مادر بزرگش يک مکتبی سراغ می کرد که تا به حال نوه اش را در آن جا نگذاشته بود به محض اين که دست او را در دست مکتبدار می گذاشت و به خانه برمی گشت ناگهان می ديد که قمر زودتر از او با يقۀ پاره و چشمان پر از اشک به منزل برگشته است.

بالاخره مادر بزرگ ناچار شد او را به مدرسه بگذارد و چون مدرسۀ «ناموس» در محّلۀ سنگلچ و نزديک خانۀ آن ها بود يک روز مادربزرگش دست او را گرفت و به مدرسه برد و از آن جا که قمر در ميان بچه های محلّه شان به شيطنت معروف بود به محض ورود به کلاس سر و صدای اعتراض همۀ بچه ها بلند شد.

قمر در ایّام تحصيل روزهای شنبه و دوشنبه به جای اين که به مدرسه برود به عشق چاله حوض بازی به حماّم می رفت و از طلوع آفتاب تا وقت نهار در خزينۀ حمّام محله شان پشتک وارو می زد و داد حمّامی را بلند می کرد. در آن روزها قمر يک الاغ بوشهری داشت که روی آن می نشست و شوهر دايه اش افسار الاغ را در دست می گرفت و او را به مدرسه می برد و البته با الاغ به مدرسه رفتن علامت تشّخص بود. قمر تمام روزهای هفته پول هائی را که می گرفت به عشق چاله حوض روزهای شنبه و دوشنبه جمع می کرد . بدين معنی که صبح روز شنبه در سر راه خود به مدرسه به مجرد رسيدن جلوی حمّام وکيل الملک ابتدا از آقای راننده خواهش می کرد که ترمز الاغ را بکشد و اجازه دهد که او به حمّام برود، اگر قبول می کرد که هيچ، والاّ مقداری از اندوختۀ هفتگی را برای پول حمام کنار می گذاشت و بقیۀ پولش را رشوه می داد و زودتر از تمام مشتری ها وارد حمّام می شد و آخر از همه از حمّام بيرون می آمد و با چشم ها قرمز و موهای ژوليده به خانه می رفت

شروین
# : 13 May 2008 12:14


تولّد قمر مقارن است با اواخر دورۀ مظفّرالدّين شاه، سال های طفولیّت و کودکی او مقارن است با دوران پر مخاطره و پر آشوب محمدعلی شاه که دوران مبارزۀ مشروطه طلبان عليه استبداد خودسرانه و سرکوبگر اوست. در همين دوره است شورش بازار تبريز و تهران برای اجرای قانون اساسی (مشروطه)، کشته شدن اتابک، سازش روس و انگليس دربارۀ تقسيم ايران به مناطق نفوذ، و هجوم اوباش به مجلس شورای ملّی به دستور محمدعلی شاه، بازداشت رجال و آزاديخواهان و کشتن آنان از قبيل ميرزا جهانگيرخان مدير روزنامۀ صور اسرافيل و ملک المتکلّمين در باغشاه به دستور محمد علی شاه، قيام مسلحانۀ ستّارخان و باقرخان در تبريز و سرانجام پياده شدن سه هزار سرباز روسی در بندر انزلی و فرار محمدعلی شاه به روسيه و اعلام سلطنت احمد شاه . قمر در اين هنگام يعنی زمان روی کار آمدن احمد شاه چهار ساله بود. دوران سلطنت احمد شاه هم دورۀ ثبات و آرامش نبود در همين دوره ستارخان و باقرخان با تجليل به تهران آمدند و حکومت های خود مختار هر کدام در شهری علم طغيان بر افراشتند، مثلا نايب حسين کاشی در کاشان، عمليات تجاوزکارانۀ روس ها در تبريز، اشغال شيراز به وسيلۀ سپاهيان هندی، کشته شدن ثقة الاسلام در تبريز به دست روس ها و جنگ روس ها با مجاهدين مشروطه خواه در تبريز، و اين قبيل وقايع هست تا ماه شعبان ۱۳۳۳ هجری قمری که تاجگذاری احمد شاه است و بلافاصله در ماه اوت ۱۹۱۴ آغاز جنگ جهانی اول که ايران هم از حوادث آن در امان نماند . قمر در اين دوران تقريبا ۹ ساله بود .

مادر بزرگ قمر قبل از تولّد او روضه خوان حرم ناصرالدين شاه بود و او را می شناخته اند. ملاّ خيرالنسا که پير و فلج شده بود و با عصا حرکت می کرد، دردوره های بعد که مقارن با سال های فوق است، قمر را که شش هفت ساله بود با خود به مجالس روضه خوانی اياّم تاسوعا و عاشورا وغيره که در مجالس زنانه تشکيل می شد می برد. قمر کوچک کم کم به هنگام شنيدن مراثی و نوحه خوانی ملا خيرالنسا، آهنگ نغمه هائی را که اقتباس از گوشه های مختلف دستگاه های موسيقی ايرانی چون گوشۀ حجاز در «ابوعطا» يا گوشۀ غم انگيز در «آوازدشتی» و از اين قبيل بود بی آن که نامشان را بداند، ياد گرفته بود و زمزمه می کرد. ملا خيرالنساء صدايی خوش داشت و يرای اين که جلسات روضه خوانی خود را تاثير انگيزتر کند قمر کوچک را با خود می برد. قمر با صدای لطيف کودکانه مرثيه می خواند و در ميان جمعيت راه می رفت. در آن زمان برعکس روضه خوانی های مردانه که روضه آن ها با وعظ و خطابه توام بود، جلسات روضۀ زنانه، شعر و آواز و ذکر مصيبت و نوح خوانی همراه داشت. به هر حال قمر در سنين کودکی برای مادر بزرگ خود به اصطلاح پا منبری می خواند و چون در برابر جمعيت به صورت طبيعی قرار گرفته بود و در مقابل گروه مردم از همان کودکی خوانده بود، خونسردی و اعتماد به نفس مقابله با جمعيت شنونده را از همان زمان به دست آورده بود و بعدها هم هيچ گاه ازخواندن در مقابل جمعيت احساس غربت نداشت. قمر در همه حال، چه در مجالس خصوصی و چه در محافل عمومی، در نهايت آزادی و راحتی تغنّی کرده است. خودش در اين باره گفته است «من مديون همان تربيت اولیۀ خودم هستم، چرا که همان پا منبری کردن ها به من جرئت خوانندگی داد.»

چهچۀ بلبلی در باغ

«زن ها زير گوش هم از عروسی می گفتند و مردها در گوشه ای از باغ دمی به خمره می زدند. خنده های مستانه که هرچند دقيقه يک بار در باغ طنين می انداخت پچ پچ های زنانه را نقطه گذاری می کرد. ناله های سيم و مضراب توی کاسۀ تار، که روی زانوی نوازنده نشسته بود می پيچيد و تنبک زن هر وقت حالی پيدا می کرد با چند ضربه فاصله های مضراب را پر می کرد. جوانی که ريشش را سه تيغه تراشيده بود با اشارۀ سر نوازنده، گيلاس را می گذاشت روی صندلی لهستانی کنار دستش و به زحمت خود را جمع و جور می کرد تا بخواند. آن قدر مست بود که شعرها را به موقع پيدا نمی کرد و تازه وقتی تصنيف را توی يکی از جيب هايش پيدا می کرد، با صدائی زنانه تار و تنبک را همراهی می کرد. هيچ کس گوشش به ساز نبود. عروس و داماد از دو خانوادۀ معروف تهران بودند و عروسی شان در باغ عشرت آباد برگزار می شد... استخر بزرگ ميان باغ زن ها و مردها را از هم جدا می کرد. مادرها دخترهای دم بخت را با چشم برانداز می کردند و برای پسرها نقشه می کشيدند. بوی برنج دم کشيده که توی باغ پيچيد همۀ پچ پچ های زنانه نيمه تمام ماند و هر کس گوشه ای از کار انداختن سفره را به عهده گرفت. خواننده که بوی قرمه سبزی و خورشت بادمجان مست ترش کرده بود همۀ هنرش را به خرج داد و يک بار ديگر شروع کرد:
امشب چه شبی ست شب مراد است امشب
اين خانه پر از شاخ نبات است امشب
ای يار مبارک بادا انشالله مبارک بادا .

ترانه به آخر نرسيده بود که مهمان ها را به شام دعوت کردند و دستۀ نوازنده به يکی از اتاق های باغ برای شام راهنمائی شد .

اواخر شهريور بود و بادی هر از چند گاه يک بارخود را از کوه های شميران با سرعت به شهر می رساند و برگ های سست را نقش زمين می کرد . شام که تمام شد و سفره را جمع کردند نشخوار کلمات بار ديگر آغاز شد. زن ها که سردشان بود به داخل اتاق ها خزيده و مردها هنوز زير درخت های باغ برای هم دلسوزی می کردند و خبرهای دست اول را برای هم زمزمه می کردند . دستۀ نوازنده ها که که حالا ديگر از سر سيری می زد از کنار استخر تا آستانۀ ايوان جلوی اتاق ها که حالا ديگر در قرق زن ها بود عقب نشسته بود. خوانندۀ دسته، بابا کرم را جويده جويده می خواند. نوازندۀ تار هر چه در چنته داشت رو کرده بود. زن ها دست می زدند و چند دختر دم بخت که چادر از سر گرفته بودند پشت درهای بسته، در جمع زن ها می رقصيدند. صاحب مجلس که خودش گه گاه سری به داخل اتاق می کشيد سد راه جوان هائی می شد که چشم و دلشان برای ديدن داخل اتاق ها و دخترهای در حال رقص پرواز می کرد.

بابا کرم که تمام شد نوازندۀ تار سيم ها را کوک کرد تا آخرين بار مبارک باد را بزند که دختر بچه ای از لای در اتاق بيرون آمد و تکه کاغذی را به نوازندۀ تار داد: «تصنيف بيا مرغ حق را بزنيد».

شروین
# : 13 May 2008 12:29 | ویرایش بوسیله: royale_korosh


شروین جان دمت گرم که یادی از این همشهری ما کردی.بعنوان اولین خوننده زن ایران
نکته ای که در موردش قابل ذکر هست اینه که بعد از مرگش آخوندها حاضر به دفنش به صورت مذهبی و در داخل قبرستان مسلمانان نشدند.

بهار من گذشته شاید...
# : 13 May 2008 12:31


مرتضي ني داود درباره نخستين برخود خود با قمر چينين مي گويد که: " ... اولين بار که قمر را ديدم سنش خيلي کم بود. در حدود هفده يا هجده سال داشت. اين ديدار در محفلي پيش آمد که من هم به آن دعوت شده بودم. يکي از حاضران ساز مي زد ولي من هيچ از طرز نواختنش خوشم نيامد. اما همين که قمر شروع به خواندن کرد به واقعيت عجيبي پي بردم. صداي اين خانم جوان به قدري نيرومند و رسا بود که نمي شد باور کرد ... " همين آشنائي نخستين بود که پس از دو سال پاي قمر را به کلاس ني داود باز کرد. کار پيشرفت قمر در مدتي کوتاه به آنجا رسيد که کمپاني
ر " هيزماسترزويس " به خاطر ضبط صداي او دستگاه صفحه پر کني به تهران آورد. بعد از آن کمپاني " پوليفون " هم آمد و کمپاني هاي ديگر و به قول ني داود، قمر اين همه اهميت پيدا کرده بود. ر

****

قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود ولي بي ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي پرداخت گرفتار طعن و لعن مي شد ولي مجازات زن موسيقي پرداز " سنگسار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده اي به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن " بي حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستين کنسرتش مي گويد : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلا نتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسيده بود مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفت ها اين کار را بکنم و پـيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي حجاب در نمايش ها شرکت مي جستم و حدس مي زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود ... " . او نخستين زني بود که بعد از قرةالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. و مي گفت: ر

مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم

شروین
# : 13 May 2008 12:32


قمر نخستين کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتري از او تعهد گرفت که بي حجاب کنسرت ندهد. قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال 1310 کنسرت داد و ترانه هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به از هديه کرد آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي 426 صفحه و به گفته دکتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است. ر

****

گشايش راديو به سال 1319 بزرگترين تکيه گاه قمر و هنرمندان همزمان او بود. مردم توانستند در سطحي گسترده تر با او رابطه برقرار سازند. رابطه اي که به زودي به پيوندي ناگسستني تبديل شد. ديگر همهً گوش ها تشنه صداي مخملي قمر شده بود. قمر ديگر به اوج شهرت رسيده بود و بزرگان شعر و ادب و موسيقي براي ديدارش و بهره گيري از صداي يکتايش سرودست مي شکستند. تاريخ موسيقي ملي ما، هرگز چنين اوج پيروزمندانه اي را به نام کسي ثبت نکرده و چنين جذبه اي را در هنر و صداي کسي به ياد ندارد. مقتدران کيسه هاي اشرفي به او هديه مي کردند و هنرمندان بي زور و زر، عشق هيجان زدهً خود را نثارش مي ساختند. تيمورتاش وزير دربار عاشق دلخستهً او بود، عارف قزويني شيفته و مجذوب او شده بود و ايرج ميرزا با وجود خوبرويان ديگرش دل در گرو عشق قمر داشت. قمر نيز مانند عارف درويش بود. از گردآوري زر و سيم پرهيز مي کرد و به اصطلاح اهل فن گردآوري، از (عقل معاش) بي بهره بود. درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به دست نيامده از دست مي داد. اندرزهاي مشفقانهً دوستان نيز در او مؤثر نيفتاد و حتي در هنگام تنگدستي نيز گشاده دستي را از دست نمي نهاد. حسن علوي کيا در مجله ره آورد چنين مي نويسد : در سالهاي 1325 يا 26 با عده اي از دوستان در خانه دکتر فرزين دندان پزشک دعوت داشتيم که قرار بود قمرالملوک وزيري هم در آن ميهماني شرکت کند همراه دکتر به کاباره اي که قمر مي خواند رفتيم و بعد از ساعت 10 شب سوار اتومبيل ما شد و گفت مي خواستم خواهش کنم مرا به حدود اکبرآباد ببريد که قبول کرديم. وقتي به آنجا رسيديم به يکي از باغ هاي قديمي وارد شد و داخل ساختمان توي اتاقي رفت که محل سکونت باغبان بود. پنجره اي به خارج داشت که داخل اتاق ديده مي شد. قمر وارد اتاقي شد که يک زن و مرد جوان با دو بچه زير کرسي نشسته بودند. قمر يکي از بچه ها را که ظاهرأ بيمار بود بغل گرفت و بوسيد و کيف پول خود را باز کرد و يک بسته اسکناس در آورد و روي کرسي گذاشت. معلوم شد مزد آن شب کاباره را به اين خانواده داده است. قمر وقتي بيرون آمد عذرخواهي کرد و گفت مادر اين بچه بيمار سالها به من خدمت کرده و من هر شب به آنها سر مي زنم. قمرالملوک وزيري در سالهاي آخر عمر در اتاقي که فرش نداشت زندگي مي کرد. به شدت بيمار بود. حتي کسي را نداشت که برايش غذا بپزد. نورعلي برومند و حسين ضربي همت کردند و دوستداران قمر براي او پولي جمع کردند که حدود 12 هزار تومان شد تا خانه اي در تهران پارس بخرد. پول را به قمر دادند و چند روز بعد بديدار او رفتند که او را ياري کنند تار خانه را بخرد، معلوم شد تمام آن پول را به بچه يتيمي داده که قمر سرپرستي او را بر عهده داشته است تا براي خود خانه اي بخرد و پس از قمر در آن خانه زندگي کند. قمر چند روز بعد فوت کرد. قمرالملوک وزيري عاقبت در شامگاه پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 1338 در شميران، در خانه يکي از نزديکانش در گذشت. استاد محمد حسين شهريار غزل زيبائي دارد درباره قمر که چنين است: ر

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاشت

آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست

شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست

تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست

هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست

مهمان عزيزي که پي ديدن رويش همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست

ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست

آسايش امروزه شده درد سر ما امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست

اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

شروین
# : 13 May 2008 13:21 | ویرایش بوسیله: omid_hi


/upload/th18/212421-75I49.jpg /upload/th18/212422-80W55.jpg /upload/th18/212423-47V7F.jpg /upload/th18/212424-19l5Y.jpg


قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴خورشیدی - ۱۳۳۸خورشیدی)، نخستین بانوی خواننده معاصر ایرانی
بود.
”قمر“ در مقطعي از تاريخ وارد جريان هنر و موسيقي ميشود كه زن در جريان موسيقي نقش
مهمي نداشته است، تنها تعداد انگشت‎شمار نوازندگانِ زن، در اندروني‎ها مي‎نواختند.
قمر درواقع موسيقي اندروني را به پهنه‎ي جامعه كشاند. او موسيقي را از دربار و
محافل اشرافي به ميان مردم آورد و در سالن‎هاي عمومي براي توده‎ي مردم و شادماني
آنها آواز خواند.
دوران جواني و ورود قمر به عرصة هنر مصادف با رويِ كارآمدنِ سلسلة پهلوي بود و از
اين رو در مجلات و روزنامه‎هاي فرهنگي، موج تجددطلبي آن چنان شدت يافت كه حتی
مطالبي راجع به آزادي زنان نيز به چاپ مي‎رسيد و در اين ميان مسئلة مشاركت زنان در
امور اجتماعي نيز مطرح شد. اما با وجود اين فضاي محدود و نيم‎بندِ آزادي، قمر
استقلال هنرمندانه‎اش را با تحمل رنج و سختي فراوان به‎اثبات رساند. تا آن زمان
تنها 3 نوع مجلس براي شنيدن موسيقي وجود داشت: مجالس كاملاً خصوصي كه اكثراً نخبگان
و صاحبنظران بودند؛ نوع دوم، مجالس عروسي بود كه از مطربان دعوت مي‎كردند، و
بالاخره مجالس تعزيه كه تا پيش از سال‎هاي 1302 مردم همة اين سه نوع هنرمند را مطرب
خطاب مي‎كردند.
قمرالملوك وزيري از خانوادهاي متوسط، در سال 1284 در قزوين (و به روايت شناسنامه‎اش
ـ در تهران) متولد شد.هجده ماهه بود که مادر خويش را بر اثر بيماری حصبه از دست داد
و چون پدر ش نيز پيش از آن درگذشته بود، به مادر بزرگ خود پناه برد . خود او در اين
مورد می گويد :” هجده ماهه بودم که مادرم چشم از جهان فرو بست ، آغوش و لبخند مادر
را هرگز ند يدم . از آن پس به دامان مادربزرگم ملا خيرالنسا افتخارالذاکرين که روضه
خوان زنانه ی حرم ناصرالد ين شاه بود، پناه بردم .قمر در هنگام وقوع جنگ جهاني اول،
9 ساله بود. او در كنار خيرالنساء، از كودكي در مجالس روضه‎خواني زنانه و پاي
منبرها مرثيه مي‎خواند و به قول خودش «من بيشتر وقت ها با او به مسجد می رفتم و به
صدايش گوش می کردم . با صدای او بزرگ شدم اين صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می
شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم ، همين صدا را پيش خود
زمزمه می کردم». ازآن جايي كه به لحاظ موقعيت ويژه‎اش، هم با محافل فرادستان وهم با
مردم فرودست سر و كار داشت امكان مقايسه ودركِ حسّيِ اين تفاوت عظيم، برايش ميّسر
بود. گرچه اين درك حسّي، به مرحله‎ ي شناخت عميق تاريخي نرسيد اما باعث شد كه
آوازهايش و اشعاري كه براي ترنم انتخاب مي‎كرد، داراي غنا و درونمايه‎اي مردمي
باشد. اين امر به‎تدريج، صدايش را در خدمت شعر پيشرو زمانش قرار داد.


آمادگي بخش پيشرو جامعه براي پذيرش مدرنيته و زندگي نو، بي‎ترديد در ظهور قمر به
عنوان بانوي اول آواز اين مرز و بوم، مؤثر بوده است. اما آنچه مهم است اينكه چنين
شرايطي براي بسياري از زنها وجود داشته يا مي‎توانسته وجود داشته باشد؛ ولي از ميان
همه اين قمرالملوك وزيري است كه در آسمان ظلماني ايران ميدرخشد و يك تنه در مقابل
خيل تهمت‎ها و تحقيرها قدعلم مي‎كند.
او زني شجاع، باصراحت و بي‎پروا بود ـ كه اگر چنين روحيه‎اي نداشت، در همان دقايق
نخست متلاشي و منزوي ميشد ـ استقلال شخصيت‎اش كه احتمالاً به خاطر ازدست دادن پدر و
مادر در كودكي و بدون ياور ماندن، و نيز ازدواج ناموفقش در سن 14 سالگي (كه يك ماه
بعد به طلاق منتهي شد)، ازجمله عوامل باروريِ استقلال شخصيت وي و تقويت‎كننده‎ي
اتكا به نفسش محسوب مي‎شود. يادمان‎هايي كه از قمر و سير زندگي او در دست داريم
نشان مي‎دهد كه وي از قالب‎هاي تنگ زنان هم‎عصرش فراتر مي‎انديشيده است. او به جاي
تمكين، طنازي، خودكوچك‎بيني و دوگانگي (كه چهره‎ي آشناي و تحميل‎شده‎ي زن ايراني
بود) عصيان، صراحت، سنت‎شكني و يكرنگي را برگزيد.
قمر ازهمان زمان کودکی در مسجد زنانه راه می رفت و با همان صدای کودکانه اما زنگدار
خود مرثيه های اندوه زده را تکرار می کرد و با پاشيدن کاه وگلاب بر سر حاضران صحنه
هايی مؤثر و غم انگيز بوجود می آورد . پس از اينکه کمی بزرگ‌ترشد، احساس کرد که
خوانندگی را دوست دارد، پس از مادر بزرگ خواست که او را به استاد موسيقی بسپارد.
مادر بزرگ نخست مخالفت نمود زيرا سپردن دخترکان به مربّی مرد- آن هم برای آواز-
مرسوم آن زمان نبود، اما هنگامی که با پافشاری قمر رو به رو شد، موافقت نموده و در
پی يافتن استادی برآمد و چندی بعد پير مردی به نام معلم آواز به خانه ی آنها راه
يافت. اما چيزی نگذشت که اين استاد نخستين که هويتش بر همه پوشيده است، چشم از جهان
فروبست. قمرو مادر بزرگ در پی يافتن استاد د يگری برآمدند، اما از بخت نا گوار- در
اين گير و دارها مادر بزرگ هم که تنها مشوق و پشتيبان قمربود، به جهان ديگر پيوست و
قمر خرد سال را بدون پشتوانه ی عاطفی تنها گذاشت. در اين زمان قمر نيازمند حامی
مقتدری بود که دست سرنوشت استاد بحرينی را سر راه او قرارداد و او پدرانه در راه
تعليم قمر دامن همت به کمر بست . قمر در خانه ی روانشاد بحرينی اقامت گرفت و با او
به تهران آمد ودرمجالس انس او با موسيقیدانان سرشناس آن زمان از جمله استاد نظام
الدين لاچينی آشنا شد و اين همان کسی است که در بسط شهرت قمر نقش مهمی بر عهده دارد
. بدين ترتيب بعد از چندی توانست با ياری و رهنمود وی برای نخستين بار چندين تصنيف
با سرآغازهايی از قبيل ؛ ای جنس بشر تا کی …/ در ملک ايران ، اين مهد شيران … / تا
جوانان ايران به جان و دل نکوشند … / بهار است و هنگام گشت … / در بهار اميد… ،
بخواند و در کمپانی “پلی فون” ضبط کند .
او در آن زمان فقط شانزده سال داشت…
در همين ايام بود که مهم ترين حادثه ی زندگی وی که آشنايی با استاد نی داوود، استاد
مسلم تار باشد ، در محفلی اتفاق افتاد . استاد نی داوود در اين باره می گويد :
“حدود سال 1300 شبی در محفلی بوديم که حاضران از دخترکی پانزده ، شانزده ساله
خواستند ترانه ای بخواند . يِکی از حاضران ساز می زد که من از طرز نواختنش هيچ خوشم
نيامد ، اما همين که خواننده شروع به خواندن کرد ، به واقعيت عجيبی پی بردم . پی
بردم که صدای اين خانم جوان به اندازه ای نيرومند و رساست که باور کردنی نيست و در
عين حال به قدری گرم است که آن هم باور کردنی نبود . چون صفات “گرم” و “قوی” به
ندرت ممکن است در صدای يک نفر جمع بشود . هر صدای نيرومندی ممکن نيست خشونتی نداشته
باشد و هر صدای گرمی ، ضعفی. اما خدا شاهد است ، نه قوی بودن صدای قمر آزار دهنده
بود ، نه در گرم بودنش ضعفی وجود داشت . منظورم از گرم بودن ، حالت آن صداست که
جذابش می‌کند و اين حالت در صدای قمر فوق العاده بود . از صاحبخانه ساز خواستم و با
صدای قمر شروع به نواختن کردم . بعد هم به او گفتم صدای فوق العاده ای داريد ، چيزی
که کم داريد ، آموختن گوشه های موسيقی ايرانی است وپس از پاِيان مجلس آدرس کلاس خود
را به او دادم و گفتم شما نياز به آموزش رديف داريد. او از اين پيشنهاد استقبال کرد
وبا عشق به خوانند گی ونيز تلاش بسيار توانست به سرعت فنون خوانند گی را بياموزد و
از آن پس با آن زيبايی شگفت انگيز و آن صدای ملکوتی الهه ی آواز ايران شد” .
بعد از فروپاشي سلسله ‎ي قاجار و آغاز دوران نوگرايي، بسياري از ايرانيان كه در
اروپا به‎تحصيل اشتغال داشتند به كشور بازمي‎گردند. در بين آنها «كلنل علي نقي
وزيري» پس از مراجعت از اروپا به تأسيس «مدرسه‎ي عالي موسيقي» در اسفند 1302 و
«كلوپ موزيكال» در تهران همت مي‎گمارد. با تأسيس و فعاليت اين كانون‎ها و بعدها با
آغاز به ‎كار راديو، هنر آوازه ‎خواني قمر، اوج تازهاي مي‎گيرد. شكوه و غناي آواز
او به جريان نوگرايي و روح تحول‎خواهي روشنفكران زمانه‎اش ياري مي‎دهد. در اين
دوران، قمر، اولين كنسرت خود را در «گراند هتل» به سال 1303 يعني در سن 19 سالگي
اجرا مي‎كند. حضور شجاعانه و شامخ او به عنوان آوازه‎خوانِ زن در سالن‎هاي عمومي و
كنسرت‎ها باعث ميگردد كه كلنل وزيري خواهان شركت زنان در كنسرت‎ها شود. تحقق اين
امر بالاخره با پيگيري و مذاكرات وزيري با مقامات وقت به وجود مي‎آيد. مقرر مي‎شود
هفته‎اي يك شب، خانم‎ها نيز بتوانند در كنسرت شركت كنند و از تماشاي برنامه‎هاي

شروین
# : 13 May 2008 13:21


هنري بهره ببرند.
او نخستين کنسرت خود را در سالن گراند هتل(در لاله زار) همراه با ساز استاد مرتضا
نی داوود بر گزار کند . خود قمر در مورد اين کنسرت می گويد : ” آن شب يکی از خاطره
انگيز ترين شب های زند گی من است که هرگز فراموش نمی کنم . وقتی وارد سالن شد م همه
جا را جمعيت گر فته و ناگفته نماند که خيلی ها هم ناراحت و حتی عصبانی بودند . ترس
مبهمی در وجودم خانه کرده بود . من با تاج گل زيبا يی روی صحنه ظاهر شد م . حاضران
با کف زد ن و شور و شوق ورود م را به صحنه گرامی داشتند و اين همه استقبال ناگهان
به من اعتماد به نفس بخشيد و جان داد . بی اختيار اشک شوق در د يد گانم آمد ، اما
نوای ساز مرتضا خان به دادم رسيد و فرصتی يافتم تا حنجره ام را که بر اثر فشار بغض
منقبض شده بود ، آرام کنم . روی از جمعيت بر گرفتم و نگاهم را به سمت مرتضا خان
دوختم و او پس از مد تی با اشاره ی سر و چشم به من فهمانيد که بايد آواز را شروع
کنم آب دهانم را قورت دادم و با رعايت آنچه که تعليم ديده بودم ، آواز را آغاز کردم
و ديگر از عهده بر نمی آيم که بگويم مردم در پايان چه کرد ند .اما بعد ازاجرای
کنسرت مرا به کلانتری احضار نمود ند وتعهد گرفتند که ديگر بی حجاب نخوانم ومشوقانم
را که فکر می کردند بعد از اين اجرا سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسيار
گذاشتند . اما من بر خلاف تعهدی که سپرده بود م ، باز هم به صحنه رفتم و بی حجاب
رفتم و بی حجاب هم آواز خواندم “.
بد ينگونه می توان گفت قمر نخستين زنی بود که توانست با گستاخی بسيار مزرهای ممنوع
را در ايران درهم بشکند .
از آن پس قمر الملوک وزيری به شهرتی همپايه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادويی
خود رسيد شهرت او روز افزون گشت. مردم برای ديدن او سر و دست می شکستند . برایش
کنسرت ها تدارک ديده می شد و بليت اين کنسرت ها به بهای بسيار بالا ، بين 20 تا 25
تومان – يعنی برابر با حقوق ماهانه ی يک کارمند عالی رتبه ی آن زمان – به فروش می
رسيد و اين مبلغ در بازار سياه گاه چند برابر می شد. در همين زمان بود که علی وکيلی
، بنيان گذار سينما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتيب داد که اين شش روز به
علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشيد . بليت های اين کنسرت به 50 تومان هم
رسيد و حتی در شب های آخر بسياری ازکسانی که بليت نشستن به دست نياورده بودند، تا
پايان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ايستاد ند . مردم که در تمام مدت خواندن او نفس
نمی کشيدند ، بعداز پايان خواندن آنقدر شگفت زده می گشتند که بی توجه به فاصله ی
خودشان و صحنه – با شور و هيجان – آنچه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و
طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم اين مردم را دوست
می داشت و می دانست که متعلق به آنهاست . او از همان آغاز کار خط خود را يافته بود
. پس تمامی اين هدايا را می پذيرفت و برای مردم پايين تر به هزينه می رساند ؛ خانه
های کوچک می خريد و به مردم بی خانمان سر پناه می داد ، بدهی مقروضان را می پرداخت
، برای دخترکان تنگد ست جهيزيه تهيه می کرد ، برای بيمارستان ها تخت می خريد و بطور
کلی می توان گفت که اين سرمايه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد.
جعفر شهری که خود در يکی از اين کنسرت ها حضور داشته است ، شرح آن را در کتاب ”
تهران قد يم به اينگونه می نويسد: “متأسفانه هنگامی که من وارد سالن شدم ، برنامه
شروع شده و قمر بروی صحنه بود و بخشی از آوازش را هم خوانده . دکور عبارت بود از
باغ و خانه ای روستايی و قمر هم به شکل زنی روستايی با يل ِ آلبالويی رنگ چسبان و
زيبا و چارقد ی گلدار و خوش نقش که آن را با سنجاق زير گلو محکم کرده بود، جلوی
صحنه به روی تخته ی نمدی ، پشت چرخ نخ ريسی نشسته و در حالی که دسته ی چرخ را می
چرخانيد و وانمود می کرد که نخ می ريسد ، صدای زيبای خود را در فضا طنين انداز کرده
بود . طبق معمول آن زمان خواننده در آغاز غزلی می خواند ، سپس تصنيف و در پايان دو
باره آن غزل ِ آغاز را تکرار می نمود . غزلی که آن شب قمر برای شروع برنامه انتخاب
کرده بود ، شعری از سعدی و با اين مطلع بود : جانا بهشت صحبت ياران همدم است / د
يدار يار نا متناسب جهنم است ” . بعد از خواندن غزل قمر نفسی تازه کرد و با صدايی
دل نواز به خواند ن تصنيفی از امير جاهد به نام ” امان از اين دل ” پرداخت که اين
تصنِف اينگونه آغاز می شد :
امان از اين دل که داد / فغان از اين دل که داد / به دست ِ شيرين / عنان فرهاد / ای
داد و صد فرياد از اين دل من / اين دل شده سر بار ِ مشکل من / ريزم زبس از ديده
قطره قطره / افتاده روی دجله منزل من / رحمی که از پا … افتادم ای دل / کردی تو
آخر… فرهادم ای دل / ….. / ….. / و الی آخر
بعد از تصنيف قمر دوباره غزل را تکرار کرد و همچنانکه خط آخر به پایان رسيد ، مردم
که تا آن زمان نفس را در سينه حبس کرده بودند ، با خاموش شدن خواننده يکباره به شور
ولوله آمد ند و صدای کف زدن های
بی فاصله و فرياد های احسنت وآفرين همه جا را فرا گرفت البته مردم به اين هم بسنده
نکردند ، بلکه صله ها و پيشکش هاي بيشماری بود ، که به سوی او پرواز می کرد.
اما فرهنگ واپسگرايانه و سنتي جامعه كه بطرزي عميق با افكار مردسالارانه ممزوج شده
بود، از ادامه‎ي اين كار، جلوگيري به‎عمل مي آورد. كنسرت‎هاي گراندهتل به تعطيلي و
خاموشي كشيده مي‎شود. حتی عده اي اوباش به تحريك سنتگرايان براي كشتن قمر بسيج
مي‎شوند و گروه‎هاي فشار، آن‎چنان تبليغات مسموم ايجاد مي‎كنند كه سرانجام قمر را
به كلانتري جلب مي‎كنند و به او تأكيد مي‎شود كه زين‎پس بي‎حجاب در مجامع عمومي
ظاهر نشود. حتی از وي تعهد مي‎گيرند كه بدون مجوز، صفحه ضبط نكند.
مرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زنده ام
اندرکفنم
پس از اين ماجرا و تهديدهاي مكرر، باز قمر به‎ خواندن ادامه مي‎دهد و هنگامي كه وي
براي نخستين بار در يكي از شهرستان‎ها به اجراي كنسرت مي‎پردازد، پس ازسه شب،
فرماندار آن شهر، كنسرت را ممنوع اعلام كرده و آن را به تعطيلي مي‎كشاند. اما با
فشار مردم وبه ويژه جوان‎ها، فرماندار از شهر بيرون رانده مي‎شود و آواز
پيروزمندانه قمر دوباره در فضاي شهر طنين مي‎افكند.
در زنجان ، هنگام اجرای برنامه آنقدر گل بروی صحنه ريختند که قمر در ميان آنها ناپد
يد شد …
در کرمانشاه مسؤلين حاضرنشدند سالن را در اختيار قمر و گروهش قرار دهند ، او که در
اتاقی در يکی از هتل ها ساکن شده بود بر بالکن مشرف به خيابان ايستاد و از همان جا
برای مردم آواز خواند …
درهمدان که تبعيد گاه عارف قزوينی شاعر و تصنيف سرای مردمی بود ( و اصلاً ً قمر
بيشتر بخاطر او به آنجا رفت ) يکی از شور انگيز ترين کنسرت های قمر بر گزارگرديد.
عارف با چهره ای تکيده در اين کنسرت حضوريافت. قمر پيش از شروع برنامه از او با
احترام کسب اجازه نمود، عارف باحرکت آرام سر به او پاسخ گفت، آنگاه قمر آغاز خواند
ن کرد ، از هميشه سحر انگيز تر … وعارف تا پايان خواندن گريست . برنامه که پايان
يافت ، سينه ريزهای طلا و گلدان های نقره بود که به سوی او سرازيرگرد يد قمر تمام
هدايا را با افتخار به عارف پيشکش نمود، اما عارف با عزت نفسی که در خود داشت
نپذيرفت ، و قمر هدايا را از سوی عارف ميان فقرا قسمت کرد …
در آن روز ها در آمد کنسرت های قمر سر به فلک می کشيد . بی مناسبت نيست که همين جا
گفته شود ، در مجالس خصوصی بعد ازهرچهچه ای که می زد کمترين صله اش اين بود که
دهانش را پُر از طلا اشرفی کنند
اما قمر هرگز در برابر اين اعيان و اشراف سر خم نکرد ، او صله ی هنر خود را می گرفت
ولی روحش در آسمان د يگری در پرواز بود . او به دور از شعار های تو خالی و پر سر و
صدا ، مرد می بود .
رضا وهدانی در اين زمينه می نويسد ؛ يک شب بعد از اجرای کنسرت در گراند هتل و اوج
شهرت قمر بود که تيمور تاش وزير دربار رضا شاه ، از مهمانی مجللی ياد داشتی برای
قمر فرستاد وازاوخواست که به خانه اش برود . قمر از رفتن خود داری کرد و زير نامه
نوشت : اگر تو تيمور تاش هستی ، من هم قمرم !
جعفر شهری هم در اين باره اشاره ای دارد که شنيدنی است . او می نويسد : قمر دختر
يتيمی را به فرزندی برگزيده و به سر و سامان رسانده و در تدارک جشن عروسی بود که
علی اکبر داور وزير ماليه ی ( وزير دارايی) آن زمان کلاه خود را پر از سکه ی طلا
نمود و برايش پيام فرستاد که به نشانی اين کلاه درميهمانی خانه اش حضور يابد. قمر
کلاه پراز سکه را وا پس فرستاد و پاسخ داد که برو به فرستاده ات بگو ، امشب همه ی
طلاهای دنيا از آن من است ! امشب عروسی دختر من است و می خواهم فقط برای دل او آواز
بخوانم ، نه برای تو و طلای تو …
اما قمر هر چه از رجال اين چنينی دوری می جست ، به محافل ادبی عشق می ورزيد. شاعران
پر آوازه ی آن دوران از قبيل ؛ ملک الشعرای بهار ، ميرزاده عشقی ، عارف ، ايرج
ميرزا ، شهريار او را چون نگينی پر بها در حلقه ی خود می گرفتند وهنر او رادرحد يک
هنر مند آزاده ارج می گذاردند وموجه ترِين وزيباترين شعرهای خود را به او می دادند
تا بخواند و نيز در وصف او شعر های زيبا می سرودند ، در اين ميان شيفتگی ايرج
ميرزای خوش ذوق- که گويا گوشه ی چشمی هم به قمر داشت-از همه بيشتربود او در چند ين
شعر خود از قمر به صراحت نام می بَرَد. در يکی از اين شعرها درستايش قمر می گو يد
که قمر اصلاً ً اين جهانی نيست و به اشتباه به اين جهان خاک پيوند خورده است .او می
گويد که خداوند درا صل قمر را برای دل خود آفريد، اما چون جهان را خلق کرد و پی برد
که چيزی کم دارد، بخاطر نقطه ی کمال هستی دل از قمر کَند و او را به زمين فرستاد :

قمر هم بعد ازمرگ ايرج ميرزا به سر ِ خاک اورفت و ترانه ی “امان از اين دل…” ،
سروده ی امير جاهد را با آواز مؤثر به ياد او خواند چرا که اميرجاهداين ترانه را به
نام ايرج سروده و در بندی حتی نام او را نيز می آورد :
ای گنج دانش ! ايرج کجايی ؟/ در سينه ی خاک پنهان چرايی؟/ تا بوده در اين دنيای
فانی / کی بوده از خوبان ، بجز رنج جدايی …
وهدانی در مقاله ی خود می نويسد در آن زمان ها بدون استثنا صاحب هر قهوه خانه بخاطر
صفحه های قمر- با هر جان کند نی که بود- يک گرامافون می خريد و آن وقت ولوله ای
جلوی قهوه خانه ی خود به راه می- انداخت .قمر که نا گزيربود برای آنکه شناخته نشود
خود را در چادر وپيچه بپوشد و با درشکه رفت وآمد کند ، هر گاه که اين گروه انبوه و
شوريده را می ديد که دور گرامافون قهوه خانه ها جمع شده و مستانه به صدايش گوش
می‌کنند از ته دل قربان صدقه شا ن می رفت .
می گويند روزی قمر سوار بر درشکه می خواسته به جايی برود که درشکه از جلوی قهوه
خانه ای که صدای قمر را پخش می کرده ، رد می شود .درشکه چی آهی می کشد و می گويد :
چه می شد خدا به من هم پولی می داد تا می تواستم قمر را برای عروسی پسرم دعوت کنم .
قمر بلا فاصله می گويد : خدا را چه ديده ای ، شايد قمر در عروسی پسر تو هم آواز
بخواند . درشکه چی از سر ِ حسرت آهی می کشد و می گويد : ای خانم قمر کجا و عروسی
پسر من کجا ؟ تا پولدارهايی مثل تيمور تاش ها و حاج ملک التجارها باشند ، کجا دست
ما به دامان قمر می رسد ؟ قمر پس از دلداری درشکه چی بگونه ای که دو دوست با هم به
گفتگو می نشينند ، از کم و کيف عروسی و زمان و مکان خانه ی عروسی با خبر می شود و
می فهمد که عروسی در خانه ای در جنوب شهر و دو روز د يگر است .
دو روز د يگر ، بعد از ظهر همه ی مقدمات يک جشن با شکوه را از فرش و قالی و ميز و
صند لی و شيرينی و ميوه و برنج و روغن و د يگ و ديگبر و ظرف و ظروف آماده می کند و
به چند نفر می دهد که به خانه ی عروسی ببرند . کارگزاران در پيش چشمان حيرت زده ی
درشکه چی و اهل خانواده ، خانه را به نحو زيبايی می آرايند و چراغانی می کنند . طرف
های غروب قمر با يک دسته مطرب رو حوضی وارد خانه ی عروسی می شود ، با ورود او شورو
غوغايی در در همسيايگان در می گيرد، بلوايی به پا می شود ، مردم برای ديدن او به
پشت بام ها هجوم می برند ، درشکه چی که تازه موضوع را در يافته است ، می خواهد از
شادی و شرمندگی خود را روی پاهای قمر بياندازد ، اما قمر نمی گذارد و می گو يد
نگفتم خدا بزرگ است ، اين هم قمری که آرزويش را داشتی و بدان که من هرگز يک شاخه
موی شما ها را با صد تا از آنها که گفتی عوض نمی کنم . آنگاه پس از خواندن چند دهن
آواز جانانه و هديه دادن به عروس و داماد ، به مطرب ها می سپارد تا آنجا که ممکن
است بزنند و بخوانند و عروسی را گرم و نرم کنند و خود مجلس را ترک می کند .
آري، بذر نويني كه اين بانوي فرهيخته افشانده بود با غوغاسالاري و تعصب و تخطئه،
خشك نميشد. اين بود كه پس ازمدت كوتاهي ديگر بار، زنان در مجالس و كنسرت‎ها، حتی در
سالن سينما حضور مي‎يابند و راه ورود آنان هرچه بيشتر به جامعه گشوده مي‎شود.
قمر از سال 1303 به پُر كردن صفحه در تهران همت گماشت. ازنخستين صفحاتي كه از قمر
ضبط شده است تصنيف «مارش جمهوري» از عارف است كه دولت بلافاصله آن را توقيف
وجمع‎آوري مي‎كند و اعلام مي‎دارد هركس اين صفحه را داشته باشد تحت تعقيب قرار
مي‎گيرد. حتی عده‎اي از مشتاقان و هنردوستان، به جرم داشتن آن صفحه، زنداني
مي‎شوند.
از صداي جاودان قمر، نزديك به 426 صفحه ضبط كرده‎اند كه متأسفانه 23 تاي آن از بين
رفته است. جالب است بدانيم كه قمر اولين عايدي از ضبط صدايش را به خريد و هديه
كردنِ بيش از هفتاد تختخواب به شهرداري اختصاص مي‎دهد كه به امر نگهداري و آسايش
بچه‎هاي بي‎سرپرست به كار رود.
جنگ جهاني دوم باعث مي‎شود كه ضبط و تكثير صفحات گرامافوني و كلاً توليدات هنري در
ايران براي بيش از يك دهه متوقف شود. همچنين از حدود سيصد تصنيف و آوازي كه
كمپاني‎هاي خارجي از صداي قمر داشتند براثر جنگ، منهدم مي‎شود. در همين زمان راديو
اعلام مي‎كند كه چون كمپاني كلمبيا ازبين رفته است كليه صفحات قمر نيز كه در خارج
ازكشور در اين كمپاني نگهداري مي‎شد، نابوده شده است.
قمر از نخستين هنرمنداني است كه براي بزرگداشت يك هنرمند از كارافتاده وبه نفع او،
كنسرت مي‎دهد و عوايد حاصل را به وي تقديم ميكند. سنتي كه قمر بنياد مي‎نهد تا زمان
ما نيز باقي مانده است. قمر در فيلم «مادر» حدود 20 دقيقه ظاهر گرديد و آواز خواند.
فيلم مادر در اسفندماه 1330 به نمايش درآمد. در اين فيلم دلكش نيز ايفاي نقش
مي‎كرد. قمر عمده‎ي درآمدي كه از اين كار به دست آورد به بيمارستان مسلولين اهداء
كرد. وي آن چنان عشق و علاقه‎اي براي گرفتن دست محرومان و حمايت از تهيدستان داشت
كه همواره مي‎گفت: «روزي كه نتوانم چيزي به كسي ببخشم چنان احساس درد و بدبختي
مي‎كنم كه دلم ميخواهد زار زار بگريم».
پختگي و اوج كار قمر، در سن 30 تا 45 سالگي بود.قمر بد ينگونه تا سال تأسيس راديو ،
1319 شمسی فعاليت های خود را ادامه داد. پس ازآن صدای بی نظير او از راديو،همراه با
سنتور حبيب سماعی ، تار مرتضا نی داوود ، و گاه ويلن ابو الحسن صبا به گوش
دوستدارانش می رسيد و آنها را محظوظ می کرد وبی ترديد می توان گفت وی تا سال 1332
در اوج قرار داشت و يکه تاز ميدان هنربود. در اين سال قمر آواز ارزنده ای همراه با
نوازند گی برادران معارفی در راديو ضبط کرد و اين آخرين کار اوبود . اما جامعه آن
روز و حتی گردانندگان راديو، قدر و منزلتش را درك نكردند و حتی در زماني كه پس از
سكته اول آن طراوت و سرزندگي را از دست داده و آن حنجره ی جادويی از کار افتاد . از
آن پس قمر خانه نشين و بستری گرديد و در تنگناهای مالی گرفتارآمد ، دوستانش او را
ترک گفتند، در اين روزهای دلتنگی از مردمی که قمر اينهمه به آنها مهر ورزيد وهنر
ارزنده ی خود را نثارشان کرد، در زندگی او رد پايی نيست و همين سال هاست که همه چيز
و همه کس را زير سؤال می برد .
بعد از چندی در پی تأمين معاش برآمد و بناگزير در کافه ی شکوفه نو استخدام شد ، با
شبی سی تومان . جعفر شهری در اين مورد گزارشی دارد که بر اساس آن می توان به داوری
نشست . شهری می گويد : «شنيدم که قمر در شکوفه نو برنامه دارد ، از آنجا که هميشه
در ذهنم به او ارادتی عظيم داشتم دعوت دوستم را بی صبرانه پذ يرفتم و به د يدارش
شتافتم . شکوفه نو کافه رستوران معروف و بزرگ و شلوغی در خيابان سی متری بود و توسط
شخصی به نام حجازی اداره می شد . دانستم که اين کافه قمر را برای شبی نيم ساعت با
سی تومان مزد ، اجير کرده است . می خواستم د يدار بيست و اندی سال پيش را با او
تازه کنم . ساعت 11شب بود که قمر به روی صحنه آمد . بايد گفت که اين موقع بد تر ين
زمانی است که می توان به يک خواننده داد و اين زمان را معمولاً ً خوانند گان و هنر
مندان درجه ی پايين اداره می کنند ، نه خواننده ی پيش کسوتی چون قمر ؛ چرا که همه
مست و پاتيل اند و هنر آواز برايشان بی معنی است و فقط خواننده ای با اطوار های نا
بهنجار می تواند مشتريان را سرگرم کند . باری … قمری که آن شب ديدم با قمر 20 سال
پيش از زمين تا آسمان فرق کرده بود . مو هايش جو گندمی نزديک به سفيد ، قامتش خميده
، تواضعش بی رمق ، و صدايش بی حوصله بود طبق معمول ِ خود آوازی و تصنيفی خواند و
عده ی قليلی از سالخوردگان برايش کف زدند، او هم سری از روی خستگی و دلتنگی فرود
آورد و سپس صحنه را ترک گفت . بسيار غمگين شدم و با اندوه از دوستم پرسيدم ؛ قمر
کجا و اينجا کجا ؟ دوستم از روی تأسف سری تکان داد و گفت : همه از استيصال است ، از
استيصال ! آنگاه از شکوفه نو بيرون آمدم چرا که تحمل آن صحنه را نمی توانستم کرد و
در طول راه تمام مدت به ناسزاواری آنچه د يده بودم ، فکر کردم …
چند روز بعد شنيدم که به علت اعتراض مشتريان از شکوفه نو هم جوابش کرده اند و قمر
دوباره خانه نشين شده است . بعد از آن همواره جويای حالش بودم و هر بار می شنيدم که
وضعش از روز پيش بد تر است ، تا اينکه روزی در خانه اش به ديدارش رفتم و آنچه ديد م
گريه آور و تلخ بود : در بستر بيماری و غربت و بی کسی افتاده بود و دچار بيهود گی و
از همه بد تر فقر شديد بود. سپاس نامه ی هنری او در يک تخته قالی نخ نما، يک آينه
غبارگرفته وبستر محقری دروسط اتاق که خود در ميان آن دراز کشيده بود، خلاصه می شد»

شروین
# : 13 May 2008 13:22


با تمام اين تنگدستي و بي‎مهري جامعه‎ي آنروز، اما ايمان عميق قمر به‎ اعتلاي هنرِ
اين مرز و بوم، ذرّهاي فرو نكاست و در واپسين گفته‎هايش، شور و اميد خود را چنين
به‎ تصوير كشيد: «خواننده‎ي عزيز، وقتي كه تو اين درددل‎هاي مرا مي‎خواني، من، يك
زنِ به‎قول تو هنرمند، هنرمندي كه متعلق به يك قرن بود زير خروارها خاك سرد و سياه
خفته‎ام. ديگر از حنجره‎ي من صوتي برنمي‎خيزد، طنين آواز من د‎ل‎ها را نمي‎لرزاند،
دنياي من تاريك است، خاموش است، اما همچنان خوشحالم كه روح من عظمت خود را از دست
نداده است و هنري كه هرگز در زندگي، او را بنده دينار و درهم نكرده‎ام و به او
خيانت نورزيده‎ام با من است. من مرده‎ام اما خاطره‎ي من، خاطرهي حيات هنر من نمرده
است، خاطره‎اي كه در آن هيچگونه كينه و دشمني و گستاخي و حسد و شايد هم پستي و
رذالت و پول‎پرستي وجود ندارد. اطمينان دارم كه كسي بعد از مرگم از من بدگويي
نمي‎كند، زيرا من هنرم را بنده تجارت نكردم و هميشه آنرا در راه تحقق بخشيدن به
آرزوهاي ملي و ميهني خودم به‎كار انداخته‎ام. من ثروتي ندارم، هيچ چيز اما دل‎هاي
يتيماني را دارم كه به‎خاطر مرگ من از غم مالامال ميشوند، چشم‎هايي را دارم كه در
فقدان من اشك مي‎ريزند، يعني همان دخترها و پسرهايي كه لبخند و مهر مادر را
نديده‎اند، همان‎ها كه با پول من پرورش يافتند، شوهر كردند، داماد شدند و حالا
به‎جاي آنكه در فاحشه‎خانه‎ها يا زندان‎ها به‎سر برند آدم‎هاي خوشبختي هستند. وقتي
من آنها را بزرگ مي‎كردم پاي شمع و آينه عروسي‎شان با تمام احساس وجودم، باتمام
شادي‎هاي زندگيم آواز مي‎خواندم دست مي‎زدم و شايد هم مي‎رقصيدم، آنها تنها بودند
اما من تنهايي را در وجود آنها مي‎كشتم…»
پس از سكته دوم، قمر را كه به كلي صدايش را از دست داده بود، به راديو دعوت مي‎كنند
تا از وي تجليل به عمل آورند اما در تمام طول برنامه، قمر فقط اشك ميريزد و جز چند
كلمه نمي‎تواند چيزي بر زبان آورد. متأسفانه نوارهايي كه از وي در راديو ضبط شده
بود، چند سال بعد با ورود دستگاه مغناطيسي ضبط صوت، همه پاك مي‎شود و براي هميشه از
بين مي‎رود.
قمر به اين ترتيب تا شش سال با زند گی دست و پنجه نرم کرد و سر انجام ساعت ده و نيم
بعد از ظهر روز پنجشنبه چهاردهم مرداد سال 1338 به سن 54 سالگي در خانة محقرش، كنار
تنها پسرش چشم از جهان فروبست. روز نامه ی کيهان درمورد مرگ او نوشت:” بانو
قمرالملوک وزيری که يکی از افتخارات موسيقی ايران بود زند گی را بدرود گفت .”
مجله ی تهران مصور به نقل قول از دکتر ساسان سپنتا نوشت :” جنازه ی قمر صبح روز
جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امام زاده قاسم فرستاده شد . پس از شستشو هنگامی که
جسد او را به يکی از مساجد شهر منتقل کردند ، تا به وسيله ی راديو - برای تشييع از
مردم هنر دوست دعوت به عمل آورند ، هيچيک از متوليان مساجد حاضر نشدند که آن را
تنها يک شب به عنوان ميهمان بپذ يرند، به ناچار پيکر او را چون اشخاص مجهول الهويه
به سرد خانه ی پزشکی قانونی سپردند .
روز بعد - روز خاکسپاری- با اينکه از طريق راديو برای شرکت در مراسم ازهمگان دعوت
شده بود ، از خيل هنر مندان خبری نبود ، تنها تعداد اندکی از مردم عادی و چند چهره
ی آشنا از جمله مرتضا نی داوود ، حسين تهرانی ، ذ بيحی و بد يع زاده حضور داشتند.
هنر مندان مرثيه می خواند ند و مردم کم و بيش می گريستند و بد ینگو نه قمر به زند
گی جاودانه ی خود پيوست .
اما چه اندوه از اينکه متوليان ريا کار مساجد اين روح ناب انسانی را نپذيرفتند .
جنازه ی قمر را اگر در خرابات هم می گذاردند ، با مسجد تفاوتی نداشت چرا که روان او
سال های سال بود که به آن ملکوت اعلا پريده بود و آن انديشه ی درخشان ، هزاران سال
نوری با اين ارواح غير انسانی فاصله داشت به قول عماد خراسانی :
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکی است
حرم و د ير يکی ، سبحه پيمانه يکی است
اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه يکی است
قمر الملوک وزيری در تاريخ موسيقی ايران يک معجزه بود اوصرف نظر از هنر آواز در
زمانی که زنان در ايران اعتباری نداشتند ، سد ها را شکست ؛ آواز خواند …آن هم در
حضور مردان …، آن هم بدون حجاب … که هر يک از اينها به تک تک - در آن زمان - برای
زن ايرانی گناهی بس بزرگ به حساب می آمد و در اين راه متجاوز از 200 اثراز خود از
او حاصل آمد، افسوس که در زمان زند گی اش نه ارزش هنرش شناخته نشد و نه ارزش انسا
نیتش و اکنون اگر بگوييم يا نگوييم ، د يگر چه ثمری دارد ؛ که به شهريار :
تا هستم ای رفيق ندانی که کيستم
روزی سراغ وقت من آيی که نيستم
بنان به قمرلقب “ام کلثوم” داد ه بود و می گفت : قمر ملکه ی آواز ايران و در واقع
پل ارتباطی ميان قد مای قبل از خود و آيندگان بعد از خود بود . او موسيقی دِ لِی دِ
لِی گذ شته را با تحرير های بی نظيرش سر و سامانی بخشيد .
روانشاد سعيدی سيرجانی هم قمر را ام کلثوم ايران می دانست . وی در گفتاری شور انگيز
با حسرت و تأسف عنوان کرد :” نمی دانم چگونه است که وقتی ام کلثوم می ميرد ، مصر
عزا دار می شود . همه ی مردم حتی جمال عبدالناصر در تشييع جنازه ی او شرکت می کنند،
خانه ی او را بعد از مرگش به موزه تبد يل می نمايند ، اما هنگامی که قمرآزاده و
مهربان بعد از آن همه سختی هااز ميان می رود،آب از آب تکان نمیخورد،هيچکس خبردار
نمی شود و در نهايت مسجد يان هم با اين جنازه ی معصوم اينگونه بی خردانه و
ناجوانمردانه رفتار می کنند .”
امير جاهد که شعر و آهنگ بسياری از تصنيف های قمر را ساخته است در مورد قمر می گويد
: قمر زنی بسيار شجاع و بسيار خوش قريحه بود . قد رت حنجره ی او را در هيچکس ند يده
ام … قمر از آواز سر شار بود … در فاصله ی شش ماه …، من هر هفته ، دو تصنيف برای او
ساختم و قمر در همان شب به درستی آهنگ تصنيف را می فهميد و بدون تفحص ، صبح فردا آن
را اجرا می کرد . يک چنين استواری من در کسی ند يد ه ام.”
ساسان سپنتا می گويد صدای قمر صاف و دارای جذابيت ودرخشند گی بود . او از عهده ی
خواندن تصنيف و آواز به خوبی بر می آمد . وسعت صدای او در اجرای تحرير ها در بم و
اوج ، نشانه ی توان او در خوانند گی بود . طنين صدای قمر خاص خود او و چون از ابتدا
با ساز پرده دار (تار) تمرين کرده بود ، نت های گام را به خوبی ادا می کرد و بر اثر
نوعی باز تاب مطبوع صوت ، در حفره های صوتی فوق حنجره ، آواز او زنگ و درخشند گی
خاصی داشت . بعد از قمراکثر خوانند گان راديوبا ميکروفون و دستگاه های تقويت کننده
کمبود دامنه ی صدای خود را با نزد يک خواندن در ميکروفون جبران می کردند ، در حالی
که صدای پر دامنه ی قمر در هوای آزاد و سکوت شب تا فواصل زياد شنيده می شد . به
هنگام آواز دهان او کمی باز بود و به متانت و با قيافه ای آرام می خواند و صدای
آهنگين و درخشان و خوش طنين او بر شنونده تأثير می نهاد “. ساسان سپنتا ادامه می
دهد : ” از قمر متجاوز از دويست اثر بروی صفحه ی گرامافون ضبط گرد يد که اولين آن
ها تصنيف جمهوری از عارف در ماهور بود، سپس صفحه های ؛گريه کن که دگر ، ای دست حق و
چند تای د يگر از عارف . از تصنيف های خوب قمر يکی نگار من در بيات ترک ، و ماه من
در اصفهان است که سازنده ی آن نی داوود بود ازاو چند تصنيف از ساخته های امير جاهد
و عشقی و درويش و نيز چند قطعه ی ضربی هم ضبط شد که يکی از آنها ضربی معروفی است که
با اين شعر شروع می شود : شبی ياد دارم که چشمم نخفت / شنيدم که پروانه با شمع گفت
که بعد ها خاطره ی پروانه آن را باز خوانی نمود.” سپنتا در مورد دشواری های
خوانندگی در آن زمان می گويد ” لازم به تذ کر است که علاوه بر مشکلات فنی ضبط صفحه
، در آن زمان مشکلات د يگری نيزدامنگير هنر مندان و هنر دوستان می شد که هنوز هم
کماکان وجود دارد . از جمله مشکلی که بعد از ضبط تصنيف جمهوری ِ عارف که قمر خوانده
بود ، چنانکه خود قمر در اين مورد گفته است روزی که در همدان کنسرت داشتم به اين
فکر افتادم جوانی را که از همدان برايم نامه می فرستاد و به آوازم اظهار علاقه می
کرد، ملاقات کنم . معلوم شد که او به علت اينکه مارش جمهوری مرا نزدش يافته اند ،
به جرم جمهوری خواهی زندانی است (چون آن موقع دستور داده بود ند که اين صفحه جمع
شود و هر کس آن را نگه می داشت تحت تعقيب قانونی قرار می گرفت ) ، اما من اجرای
کنسرت را مشروط به آزادی آن جوان نمودم و رييس شهربانی خواستِ مرا اجرا کرد … و شبِ
همان روز جوان را که به فتحعلی قهوه چی معروف بود ، با چشمان اشکبار جزو حاضران د
يدم.”
بسيار درد مندانه است که گفته شود قمر حتی تا آخرين روز های زند گی خود با همه
بيماری و ناتوانی با چاد رو به صورت ناشناس به محدوده ی اداره ی راديومی رفته، تا
با آن مکان ازدور تجديد خاطره ای کند و اين نشان می دهد که يک هنر مند تا چه اندازه
می توانسته به هنرش و به آشيانه ی راستينش بياند يشد … روانشاد نواب صفا در اين
زمينه می گويد : ” تابستان سال 1338 بود … سه شنبه 12 مرداد . هنگام خروج از از
راديو ديدم خانم قمر با چادر سياه که تقريبا ً بعد از چهل و چند سالگی هميشه بر سر
داشت ، کنار نرده ها ايستاده است … دو روز بعد ، يعنی پنجشنبه چهاردهم مرداد ، خبر
شد يم که ستاره ی عمر قمر فرو مرد . او به هنگام مرگ بيش از پنجاه و چهار سال نداشت
.
قمر الملوک وزيری همواره در طول زند گی 54 ساله ی خود ، به مردم - اعم از مردم
معمولی و طبقه ی هنرمند - بدون چشمداشت کمک بسيار نمود چنانکه بعد از مرگ پروانه
خواننده ی قديمی ( مادر خاطره ی پروانه) ، به نوعی سر پرستی خاطره و برادر کوچکش را
بر عهده گرفت و نيز در اواخر زند گی اش در سال 1330 با استو ديو پارت فيلم که در
آستانه ی ورشکستگی بود، همکاری نمود و در فيلمی به نام مادر ، ساخته ی اسماعيل
کوشان ظاهر شد و در صحنه ای آوازی در چهار گاه خواند و همين بازی کوتاه ، به دليل
شهرت قمر باعث شد که پارت فيلم از ورشگستگی نجات يابد . بازيگران د يگر اين فيلم
دلکش ، جمشيد مهرداد ، زينت نوری و .. و … بودند . قمر برای اين فيلم فقط 2000
تومان دريافت کرد که آن هم هزينه ی تهيه ی لباسش گرديد. به ادعای اسماعيل کوشان
تنها نسخه ی اين فيلم که تنها تصوير متحرک قمر را در خود داشت ، در آتش سوزی از بين
رفته است .
هنرمند اصيل نه‎ تنها با جريان‎هاي بالنده و مترقيِ زمانة خود همراه مي‎شود بلكه در
برابر موانع و تندبادهاي مخالفِ در دوران خويش نيز چون سرو ايستادگي مي‎كند. اگر
هنرمندي از اين خصلت عاري باشد از ايفاي نقش مثبت و مؤثر ناتوان مي‎ماند. خاطره‎ي
«سروِ چمانِ» آواز ايران ـ قمر ـ جاودان باد كه از زمره‎ي چنين هنرمنداني بود.
قمر زنی بود با شهامت ، نيکوکار ، متکی به خود ، و محکم … وکسی چه می داند شايد
سختی ها و تنهايی های دوران کودکی و ازدواج نامناسب و جدايی پر شتاب او از زندگی
زناشويی در نو جوانی و تلاش پی گير او برای رسيدن به عشق جاودانه اش آواز در شکل
گيری اين شخصيت استوار نقش عمده داشته است و اکنون اين يادواره را با غزلی از
شهريار شاعر معاصر که در ستاِش قمر سروده به پايان می بريم .اين غزل ضمن اينکه به
احساس ايرج ميرزا به قمراشاره می کند ، يآدآور بزمی است که قمر ستاره ی درخشان آن
بوده است .
و حالا آهنگ مرغ سحر که برای اولین بارتوسط قمر اجراشده گوش کنید و او اولین کسی
بود که به صراحت خواند: «… مرغ سحر ناله سر كن، داغ مرا تازه‎تر كن، زآه شرربار،
اين قفس را، برشكن و زير و زبر كن…»
زآه شرر بار ، اين قفس را ………… برشکن و زير و زبر کن بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ
….. نغمه آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن !
ظلم ظالم ، جور صياد ……………….. آشيانم داده بر باد اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت ……….
شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است ، گل به بار است ………. ابر چشمم ، ژاله بار است ……………… اين قفس چون دلم
تنگ و تار است ……………… شعله فكن در قفس اي آه آتشين ….. دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين … بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن مرغ بي دل ، شرح
هجران …………… مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن
بند دوم توضیح: بند دوم اين تصنيف ، سياسي بوده و فقط اجراهاي قديم آن موجود است.
عمر حقيقت به سر شد …………….. عهد و وفا بي اثر شد ناله عاشق ، ناز معشوق …………… هر دو
دروغ و بي ثمر شد راسته و مهر و محبت فسانه شد ….. قول و شرافت همگي از ميانه شد از
پي دزدي ، وطن و دين بهانه شد .. ديده تر كن!
جور مالك ، ظلم ارباب ………………. زارع از غم گشته بي تاب ساغر اغنيا پر مي ناب ………………
جام ما پر ز خون جگر شد اي دل تنگ ناله سر كن …………….. از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده آب آتشين …….. پرده دلكش بزن اي يار دلنشين …………………… ناله بر آر از
قفس اي بلبل حزين …………………… كز غم تو ، سينه من ……………….پر شرر شد ، پر شرر شد
شعر : ملک الشعرا بهار
آهنگ: مرتضی ني داوود
اجرا:بانو قمر ۱۳۰۴
دستگاه:ماهور


آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگیست نامش زندگانی
رحمتی کن کز غمت جان میسارم بیش ازین من طاقت هجران ندارم
کی نهی بر سرم ای ای پری کز وفاداری عمر من شد تبه بس درغمت کرده ام زاری
نوگلی زیبا و خوش حسن و جمالی عطرآن گل رحمت است و مهربانی
ناپسندیده بود دل شکستن رشته الفت و یاری گسستن
کی کنی ای پری غم که ستمگری میفکنی نظری آخر به چشم
ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد ناز هم معبود من اندازه دارد
هیچ و گر ترحمی نمیکنی بر حال زارم جز دمی (که بگذرد) از جمله؟ کارم

دانمت که بر سرم گذر کنی از رحمت اما
آنزمان که برکشد گیاه غم سر از مزارم



یادش گرامی و راهش پررهرو

شروین
# : 13 May 2008 16:33


[b]
Quoting: royale_korosh
قابل ذکر هست اینه که بعد از مرگش آخوندها حاضر به دفنش به صورت مذهبی و در داخل قبرستان



گزارش دفن قمرالملوک وزیری:

مجله تهران مصور در شماره 833 مرداد 1338 نوشت:

... جنازه قمر صبح روز جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امامزاده قاسم فرستاده شد و پس از غسل قرار شد که جسد را به یکی از مساجد شهر منتقل کرده و به وسیله رادیو برای تشییع جنازه قمر از مردم هنردوست دعوت به عمل آورند، تا روز شنبه در آن مراسم شرکت کنند. اما جنازه قمر مانند اشخاص مجهول الهویه که دیوار بر سر آنها خراب میشود یا زیر ماشین میروند به سردخانه پزشکی قانونی منتقل گردید...

روز بعد جنازه خیلی بی سروصدا به وسیله آمبولانس وزارت دادگستری ابتدا به منزل او واقع در تهران نو منتقل گردید و از آنجا که بیست نفر در تشییع جنازه او شرکت کرده بودند، به آرامگاه ظهیرالدوله منتقل گردید...

قمر را بی سرو صدا به خاک سپردند، در ظهیرالدوله جز تنی چند از دوستان قدیمی قمر و چند جوان هنردوست کسی نبود. هنرمندانی که خود را خاک پای قمر میدانستند حتی زحمت آن را به خود ندادند که در مراسم تدفین ستاره موسیقی ایران حضور یابند. اداره رادیو به کلیه خوانندگان اطلاع داده بود که به ظهیرالدوله بیایند و در مراسم به خاک سپردن قمر حضور داشته باشند، اما هیچیک نیامندند، این نامردمی را به چه چیز جز غرور و خودپسندی بیجا میتوان حمل کرد؟

درمیان کسانی که برای تشییع قمر به ظهیرالدوله آمده بودند، چند چهره آشنا از جمله: استاد نی داوود، حسین تهرانی، بدیع زاده و ذبیحی دیده میشدند. بدیع زاده سخنرانی کرد و قمر را مورد تجلیل قرارداد، سخنان او از همه آتشین تر و پرشورتر بود. ذبیحی بر بالین قمر مرثیه خواند. یکی از دوستان قمر گفت: «ما برای یک آوازه خوان ساده نمیگرییم، اشکهای ما در عزای انسانی است که زندگی خود را وقف خدمت به خلق کرد.»
[/b]

شروین
. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB