صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
انجمن طرفداران سکس خانوادگی و ضربدری
/
بازیچه (داستان ضربدری من) کاملاً واقعی
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
14
.
15
.
>>
نویسنده
پیام
amir_iran_2008
اعضا
#
: 15 Sep 2008 16:36
Koosh00loo
Quoting: Koosh00loo
سلام.
ممنون و خیلی ممنون از همه ی دوستانی که اومدن و نذاشتن که این تاپیک از رونق بیفته.
الان کلی انرژی دارم که برای نوشتن داست به کار شم. ولی در حال حاضر هوا روشنه و خوب نمیتونم برای نوشتن حس بگیرم. باید شب بشه.
آخه ناسلامتی دارم موضوع 5 سال پیشو مینویسم. باید کلی تمرکز کنم تا چیزی از قلم نیفته و همه چیز یادم بیاد.
پس وعده ی ما پست بعدی، همینجا...
کی میگه زندون بده! ... وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!!!
zarbedariii
اعضا
#
: 15 Sep 2008 16:52
ادامه داستان لطفا بسیار عالی بود
anahid
اعضا
#
: 15 Sep 2008 22:32
خیلی عالیه فقط لطفا زود زود آپ کن
amir_iran_2008
اعضا
#
: 16 Sep 2008 11:20
کی میگه زندون بده! ... وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!!!
Koosh00loo
اعضا
#
: 16 Sep 2008 13:26
××××فصل سوم: و اما عشق... ××××
وقتی با اون لحن از شهره شنیدم که گفت سعید میدونه، یه جوری شدم. فکر میکردم که خب، اگه سعید بدونه شهره اومده اینجا هم دلیل نمیشه که ما با هم سکس داشته باشیم. یا دلیل بر این نیست که بدونه ما سکس هم داشتیم. خلاصه با همه ی عذاب وجدانا و احساسات گناه ما اون روز تا حدود 2 بعدازظهر 3 یا 4 بار دیگه هم سکس داشتیم که برای شهره خیلی راضی کننده بود. شهره واقعاً سکسی بود و عاشق سکس. اصلاً از سکس خسته نمیشد و همیشه تشنه ی کیر بود. منم که تازه کار بودم و پر انرژی... پس خدا حسابی در و تخته رو با هم جور کرده بود.
اتفاق جالب اون روز این بود که من اونقدر داشت بهم خوش میگذشت گه فراموش کرده بودم بابام 5شنبه ها زود میاد خونه و تا ساعت 2 میرسه. اتفاقی رفتم تو بالکن که سیگار بکشم، یهو دیدم بابام حدود 200 متر با خونه فاصله داره. با عجله اومدم تو خونه و به شهره گفتم لباساتو بردار که جناب کامران در راهند. فقط شانس آوردیم که شهره داشت حاضر میشد که بره و لباساشو تقریباً پوشیده بود. خلاصه شهره رو فرستادم رو پشت بوم و وایسادم تا بابام برسه خونه. سریع باهاش چاق سلامتی کردم و گفتم من الآن میام... اومدم بیرون و با زحمت شهره رو از خونه فرستادم بیرون. وقتی داشت سوار ماشین میشد فقط یه نگاه معنی دار بهم کرد و گفت: ممنون بابت همه چیز. خیلی خوش گذشت.
شاید همون نگاه آخر و طرز نگاه شهره بود که همه چیز رو در من ریخت بهم. حس عجیبی داشتم. حالا دیگه احساس گناه و عذاب وجدان نبود. احساس نیاز بود. همش دلم میخواست که شهره پیشم باشه. با خودم هم نمیتونستم کنار بیام و به خودم بقبولونم که شهره مال من نیست و نمیتونه مال منم باشه.
سر کلاس که حاضر میشدم فقط به خاطر اون بود. بعد از چند روزی هم با سعید صمیمی تر شده بودم و لااقل موقع سلام و علیک از ماشین پیاده میشد. البته یه ذره صمیمی تر از این... گه گاهی با هم بیرون میرفتیم و چند ساعتی رو باهم میگذروندیم. منم سعی میکردم که جلوی سعید اصلاً رفتار زننده ای از خودم نشون ندم که یه وقت به ارتباط منو شهره شک کنه. اما این شهره ی پدرسوخته گاهی شیطونیش گل میکرد و مثلاً وقتی سعید داشت رانندگی میکرد دست چپش رو میذاشت پشت صندلی راننده و دست منو میگرفت تو دستش. باهم بودن برامون عات شده بود. دیگه طاقت دوریه همو نداشتیم. حتی شبا موقع خواب اگه حداقل 1 ساعت باهم حرف نمیزدیم هیچ کدوممون خوابمون نمیبرد. اوضاع سکسمون هم کماکان مثه سابق بود و شهره میومد خونه ما و از لحظه ای که میرسید لخت بود تا موقع رفتن. جالب بود که درس خوندن جفتمون از ارتباط خارج از درسمون تاثیر گرفته بود و چون همیشه باهم بودیم هی کل کل میکردیم و شرط می بستیم که مثلاً هرکی نمره اش از اون یکی کمتر بشه باید شام بده و از این جور چیزا.لااقل اینجای ارتباطمون به نفع هر دومون بود. ناگفته نماند که همیشه هم من میبردم.
شهره چون همکلاسیه دروس تخصصی من بود باعث میشد که من بیشتر به دروس تخصصیم برسم و از دروس عمومی و پایه غافل بشم. بعلاوه اینکه من بعد از 5 سال دوباره داشتم درس میخوندم و همه چیز از یادم رفته بود. پس به فکر گرفتن به معلم خصوصی افتادم که تو ریاضی و فیزیک و شیمی رام بنداره. به یکی از استادای آموزشگاه صحبت کردم و قرار شد که باهام کار کنه. انصافاً هم کم کاری نکرد و به جراْت میگم که 70درصد از قبولی من تو کنکور بخاطر اون بود. مرد خوبی بود و به گفته ی خودش اگر میدید کسی واقعاً میخواد درس بخونه از چیزی دریغ نمیکرد. به شهره پیشنهاد همکلاس شدن تو کلاسای خصوصی رو دادم که گفت باید با سعید صحبت کنه. یکی دو روز بعد شهره بهم گفت که بخاطر هزینه نمیتونه تو این کلاسا شرکت کنه. خیلی دمق شدم و دنبال یه راهی میگشتم که یه جوری بهش کمک کنم. با استادم صحبت کردم و شرایط شهره رو براش گفتم. اونم قبول کرد که از شهره پول نگیره و به هر دوی ما درس بده. وقتی به شهره گفتم که براش چی کار کردم اونقدر خوشحال شد که میخواست نصفه شب بیاد در خونه ما تا ماچم کنه.
از شب قبلش با شهره برای اولین جلسه کلاسا هماگنگ کردم که ساعت ده صبح باید خونه ما باشه. استاد هم تو اون ساعت قرار بود بیاد. سر ساعت 10 دختر گل قصه ی ما بدون تاخیر زنگ خونمون رو زد. مثه همیشه خونه ی ما خالی از سکنه و همه چیز آماده ی یه عشق بازیه توپ. فقط مشکل این بود که هر لحظه امکان داشت استاد از راه برسه و حالمونو بگیره. مثل همیشه لحظه ی اول فقط دستام باز بود که شهره رو تو خودشون جا بدن. سلام ما همون بوسه ی عمیقی بود که از یادمون میبرد کجا و در چه حالتی هستیم. اومد تو و رو مبل نشست. گفت مانتوم رو در نمیارم که یه وقت استادت فکر بد نکنه. فقط دکمه هاشو باز کرد که یه ذره خنک بشه. براش کمی آب آوردم و رو به روش زانو زدم. چشمام و نمیتونستم از چشاش بردارم. انگار چشاش گرگ داشت و با اولین نگاه به آدم حمله میکرد و آدم و میدرید. بازم رو هوا بودیم و کارایی که میکردیم دست خودمون نبود. چشمای نیمه بسته و خمارش بدجوری داشت حرف دلشو لو میداد. هر دومون میدونستیم که چی میخوایم اما یه چیزی میگفت که: " نه" الان نمیشه و امکان داره ضدحال بخوریم. کی گوشش بدهکار این حرفا بود؟ اصلاً فکرشم نکن. استاد احتمالاً میتونه چند دقیقه ای رو پشت در بمونه
چشمای شهره بسته بود که هیچ... چشمای منم با حرکت صورتم به سمت صورتش بسته شد و دوباره لحظه ی پرواز رسید. مثل قحطی زده ها فقط و فقط گرسنه ی بوسیدنش بودم میخواستم همه ی بدنش رو ببوسم. دستم روی سینه های بلوریش به آرومی بازی میکرد و لبام با لباش گره ی کوری خورده بود که هرگز نمیخواستیم به باز کردنش فکر کنیم. وقتی دستاشو تو موهام حرکت میداد میخواستم از لذت فریاد بکشم. دیگه کار از کار گذشته بود و باید به یه سرانجامی میرسوندیمش. مانتوی شهره که تو حرکت اول رو زمین بود. تاپ صورتی نازش هم نفهمیدم کجا افتاد. اون سوتین مشکی که اولین فریاد رنگ عشق بودن و کشیده بود نمیتونست جلوی قدرت عشق ما ایستادگی کنه و خودش به کناری رفته بود. بوی عطر مست کننده ی شهره که معلوم بود واسه چی رو پوستش زده باعث میشد که ده برابر بیشتر از خوردن سینه هاش لذت ببرم. دستام به سمت پایین تی شرتم رفتن و به صورت ضربدری به سمت بالا حرکت کردن. دستای شهره رو گردنم بود و حلقه ی زندان گونه ی بازوهای من دور کمر اون. لب تو لب بودیم که دیدم اونجا راحت نیستیم و باید به آشیونه بریم. برای بلند شدن با یه کبوتر نیاز به زور زیاد نداشتم و فقط نباید میذاشتم که آب تو دل پرندم لحظه ی فرودمون رو تخت، تکون بخوره. وقتی آرامش کامل رو بدست آوردم، دستم کار خودش رو به خوبی انجام داده بود و بین من و بهشتم فقط یه تور مشکی که ست تیکه ی بالاش بود فاصله انداخته بود. فاصله رو از بین بردم و بی مقدمه وارد عمل شدم. باید تا میتونستم اون بهشتو خیس میکردم تا برای پرندم دردناک نباشه. به علت ذیق وقت به شهره اجازه ندادم تا به کوچولوی من برسه و بخواد لوسش کنه. فقط دو سه دقیقه مزه ی بهشت زیر دندونام بود و بعدش دیگه این بهشتو سپردم به از ما بهترون. اونم که دیگه تو این مدت ماشااله واسه خودش غولی شده بود و با کوله باری از تجربه تو کارش استاد. بد جوری دست به کار شده بود و مشغول تقلا و حرکت بود. بعد از چند لحظه ی رویایی... هم میخواستم مدل بدم به سکسمون و هم از حرکت کردن رو زانوهام خسته شده بودم. پس شهره رو از تخت آوردم پایین و چسبوندمش به در کمد دیواری که تو اتاقم بود.صورتش رو به در بود و اونی که میخواستم حاضر و آماده پیش روم. فقط آب دهنم بود که اینجور مواقغ تنهامون نمیذاشت و همیشه هم مهیا بود. اونقدی استفاده کردم که با اولین فشار بدون هیچ مشکلی به آخر خط رسیدم و اگر جیغ شهره نبود شاید از اونور دیوار زده بودم بیرون.با کیرم کسشو نوازش میکردم و با دستام هم که طبق معمول داشتم از خجالت اون سینه های رویایی در میومدم. به 5 دقیقه نرسیده بودم که نفس کشیدنم شد مثه کسی که 40 کیلومتر دویده. به شهره گفتم آماده ای که دیگه جواب نداد و به سرعت صورتش جلوی لوله ی توپ من که آماده ی شلیک بود رسید. با تمام قدرتی که همه میدونید دست خودم نبود مثل یه آتش نشان به آتیش حشر شهره حمله کردم و از پا افتادم. حالا این دستا و زبون شهره بود که داشت کوچولوی منو به آرامش دعوت میکرد. فرصت نبود و باید سریع به حالت اول برمیگشتیم. حُسنش به این بود که شهره بخاطر زیباییش نیازی به آرایش و این دری وریا نداشت و همیشه هم از این بابت خیالمون راحت بود که چیزی پاک نمیشه و نیاز به ترمیم نداره. سریع لباسامونو تنمون کردیم و مثه دوتا محصل خوب منتظر ورود استاد شدیم که با نیم ساعت تاخیر وارد شدن و کلی بخاطر دیرکردشون عذر خواستن. با نگاه معنی داره شهره منم خندم گرفت و تو دلم میگفتم دمت گرم استاد. فقط از این به بعد بگو چقدر دیر میکنی که ما اینجوری هول هولی کاری نکنیم.
××××ادامه دارد... ××××
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
Koosh00loo
اعضا
#
: 16 Sep 2008 21:58
ببین... دیدین حالا؟!؟!؟!
هی به من میگین آپ کن، آپ کن... اینم آپ.
من به قولم وفا کردم. شما هم بی زحمت یه ذره از مراماتونو خرج رفقا کنید.
مگه چی میشه وقتی اومدی اینجا و حال کردی یه نظری هم بدی و بعد بری؟!
حالا اینقد نظر ندین تا من دست از پا درازتر با یه قلب شکسته ترکتون کنم...
خوبه اینجوری؟ دوست دارین؟؟؟...
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
mercy
اعضا
#
: 17 Sep 2008 03:38
دمت گرم خیلی باحال بود
ادامه بده
.What I want is MERCY not SACRIFICE
rezamatrix
اعضا
#
: 17 Sep 2008 03:47 | ویرایش بوسیله: rezamatrix
سلام رفیق
بسیار عالی بود اصول داستان نویسی که همان توصیف کردن موقعیت داستان هست را خوب انجام دادی من که انگار خودم اونجا بودم و همه چیز رو دیدم از بس که خوب تعریف کردی!!!!
واقعی بودن داستان هم فکر می کنم خیلی موثر بوده چون عینا همون چیزی رو که دیدی تعریف می کنی البته با کنایه و ایهام و تشبیه و... صد البته با جزییات.
منتظرم ادامه داستان هستم و ببینم پایان داستان چی می شه دوست عزیزم
رضا
amir_iran_2008
اعضا
#
: 17 Sep 2008 10:01
Koosh00loo
کی میگه زندون بده! ... وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده!!!
Koosh00loo
اعضا
#
: 18 Sep 2008 11:00
هیچی...
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
14
.
15
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB