صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / انجمن طرفداران سکس خانوادگی و ضربدری / بازیچه (داستان ضربدری من) کاملاً واقعی
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . >>
نویسنده پیام
# : 29 Nov 2008 09:51


برو آخه کیری... برو تا پامو نکردم اونجا که در اومدی.
داری میری درم پشت سرت ببند که هر گاو و گوسفندی مثه تو سرشو نندازه پایین و بیاد تو.
اینجا طویله نیست.
در ضمن، به ننت هم بگو بسته سیگارم به فندک زیر بالشش جا مونده. ور نداره بکشه که همینجوزی ام دهنش بو سگ مرده میده. دیگه بو سیگار نده.
واسه خودتم پول گذاشتم رو طاقچه برو قاقالیلی بخر پسرم.

مال کل کلم نیستی آخه بچه خوشگل. اشکاتو جمع کن و گورتو گم کن...

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
# : 29 Nov 2008 09:54


از دوستان عزیزم که مجبور شدن دیالوگ زیبای من و اون آقای به ظاهر با شخصیت رو بخونن عذر خواهی میکنم.
اما گاهی پیش میاد و باید با بعضیا مثل خودشون رفتار کرد

بیخیال، بقیه ماجرا رو بشنوید که...

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
# : 29 Nov 2008 09:55 | ویرایش بوسیله: Koosh00loo


×××× فصل پنجم: در سفر باید شناخت (4) ××××


تو زندگی گاهی لحظاتی پیش میاد که فراموش شدنی نیستن. این لحظات هم شادن هم غمگین. هم خوبن هم بد. اون لحظه که کنار شهره منتظر طلوع خورشید بودم از همون لحظه ها بود. هرگز نمیتونم فراموشش کنم. هم شاد بود، هم غمگین. هم خوب، هم ...
وقتی روشنایی روز به صورتم خورد، یک لحظه چشمامو بستم و سرم گذاشتم رو شونه های شهره. همون یک لحظه کافی بود تا آرامش دنیا رو با شونه های اون حس کنم و وقتی چشمام رو باز میکنم ببینم که تو بغل شهره هستم و داره با اون نگاه مهربونش به من نگاه میکنه. وقتی دید بیدار شدم خنده ای کرد و گفت: ساعت خواب آقای تنبل! یهو انگار که برق منو گرفته باشه از جام پریدم و گفتم ساعت چنده؟ گفت: یازده. با یه حساب سر انگشتی فهمیدم که حدود 4 ساعت خوابیدم و تو این مدت شهره بالا سرم بوده و فقط داشته به من نگاه میکرده. نمیتونسته تکون بخوره چون دستش زیر سر من بوده و اگر تکون میخورده من بیدار میشدم. بد جوری احساس وجدان درد داشتم. طفلی بخاطر من 4 ساعت هیچ حرکتی نکرده بود. از چهره اش کاملاً معلوم بود که خسته شده ولی اعتراضی نمیکنه. اونم حس کرد که من ناراحت شدم و برای همین بحث رو عوض کرد. گفت: سعید 2 ساعتی میشه که بیدار شده و منتظر ماست. چشام گرد شد. گفتم تو این اتاق هم اومده؟ گفت: نه! نمیدونستم چی بگم و چی کار کنم!؟ از جام بلند شدم و سریع لباسامو پوشیدم. حولمو گرفتم دستمو رفتم به سمت هال. در اتاق و که باز کردم، دیدم سعید داره با کانالای تی وی ور میره. منو که دید خیلی عادی رو کرد به من و گفت: سلام م م م... صبح بخیر. خوب خوابیدی دیشب؟ روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم. سرم پایین بودو فقط یه مقدار آوردم بالا تا بگم سلام، مرسی. مستقیم رفتم به سمت حمام و در عرض 10 دقیقه دوش گرفتم و اومدم بیرون. وقتی برگشتم دیدم زن و شوهر حاضر و آماده نشستن منتظر من که حاضر بشم و بریم بیرون برای صبحانه. برای صبخانه ترجیح دادیم بریم یه جای محلی تا یه املت مشتی با لبنیات تازه محلی بزنیم. خلاصه یه جای باصفا رو پیدا کردیم و صبحونه رو همونجوری که دلمون میخواست زدیم به بدن. بعد از صبحانه به پیشنهاد شهره رفتیم کنار آب و یکی دو ساعتی رو تو ساحل، سر و مغز هم زدیم. جاتون خالی هوا هم توپه توپ بود. نه گرم، نه سرد! یادمه که تو ساحل، رو شنا با صدفای کوچیک اسم سعید و شهره رو نوشتم و دورشم یه قلب کشیدم. سعید هم کلی بهم خندید و گفت که من کس خُلم
به هر هال اون چند ساعت هم گذشت و تصمیم گرفتیم بریم یه دور هم تو شهر بزنیم. به یه بازار روز که صنایع دستی هم داشت رفتیم و شهره کلی آت آشغال واسه خونشون خرید. بعد از دو ساعت کس چرخ زدن تو بازار دیگه حس کردیم که داره گرسنمون میشه و خسته هم شدیم. اینبار به پیشنهاد سعید رفتیم هتل نارنجستان نور و نهار رو جاتون خالی به شکل اعیونی از شرمندگی شکم در اومدیم. وقتی برگشتیم حدود ساعت 5 بود و من حس کردم دارم از بیخوابی میمیرم. واسه همین به اونا گفتم که دارم میرم یه چُرتی بزنم و برای غروب که میخوایم بریم بیرون تجدید قوا کنم. اینو گفتم و رفتم تو اتاقم. تازه لباسام و عوض کرده بودم و رو تخت ولو شده بودم که دیدم یکی در اتاق رو زد. با اینکه میدونستم کیه، گفتم: کیه؟ بیا تو. در که باز شد خودش بود که اومده بود پیشم دوباره. گفت: سعید هم رفته بخوابه و اونم اومده پیش من. خیلی خسته بودم و احساس خواب آلودگی شدیدی میکردم. اما نمیشد بخوابم. شهره بخاطر اینکه سعید خوابیده بود اومده بود پیش منو اگه منم میخوابیدم خیلی حالش گرفته میشد. پس به زور خودم و بیدار نگه داشتم و سر یه موضوع تکراری شروع کردم باهاش حرف زدن. موضوع تکراری که همیشه در مورد سعید بود و بیش از هزار تا سوال تو مخ من ایجاد کرده بود.
آخه چطور ممنکه که یه نفر بدونه زنش با یه نفر رابطه سکسی داره و به روی خودش نیاره؟؟؟
البته همیشه هم این موضوع از طرف شهره با عوض کردن بحث بی نتیجه تموم میشد و میگفت: به تو چه؟! تو حالتو بکن ن ن ن...
وقتی صحبت کردن در این مورد رو بی نتیجه دیدم، بهتر دونستم که وارد عمل بشم. پس مثل همیشه این لبای داغ شهره بود که داشت منو به عرش میرسوند. گاهی گازای کوچولو از لبای مثل قندش صدای نفاساشو به گوش میرسوند. دستم و کردم زیر تی شرتش و سینه های مرمریشو گرفتم تو دستم. دیگه خواب از سرم پریده بود و بجای اینکه بخوابم، خوابونده بودم و داشتم بال بال میزدم. فقط شلوارکم پام بود، پس یه پله از شهره جلوتر بودم. تی شرتش رو از تنش در آوردم و افتادم به جون سینه هاش. نوکشونو گاز میگرفتم و زبونم و دورشون میچرخوندم. هی لیسش میزدم. تا نافش لیس میزدم و دوباره میومدم بالا. معلوم بود داره از خوشی غش میکنه. همش سرمو فشار میداد رو بدنشو ناله هاشو میکشید. نفسش در نمی اومد. صدای قلبشو میشنیدم که مثه هلی کوپتر داشت میزد. یکی از سینه هاشو گرفته بودم دستم و می مالیدم. اون یکی رو هم لیس میزدم و وقتی میرفتم به سمت پایین با هر دو دست به مالش ادامه میدادم. در یک حرکت شلاقی شلوار و شورت و با هم از تنش درآوردم و با صورت رفتم تو کسش. تا اونجا که زبونم میرسید کرده بودم تو کسش و داشتم بهش حال میدادم. یکی از سینه هاشو ول کردم و دو تا از انگشتامو با هم کردم تو کسش. با زبونمم چوچولشو ناز میکردم. دیگه صدای ناله هاش به داد و بیداد تبدیل شده بود. به صورت وحشیانه ای داشتم کسشو میخوردم. سینه هاشو که فشار میدادم جیغش میرفت به آسمون. اصلاً برام مهم نبود که امکان داره سعید صدامونو بشنوه. اینم برام مهم نبود که شهره داره حال میکنه یا داره اذیت میشه. کس خل شده بودم. دیگه مثه همیشه با نوازشو نرمی با شهره رفتار نمیکردم. الآن که به اون روز فکر میکنم، حس میکنم اون روز مخصوصاً داشتم اونجوری رفتار میکردم. شاید یه جورایی داشتم انتقام میگرفتم. انتقام اینکه چرا با من این رفتار رو میکنن؟ هم سعید، هم شهره. واقعاً نمیدونستم چرا سعید اینجوری میکنه؟ چرا اجازه میده من با زنش سکس داشته باشم؟ چرا شهره همیشه از عشق به سعید حرف میزنه و اونو نشون میده اما دوست داره با من سکس داشته باشه؟ این دوتا چرا اینجوری ان؟ برای همدیگه میمیرن، اما...
از این سوالا تو مغزم زیاد بود و هیچ جوابی هم واسشون نداشتم. همین بود که عقل از سرم برده بود و داشتم با خشونت هرچه تمام تر سینه های بیچاره ی اونو فشار میدادم. وقتی دیدم دیگه داره صدای نفساش به فریاد تبدیل میشه ولش کردم و شلوارکم و به سرعت باد در آرودم و کیرمو مستقیم گرفتم به سمت صورتش. اونم نامردی نکرد و همشو با جون و دل کرد تو دهنش. با زبونش از نوک تا تهش رو لیس میزد و برمیگشت بالا. دوباره همشو میکرد تو و تا ته حلقش اونو فشار میداد تو. طوریکه زبون کوچیکشو میتونستم با نوک کیرم حس کنم.با دستام دو طرف سرشو گرفته بودم و تا اونجا که میشد کیرمو میکردم تو حلقومش. بعد از چند بار عقب جلو کردن و درآوردن اشک شهره، کیرمو از تو حلقش کشیدم بیرون و به پشت خوابوندمش رو تخت. پاهاشو دادم بالا و با فشار تا دسته کیرمو کردم تو کسش. تنها چیزی که منو به خودم آورد که چی کار کردم، جیغ شهره بود که توش صدای لذت بیشتر به گوش میرسید. شروع کردم به تلمبه زدن. همچین کس خانمو مورد عنایت قرار میدادم که شهره تو ناله هاش گفت: خوارمو گاییدی وحشی. جرم دادی عوضی. منم گفتم: به تو ربطی نداره. کس مال خودمه. هر جور دلم بخواد میکنمش. اصلاً میخوام پارش کنم. حرفی داری؟ ناراحتی؟ اونم گفت: نه عزیزم، بکن. همش مال خودته. جرم بده. همچین بکن که راه نتونم برم. پاهاشو گذاشته بودم رو سینم و گاهی همراه با تلمبه زدن با یه بوس و لیس پاهاشو هم حال میدادم. گاهی هم پاهاشو تا اونجا که میشد از هم باز میکردم و بهش فشار میدادم. میخواستم بفهمه که جر خوردن یعنی چی؟
تو همین حرفا و رفت و آمدا بودم که یهو سنگینی یه نگاه رو پشت سرم حس کردم. چون در اتاق قفل بود بهش اهمیت ندادم و با یه نگاه اجمالی به در که تو اون حالت دقیقاً پشت سرم بود رومو برگردوندم و به کارم ادامه دادم. اما تو همون یه لحظه سوراخ کلید و دیدم که هیچ نوری ازش عبور نمیکرد و تاریک بود. یعنی یکی داشت مارو نگاه میکرد. دوباره که سرمو برگردوندم به سمت در دیدم که سوراخ کلید روشن شد و اون شخص سرشو کشید کنار.
بله ه ه ه... اون سعید بود که پشت در بود...


ادامه دارد...

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
# : 29 Nov 2008 12:53


ببین شخصیتتا نشون دادی ادمهای که کم میارن فحاشی ناموسی میکنن البته زر زدن تو نت راحته

# : 29 Nov 2008 15:31


آخه بابا تو که عددی نیستی. چه تو نت باشه چه جای دیگه!!!
منم بهت چندبار با زبون خوش نشون دادم که نمیخوام مشکلی بینمون پیش بیاد.
اما تو با حرفات مجبورم کردی که بر خلاف میلم رفتار کنم.
حالا گذشته ها گذشته و بهتره این قصه رو دیگه کش ندیم.
تو هم به خوندن این تاپیک ادامه بده و اگه دوست داشتی حالشو ببر

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
# : 29 Nov 2008 16:37


Koosh00loo
saeed2005
خواهش میکنم بحث بینتونو تموم کنین . بابا اینجا میاییم واسه تفریح نه اعصاب خوردی . اعصاب خودتونو چرا خورد میکنین ؟

درد انسان متعالی تنهایی وعشق است .
# : 29 Nov 2008 17:24 | ویرایش بوسیله: Koosh00loo


wolf12
من ازت واقعاً معذرت میخوام. ایشالا که دیگه مشکلی پیش نیاد و همه چی آروم بشه.
%50 با من بود که حل شده

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
# : 30 Nov 2008 15:56


ممنونم عزیز . خوش باشید .
زندگی به حد کافی سخت واعصاب خورد کن هست بدترش نکنین .
دمت گرم .

درد انسان متعالی تنهایی وعشق است .
# : 2 Dec 2008 14:38


اون موقع که نیستم یا کار دارم و نمیرسم آپ کنم، همتون میاید دهن آدمو سرویس میکنید که کجایی و بیا آپ کن و از این حرفاااااااا....

حالا که آپ کردمو قسمت جدید و گذاشتم، همتون غیب شدین و معلوم نیست کجایین!؟

واقعاً که ه ه ه...

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی ------- حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
# : 2 Dec 2008 17:53


ایجاییم ولی منتظر بقیش


کلاس کار ما در بیکلاسی است دمی خوش دار که بیکلاسی هم عالمی است biklass
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB