صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / انجمن همجنس گراهای مرد(Gay) / تاپیک ((((داستانهای سکسی گی ))))) دوستان داستانهای خودتون را لطفا توی این تاپیک قرار بدید
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 18 . 19 . >>
نویسنده پیام
# : 29 Jan 2008 00:58


omid_hi

درود . .

اونکه تو پیغام خصوصی بهش گفتی . .ماله قسمت سکس خانوادگیه . . اینجا مصداق نداره . .داره .. ؟


بعدشم یه کاری اگه بکنی بد نیست . . فهرست رو بزار صفحه ی اول . .پست اول . .


با سپاس
آرمان

تا کمرت را خم نکنی . . کسی نمی تواند سوارت شود . .! ( مارتین لتر کینگ)
# : 29 Jan 2008 19:27


این داستان واقعی نمیباشد و صرفا جهت سرگرمی شما عزیزان گذاشته شده


اولين روزى که اکبر منو گاييد




خرداد پارسال رو خوب يادم مياد . امتحانات نهايى سوم راهنمايى بود .
اون روز امتحان ادبيات فارسى داشتيم .
اون روز گرم خرداد طبق معمول اتوبوس رو گرفتم که برم حوزه امتحانى
خودمون که افتاده بود مدرسه ياسر . سوار اتوبوس شدم که مثل هميشه
پر از آدم بود . خدا پدر انقلابو بيامرزه که اتوبوسارو زنونه مردونه کرد و
باعث شد که گى ها هر دفعه که سوار اتوبوس ميشن کيف کنن . مخصوصاً
که اکثراً جوونا از اتوبوس استفاده ميکنن چون پول استفاده از تاکسى و
يا خريد ماشين شخصى رو ندارن .

اتوبوس جاى نشستن نبود . توى راهروى اتوبوس هم همه به هم چسبيده
بودن . من به قسمت انتهاى اتوبوس کشيده شدم و دستمو به يکى از ميله ها
گرفتم که با تکون خوردن اتوبوس زمين نخورم . من روم به طرف پنجره
اتوبوس و روبروى يکى از مسافرها که نشسته بود ايستاده بودم و پشتم
به طرف راهروى اتوبوس بود . يک دستم رو به ميله بالاى اتوبوس گرفته
بودم و دست ديگرم آزاد بود . اتوبوس که شلوغتر شد احساس کردم که
کير يکى از مسافرها بر اثر فشار داخل اتوبوس به اون دستم که پايين
افتاده و آزاد بود ميخوره . جرات نداشتم که برگردم و ببينم که اين کيه که
کيرش به دستم ميخوره, به پنجره زل زدم و آرزو ميکردم که اى کاش اين
وضع ادامه پيدا کنه . فشار کيرش هر لحظه روى دستم بيشتر ميشد . چيزى
که برام عجيب بود اين بود که کيرش نرم نبود بلکه مثل يک لوله سنگى و
بلند سفت و محکم بود . با لذت زيادى از لمس کردن کير يک پسر ديگه بدون
اينکه تکون بخورم در همون وضعيت باقى موندم . بعد از چند دقيقه به دليل
سوار شدن مسافرهاى جديد پسرى که پشتم بود مجبور شد که تکون بخوره .

خودشو درست به پشت من رسوند و همونجا ايستاد . مسافرهاى ديگه از
کنارش رد ميشدن . اتوبوس شلوغتر از هميشه شد . حالا ديگه کاملاً پشتم
بود . کيرش رو درست پشت کونم قرار داد و آروم شروع کرد به ماليدن و
فشار دادن . باورم نميشد, داشت از روى لباس منو ميکرد . کيرشو که مثل
يک تکه سنگ بود خوب روى کونم حس ميکردم . دستشو از سمت چپ آروم
آروم به جلو و کيرم آورد و سريع کيرم رو مالش داد . به مسافرى که روى
صندلى جلوى من بود نگاه کردم . خوشبختانه پيرمردى بود مسن که حواسش
بيرون پنجره بود و بقيه مسافرها هم جورى نبود که ديده باشند, نفسى به
راحتى کشيدم . کيرش همينطور پشتم بود . از شدت شهوت داشتم ميترکيدم .
حسرت ميخوردم که چرا نميتونم آزادانه با اين پسرى که اينطور داشت به من
حال ميداد حال کنم . دستاش دوباره از سمت چپ به طرف کيرم رفت و سريع
دوباره مالش داد . کير منم سفت و مثل سنگ شده بود . خودشو با فشار بيشتر
به من ماليد . اتوبوس به ايستگاه بعدى نزديک شده بود, خودشو کمى از من کنار
کشيد . دستشو آروم به طرف جيب سمت چپم برد و چيزى توش گذاشت .

اتوبوس که توى ايستگاه رسيد از من جدا شد و با بقيه مسافرها از اتوبوس
پياده شد . سريع برگشتم که قيافشو ببينم . چشمام به چشماش افتاد, بهم لبخند
زد . منم بهش لبخند زدم . سبيل داشت . حدود 30 سالش بود . قد بلند با شلوار
سربازى و لباسهاى ارزون جنوب شهرى . منو شهوتى و توى حسرت گذاشت و
رفت . تمام فکرم به اون بود . يکى از همکلاسى هام سوار اتوبوس شد و تازه يادم
افتاد که کجا هاستم و کجا دارم ميرم . امتحان اون روز هر جورى بود تموم شد .

از جلسه امتحان بيرون اومدم, ميخواستم زود برم خونه توى اطاقم و به قول
بچه ها جيغ بزنم . داشتم از شهوت ميمردم . بايد يه جايى خودمو راحت ميکردم .
يکدفعه به ياد اين افتادم که توى اتوبوس يه چيزى توى جيبم گذاشت, سريع
دستمو کردم توى جيبم و يک تکه کاغذ پيدا کردم, قلبم داشت ميترکيد, رفتم
يک گوشه کاغذو باز کردم . توش نوشته بود:

"به من زنگ بزن . بد نميبينى . با هم حال ميکنيم . هر جور که خودت دوست
دارى . من 30 سالمه, مکانيک هستم . به اين شماره که شماره تعميرگاهه زنگ
بزن بگو ميخوام با اکبر صحبت کنم . ميدونم تو اتوبوس خوشت اومد . بهتر از
اون با هم حال ميکنيم . حتماً زنگ بزن . اکبر"

قلبم بيشتر شروع به تپيدن کرد . کيرم راست شده بود . همچين جريان پر از
هيجانى هيچوقت برام پيش نيومده بود . رفتم خونه . ساعت چهار بعد ازظهر
بود . خونه پر از آدم بود . لعنت به اين شانس . اينجا که نميشه تلفن زد با اين
همه لشکر امام حسين که اونجا بود و به هر کار آدم کار داشتن . ياد تلفن
عمومى سر کوچه افتادم . از قوطى کنسرو دوزارى مادرم دو تا دوزارى کش
رفتم و رفتم سر کوچه . توى باجه دودل شدم . از يه طرف شهوت و فکر حالى
که ميتونستم بکنم و از يه طرف فکراى ديگه . نکنه يارو ميخواد منو گير بندازه,
نکنه ماموره, حزب اللهى باشه, . . . نه بابا, مگه ميشه, ياد کير کلفت وشقش افتادم
که تو دست و روى کونم حس کرده بودم . بالاخره شهوت و فکر لذت از حالى
که ميتونستم با اون بکنم و مزه شم چشيده بودم بر فکراى ديگه پيروز شد و در
حاليکه قلبم داشت از قفسه سينم به بيرون ميزد شماره تلفن تعميرگاهو گرفتم .

بعد از دو بار زنگ زدن صداى کلفتى جواب داد: تعميرگاه . . . .
گفتم با اکبرآقا کار دارم . گفت صبر کن و صداشو از پشت شنيدم که داد زد:
اکبر تلفونو وردار . صداى خيابون و تعميرگاه از پشت ماشين به گوش ميرسيد .
گوشى رو گذاشت و من منتظر موندم . از اطاق ساکتترى کسى گوشتى تلفنو
برداشت . جانم اکبر . سلام کردم . گفت عليک سلام, شما؟ گفتم من همونم که
امروز توى اتوبوس به من کاغذ دادى . صداش آروم شد:
دمت گرم که زنگ زدى . بد نميبينى, بهت حال ميدم . حالا کجا هستى؟
-خونه .
-کدوم خيابون؟
-يوسف آباد .
-خوب دوره, ببين فردا جمعه هست تعميرگاه تعطيله . يه جا بگو ميام دنبالت با
هم ميايم اينجا به هم حال ميديم .
-کجا؟
-اون ايستگاه که من پياده شدم يادته .
-آره .
-فردا ساعت دو بعداظهر بيا اونجا من با ماشين ميام دنبالت . يه وانت قرمز .
ميتونى بياى؟
-آره .
-دمت گرم . فردا پس ساعت دو اونجا ميبينمت . حتماً بيا . بهت قول ميدم حال
کنى .
-حتماً ميام . فردا ساعت دو .
-دمت گرم . شماره تلفنو نگه دار اگه نتونستى زنگ بزو .
-باشه, ولى حتماً ميام .
-پس تا فردا خداحافظ .
-خداحافظ .



عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
# : 29 Jan 2008 19:28


يه خوشحالى توام با لذت و مالش توى شکمم بهم دست داد . دلم ميخواست زودتر
فردا بشه . شب به اميد ديدار فردا با اکبر خوابم نميبرد . با اينکه ميخواستم خودمو
براى فردا نگه دارم يه بار جغ زدم . به فکر فردا و حالى که قرار بود با اکبر بکنم .
ساعت دو ده دقيقه کم در ايستگاه اتوبوس بودم . روز جمعه بود و خلوت خلوت,
پنج دقيقه از دو گذشته بود که از دور وانت قرمز زهوار در رفتهاى رو ديدم که
داشت ميومد . شناختمش, خودش بود . از خجالت داشتم ميمردم . جلوى پام ايستاد
و در سمت راننده رو باز کرد:
-دمت گرم, فکرنميکردم بياى . دير شد تقصير اين رخش ما شد . منظورش ماشينش
بود . سلام کردم و به داشبورد جلو خيره شدم . جرات نداشتم به چشماش نگاه
کنم . دستشو آورد و موهاى سرمو بهم زد:
-خيلى خوشکلى .
-مرسى .
-خجالت نکش, من خاکيم, ميريم حالا حال ميکنيم خجالتت ميريزه . اين حرفارو که
زد کيرم زود راست شد و از زير شلوار جينم کاملاً معلوم بود . زير چشمى به وسط
پاش نگاه کردم . عين من بود, فقط بزرگتر . به يه چراغ قرمز رسيديم . دستشو آورد
جلو و گذاشت روى زانوم و بعد از اون گذاشت وسط پام و شروع کرد به ماليدن کيرم .
من هنوز به داشبورد جلو نگاه ميکردم . دستمو گرفت و وسط پاى خودش گذاشت .
گرم و سفت بود . براش يک کم ماليدم:
-دمت گرم . دست بزن .
اتوبوسى به ما نزديک شد . زود دستامونو کشيديم عقب . زير لبى گفت:
-ديگه چيزى نمونده . الان ديگه ميرسيم .

به تعميرگاه بزرگى رسيديم . از ماشين پايين پريد و در تعميرگاهو باز کرد . اومد
نشست پشت ماشين و رفت توى گاراژ . در تعميرگاهو از پشت بست و منم از ماشين
بيرون اومدم کنارش ايستادم . منو به طرف خودش کشيد و کيرشو بهم مالوندو سريع
زبانشو فرو کرد توى دهنمو دستاشو از پشت شلوارم کرد تو و گذاشت روى کونم .
بهم نگاه کرد و گفت: بيا بريم اون پشت . تختم هست .

با هم رفتيم توى اطاقى که اون پشت بود . مثل يک آشپزخونه کوچولو با يه تخت خواب
کنارش . اومد طرف من و شروع کرد به در آوردن لباسام . شورتمو که کشيد پايين بى
اراده دستش رفت به طرف کيرم . گفت: کيرو حال کن . بعد سريع لباساى خودشو در
آورد و با بادن پر پشمش و کير کت و کلفتش که به طرف بالا ايستاده بود جلوى من
ايستاد . با خنده گفت: ميدونى چرا اسم منو اکبر گذاشتن؟ چون دنيا اومدم کيرم از
همه بچه هاى سن خودم گنده تر بود . خندم گرفت .

دوباره از جلو منو بغل کرد . بدناى لختمون که به هم خورد کيفش از روى لباس
هم بيشتر بود . کيرش روى کيرم بود, زبونش توى دهنم با زبونم بازى ميکرد و
دستاش از پشت رفت توى کونم . انگشت وسطش دنبال سوراخ کونم ميگشت .
انگشتشو گذاشت روى سوراخ کونم و آروم شروع کرد به فشار دادن و فرو کردن .
درد سرتاپاى تنمو گرفت, خودمو عقب کشيدم . گفت:
بد جورى تنگى, تاحال ندادى نه؟
-نه اولين بارمه .
-راست ميگى؟ واقعاً؟
-آره .
پس اول ميزارم لذت کردن رو بچشى بعداً ميکنمت که بفهمى دادن چه کيفى داره .
دوست دارى کون بکنى؟
با حرس و ولع گفتم آره .
از توى تاقچه يه قوطى وازلين آورد . گفت دوست دارى از پشت بکنى يا ميخواى من
روى کمرم دراز بکشم از جلو منو بکنى؟
-هر چى تو بگى!
-هههه, اگه اينطوره من وا ميستم که از پشت منو بکنى . امروز هيچوقت يادت نميره .
مرد ميشى . با وازلين سوراخ کونشو نرم کرد, بعد اومد کيرمو گرفت توى دهنش و
با زبونش شروع کرد به ليس زدن و خيس کردن کيرم . اولين بار بود که کسى کيرمو
ميليسيد . از شهوت اينکه تا چند دقيقه ديگه پسرى رو ميکنم لذت زيادى ميبردم . اکبر
بعد از اون کمى هم وازلين روى کيرمن ماليد و ايستاده پشتشو به من کرد . گفت حالا
آروم فرو کن به من .

خودمو نزديک پشت و کونش کردم, گفت اگه ميخواى اول با انگشتت نرم کن سوراخشو .
دستمو به کونش نزديک کردم و موهاى دور سوراخشو کنار زدم و انگشت وسطمو
آروم فرو کردم توى سوراخ اکبر . از نفس نفس زدنش معلوم بود که داره لذت ميبره .
هوس خاصى توى تنم و کيرم بود که اونو توى سوراخ نرم شده و کون قشنگ اکبر فرو
کنم . پرسيد :
-ميتونم بکنم حالا؟
-اگه دوست دارى چرا که نه, اولش آروم فرو کن, وقتى تا ته فرو رفت يک کم وايسا
تا عضلاتم به کيرت عادت کنه, بعدش هر جور ميخواى بکن, سريع يا کند . بعد همين
کارو من با تو ميکنم که تو هم مرد بشى .

کيرمو روى سوراخ کونش گذاشتم, آب دهن اکبر و وازلين نرمش کرده بود, سر کيرم
که تو رفت بعدش تا ته ليز خورد تو . اکبر داشت از لذت ميلرزيد . من هم براى اولين
بار در عمرم لذت بزرگ گاييدن يه پسر ديگر رو چشيدم . چند لحظه گذاشتم که کيرم
توى سوراخ اکبر بمونه . بعد از چند لحظه خودش گفت: خوبه, اگه ميخواى حالا بکن .
با اعلام فرمان حمله از طرف اکبر کيرم رو توى سوراخ کونش به بيرون کشيدم و
دوباره فرو کردم و هر لحظه سريعتر و سريعتر شروع به کردن و گاييدن اکبر کردم .
اکبر دستش رو به ديوار روبرو گرفت که زمين نخوره و من به گاييدنش ادامه دادم,
بزرگترين لذت زندگيمو تجربه کردم . صداى فرياد اکبر که زودتر از من آبش اومده
بود منو به خود آورد و چند ثانيه بعد از اون فوران آب کير خودم رو توى کون اکبر
حس کردم . تا ته کيرمو توى سوراخش فرو کردم و به همون حالى ايستادم . حالت
رخوت خوشآيندى به هر دو ما دست داد . گفت: حالا آروم کيرتو بيار بيرون .
من آروم کيرمو از سوراخ اکبر کشيدم بيرون . هنوز سفت بود .
اکبر گفت: خوشت اومد؟
من فقط گفتم: مرسى اکبر . که گذاشتى اول من تورو بکنم .
-من که گفتم بيا بهت خوش ميگذره . حالا بعداً من که کردمت يه جورى ميزارمت
که از اونم خوشت بياد .
من که ديگه به اکبر اطمينان کرده بودم مطمئن بودم که حتماً اگه اون منو بکنه
من خوشم مياد . اکبر گفت: ولى حالا نميکنمت, اول دوش, بعدشم سينما, مهمون
منى . منو با خودش به پشت تعميرگاه برد که يه دوش به ديوار وصل بود .
زير دوش به تن هم صابون ماليديم وا با لذت زياد دوش گرفتيم . پشماى تنش
زير فشار آب حالت شونه شده گرفته بودن و قيافشو مردونشو سکسيتر از
هميشه کردن . تا تونستم پشماشو و تنشو, کيرشو و کونشو ماليدم .

خيلى خوشحال شدم, اکبر مثل يک بردار بزرگ که هميشه باهاش بهت خوش
ميگذره با من رفتار کرده بود . گذاشته بود که بکنمش, منو به سينما دعوت کرده
بود و صورت قشنگش هميشه لبخند ميزد . خيلى سريع بهش علاقمند شده بودم .
معلوم بود که وضع ماليش زياد خوب نيست . با همون وانت قراضه رفتيم ميدون
انقلاب سينما . خوشحال بودم که با اکبر بودم, با اينکه گذاشته بود که بکنمش از
اون عشق لاتيا بود, همه باهاش سلام عليک ميکردن و معلوم بود که هواشو دارن .
ميگفت که چون مکانيکه و گذار همه اينا و ماشيناشو پيشش ميفته هواشو دارن .

توى سينما ازش پول نگرفتن, رفتيم طبقه بالا که لژ و خلوط بود . هر چند فيلمش
از اون فيلماى آشغال مال بعد از انقلاب بود ولى در کنار اکبر بودن اونو تبديل
به خوشترين ساعت عمرم کرد . وقتيکه مشغول خوردن چس فيل و نوشابه
بودم يواشکى گفت: بعد از فيلم ميزارمت که حال کنى؟ تاحال کسى تورو نکرده
ميدونم ولى بهت حال ميدم . يواش بهش گفتم: تو هر کارى ميخواى با من بکن .
دستشو توى تاريکى سينما آورد و روى کيرم گذاشت و چند دقيقه ماليد .
دستمو گرفت و روى کير خودش گذاشت و فشار داد روى کيرش . دوباره
هر دومون حشرى و شهوتى شده بوديم . به انگشتش تف زد و يواش زيپ
شلوارمو يک کم باز کرد که کمرش کمى شل بشه . بعد انگشتشو از عقب کرد
توى شلوارم و زير شورتم دنبال سوراخ کونم گشت . انگشت خيسشو حس
ميکردم کى ميخواست وارد سوراخ کونم بشه . ولى فشار نداد, آروم کلشو آورد
به طرف من و گفت: دارم براى خونه نرمت ميکنم . با انگشتش دور سوراخ
کونمو مالش داد و نرم کرد . احساسش خيلى خوب بود . فکر کير کلفت اکبر
و اينک بعد از سينما قرار بود منو بکنه نگرانم کرد ولى با اطمينانى که بهش
پيدا کرده بودم و با لذتى که اونروز به من داده بود نگرانيم رفع شد .



عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
# : 29 Jan 2008 19:29 | ویرایش بوسیله: omid_hi



فيلم تموم شد و اکبر با قارقارکش منو برد به يک همبرگرفروشى و بزرگترين
همبرگرى رو که به عمرم ديده بودم براى خودم و خودش خريد با نوشابه .
با خنده گفت وقتى ميزارمت بايد قوت داشته باشى .
دخل همبرگرو آوردم و با خوشحالى از لذت بيشترى که در انتظارم بود با
اکبر به طرف تعميرگاه راه افتاديم . ديگه از چيزى خجالت نميکشيدم . توى
اطاق خودم لخت شدم و وازلين رو از روى تاقچه برداشتم و تا اکبر لخت
بشه سوراخ کونمو با وازلين چرب چرب کردم . اکبر هم لخت شد و کير کلفتش
سرحالتر از هميشه آماده گاييدن من بود . چون گذاشته بود که اول بکنمش
دلم ميخواست همونقدر که اون به من لذت داده بود من هم به اون لذت بدم .

سرم رو پايين بردم و کير اکبر رو توى دهنم گرفتم . ميدونستم که خيلى لذت
ميبره و از اين موضوع خوشحال بودم . از نفس زدنش ميشد فهميد که داره
لذت ميبره . کيرشو خوب با آب دهنم خيس کردم و بعد از اون با وازلين
چرب کردم, همانطورى که خودش به من ياد داده بود . پشتمو به ديوار کردم
و گفتم حالا ميتونى بکنى . گفت:
چون بار اولته روى تخت دراز بکش من از عقب ميکنمت, ايستاده برات سخته .
به شکم روى تخت دراز کشيدم و کونمو به طرفش گرفتم . با خوشحالى به طرف
من اومد . ولى عوض اينکه منو بکنه با دستمال کاغذى وازلينهاى دور سوراخمو
پاک کرد و زبونشو روى سوراخ کونم گذاشت . اين کارو من با اون نکرده بود .
لذت بى نظيرى تمام وجودمو گرفت . داغى زبونش که توى سوراخ کونم فرو ميرفت
لذتى داشت که قابل گفتن نيست . بعد از اون دوباره با وازلين سوراخ کنمو که
با آب دهنش خيس خيش شده بود کاملاً چرب کرد و گفت:
-خوب حالا تو هم مرد ميشى . اول آروم ميکنم تو . بعد ميزارم چند لحظه که
ماهيچه هات عادت کنه بعدش ميکنمت . گفتم: اوکى .

اکبر کيرشو که کاملاً چرب کرده بود با احتياط وارد سوراخ کون من که هيچوقت
کير ديگرى واردش نشده بود کرد . دردى که لذت مخصوصى داشت تمام تنمو
گرفت و خيلى سريع تبديل به لذتى غير قابل وصل شد . اکبر با احتياط کير کلفتشو
تا آخر توى کونم کرد . تمام بنشو روى تنم انداخت و با زبونش لاله هاى گوشمو
گاز گرفت . باورم نميشد . داشت يکى منو ميکرد و من داشتم بيشترين لذت رو
ميبردم . اکبر گفت: هر وقت عادى کردى بگو من بکنمت . بعد از چند لحظه که
حس کردم عضلات سوراخ کونم باز شده به اکبر گفتم: حالا ميتونى بکنى .

اکبر شروع کرد به بيرون و تو بردن کيرش و گاييدن من . هر دفعه که کيرش
داخل و خارج ميشد همراه با لذت بود . لذتى که در تمام بدنم پخش ميشد و اکبر
هم از شهوت و لذت ميلرزيد . آب کير من و اکبر همزمان آمد . اکبر دوباره فرياد
زد . آب کيرش فواره زد توى بدن من و لذت گاييده شدن رو تکميل و صد برابر کرد .
ديگه من هم به قول اکبر مرد شده بودم .

من و اکبر هنوز هم با هم حال ميکنيم و حتى با خانوادههاى هم آشنا شديم . اکبر که
پسر خيلى زرنگيه با چند تا پسر ديگه هم دوست شده و هميشه منو مياره که با
اونا حال کنم . اگه وقت کنم براتون حالى رو که با چند تا از اين پسرا ميکنيم مينويسم .
اگه اکبر بفهمه که من اينارو نوشتم نميدونم چى ميگه


عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
# : 29 Jan 2008 19:32


اميدوارم همه که اين داستانارو ميخوانن داستان خودشون رو هم
بنويسن که هم تعداد داستانها زياد بشه و هم بقيه هم که زحمت کشيدن و داستان
فرستادن لذت ببرن .





عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
# : 29 Jan 2008 19:50


سلام اسم من مهدي هست - دو سه ساله پيش بود كه پدرم براي
انجام ماموريت راهي شمال شد و ما هم به ناچار همراه او رفتيم -
چون عموم درشمال زندگي ما هم خانه اي در همسايگي آنها گرفتيم.
خانه ما چسبيده بود به خانه عموم ومن از اين موضوع بسيار
خوشحال بودم چون من يك پسر عمو باحال دارم به اسم حامد ! نگو
نگو عجب كوني داره پدرسگ سفيد سفيد ! گنده گنده ! گوشتي ! از
لاپاش نگم آب دهن آدم راه ميفته ! لباش عجب لبي داره اوف مي
خواستم هر جوري شده بكونمش ! از شانس خوب ما پسر دايي داشت
ازدواج مي كرد و تمامه فاميل رو دعوت كردهمه مي خواستن برن اما
پسر عموم مريض شد و زن عموم نمي خواست بره و من كه ديدم موقعيت
جوره به هزار بهونه راضيش كردم كه بره من مراقب پسر عموم هستم.
شما برين - خانواده من وعموم شب حركت كردن ومن سريع از دوستم
هفت هشتا فيلم سوپر گرفتم خيلي باحال بود.خدا وكيلي . رفتم
كناره حامد وفيلم رو گذاشتم داخل دستگاه - گفت: اين چيه؟ گفتم
: چند تا فيلم توپ ! گفت: بذار با هم ببينيم - منم گذاشتم و
هر دو روي تخت دراز كشيديم ! من يواش يواش روي پاش دست كشيدم
اون هم پاشو عقب مي كشيد . بهش گفتم : دوست داري با هم حال
كنيم ؟ اولش گفت نه ولي با كمي اصرار گفت : قبوله ولي به شرطي
كه منم بكنمت !
( چون پدربزرگم اهل ايل بختياري هست - ژن پدربزرگم در من هم
هست ايل بختيار داراي قد بلند هيكلي درشت و ديگه از كيرشون نگم
! درشت - بلند - سركش ! كلفتي تنه درخت درازي ميل پرده ودر كل
آره قربونش ) از ماجرا دور نشيم هر دو لخت شديم و افتاديم رو
تخت و من وحشيانه از اون لب مي گرفتم به طوري كه يك طرف لبش
پاره شد وگفت ديگه ادامه نميده وداره مي ره و من كه ديدم كار
داره خراب مي شه يك سيلي محكم بهش زدم و گريشو در آوردم وطنابي
كه از قبل - زير تخت آماده كرده بودم - محكم به هر دو تا دستش
و يك طرف پاش محكم بستم اون يكي پاشو نبستم تا كارم راحتر باشه
! باورم نمي شد كه اون كون سفيد وتپل موپل روبه روم هست داشتم
ديونه مي شدم اون كير بختياري بلند شد و وقتي حامد كيرم رو
ديد گفت : مهدي - جان مادرت نذار - پاره مي شم ! گريه و زاري
كرد اما بي فايده بود من از خودم بي خود شدم كيرم رو اروم اروم
كردم تو و حركت عقب جلو رو سريع تر كردم من از حال زياد داد مي
زدم اون از درد زياد گريه مي كرد - ديگه تو حال خودم نبودم فقط
عقب جلو خم شدم و در حالي كه كيرم تو كونش بود سينه هاشو دست
مي كشيدم بي شرف عجب حالي ميده پسره چاق رو كردن ! اون هي تقلا
مي كرد ومن بيشترحال مي كردم تن هر دوتامون داغ بود ومن حشري
تر مي شدم و هي عقب جلو مي كردم با اون صدايه نازكش مي گفت : (
با حالت بغض ) مي گفت : بابا من نخواستم جان مادرت ولم كن بزار
برم كونم سوخت داره مي سوزه - از اين حرفش منو حشري تر و ديونه
تر مي كرد و من سرعت كارم رو بيشتر مي كردم - ما از ساعت هشت
شروع كرديم تا ساعت يازده شب ادامه داشت - چون كير ما بختياري
هست به اين زودي ها نمي خوابه تا از روي كونش بلند شدم - گفت :
چه عجب خسته شدي بفرما چايه دوم (با حالت بغض وگريه ) - رفتم
آب بخورم توي آشپزخونه - گفتم : ناراحت نشو تازه سر شب وهنوز
سوراخ كونت مونده جگر وقتي گفتم رنگش مثل برف سفيد جيغ زد و
گفت : تو رو جان مادرت بي خيال شو بعد با گريه نامرد مگه قرار
نبود ما هم يه حالي بكنيم - پس چي شد ؟! نامرد اگه اون كير
كلفت رو بكوني تو سوراخ كونم پاره مي شم كونم زخمي مي شه ديگه
نمي تونم برم دستشويي - تو كه با اون درخت گردو رفتي تو كونم
هنوز درد ميكنه چه برسه بزاري توي سوراخ كونم جان مادرت بي
خيال شو اصلا هرچي توي حساب بانكيم دارم مال تو رفتم كرم آوردم
ماليدم به اطراف سوراخ وتوي سوراخ كونش وبقيه رو زدم به كيرم
با دوتا شست انگشت كردم تو سوراخ كونش و با تمامه قدرت از هم
باز كردم جيغ بلندي كشيد و بي هوش شد با اون جيغ بلند كيرم
انگار بلندتر شد و هرچي آب كمر داشتم توي كونش خالي كردم ولي
نه كيرم خوابيد نه من خسته شدم دسهاشو باز كردم وبا حالت بي
هوشي بغلش كردم و از جلو از سينه هاش داشتمش تا نيفته عجب
حالي مي داد دست روي سينه كير تا اخر توي سوراخ كون هي عقب
جلوش مي كردم در همين حال ازش لب مي گرفتم واي خداي من عجب
حالي مي داد ! لب نگو عجب لبي هي لب ميگرفتم تا در آخر هر دو
بي هوش روي تخت افتاديم پس از يك ربع به هوش اومدم و با حالت
خستگي دمروش كردم ( يعني به حالت پشت ) ودست وپاشو بستم - كير
نيمه مست خودم رو كردم توي سوراخ كونش و از پسر عموم به عنوان
زير انداز استفاده كردم تازه ساعت پنج و نيم صبح بود و من بعد
از نه ساعت نيم كار پر مشقت خوابيدم ! ساعت هفت صبح با تقلا
حامد از خواب بيدار شدم گفت : ببين بسه ديگه برم تمامه روز بهت
حال دادم ! چون كيرم استراحت خودشو كرده بود وحالا وقت كار بود
گفتم : صبر كن هنوز باحات كار دارم مونده وقتي گفتم شاكي شد
جيغ و داد كرد عصباني شدم و با كمر بند زدمش بهش گفتم : اگه يك
باره ديگه جيغ بزني با كمر بند سياهت مي كنم آروم شد ومن وقتي
اون كون سفيد رو دوباره ديدم مثل كون نديده ها افتادم روش و
وحشيانه كردمش ومثل ديشب سوراخ كونش رو باز كردم و با قدرت
كردمش تو هي از درد مي گفت : اي اي اي يواشتر اوف اوف اروم تر
درد مياد بي شرف من ميرم به بابات مي گم - گفتم جگرشو نداري
بچه ! گفتم به يك شرطي ميذارم بري بايد كير من رو ساك بزني
حامد هم كه ديد چاره اي نداره قبول كرد .
فقط سر كيرم رو ساك مي زد به زور كلشو گرفتم و كيرم رو تا آخر
كردم توي حلقش ! بعد گفت : حالا برم ؟ گفتم : صبر كن رفتم
دوربين رو از كشوم آوردم ازش نا گهاني عكس گرفتم - گفت: چرا
از من عكس گرفتي ؟! - گفتم : اول براي كه به بابام نگي - دوم
براي اينكه بازم به من حال بدي ! گفت : اگه ندم چي ؟! گفتم :
آبرو برات تو فاميل نمي مونه ( راستشو بخاين دوربين خالي بود
!!! ) و حامد براي هر دو روز در ميون به ما حال ميده ! هنوز
كه چهار سال از اون موضوع مي گذره - براي حفظ آبرو به من حال
ميده و در كارش حسابي ماهر شده !
پایان . ناشر : امیر ارسلان ( دکتر سکس)
تبصره : بقول اینرفیقمون ما هم شیطونی کردیم ولی من سعی میکنم از دفعه بعد بجای نشر داستانهای شنیده ام اونایی روکه گای....... تعریف کنم. تاپ بودنم دردسره.

# : 31 Jan 2008 01:03


salam azizam kheyly jaleb bod mano havayi karde ta bahat sex dashte basham agar kasty be man mail bezan.
ahmadhamjensbaz@yahoo.com
zemnan man marlik karaj hastam

# : 1 Feb 2008 02:05 | ویرایش بوسیله: omid_hi


این داستان واقعی نمیباشد و صرفا جهت سرگرمی شما عزیزان گذاشته شده


گي سكس من و محسن

رابطه من و محسن مربوط ميشه به حدود 3 سال پيش. تازه درسم تمام شده بود و در يک شرکت خصوصي مشغول به کار شده بودم. شرکت جمع و جوري بود با چهار پنج نفر پرسنل که رابطه دوستانه و خوبي باهم داشتن يکي از افراد اون شرکت محسن بود. مرد خوش تيپ و برقراري بود که با همه شوخي مي کرد؛ حدودا ده، دوازه سالي از من بزرگ تر بود ولي با اين وجود بر خلاف بقيه آدما که تا يکي دوسالي از ديگران بزرگ تر هستند نقشه پدر مادر طرف را بازي مي‌کنند محسن با من رابطه دوستانه‌اي داشت و اصلا احساس نمي‌کردم که از من بزرگ تر است. بعد از چند ماهي که تو اون شرکت مشغول بودم حسابي با محسن دوست شده بودم و کم کم خارج از شرکت هم با هم در ارتباط بوديم مثلا براي انجام برخي از خريدهاي شخصي مثل کامپيوتر و لوازم صوتي تصويري با هم بيرون مي‌رفتيم و خلاصه رابطه ما از حالت دو همکار ساده خارج شد و بيشتر حالت دوست داشتيم. البته من حدود بيست و يکي دوسالم بود و محسن بيش از سي و سه چهار سال داشت. يک روز بدون هيچ منظور خاصي از محسن پرسيدم محسن چرا تا حالا ازدواج نکردي؟ تو که هم وضع ماليت خوبه هم شغل خوبي داري و هم خوشگل و خوشتيپ هستي. محسن جواب داد مگه کس خلم که بي خود بي جهت خودم را به درد سر بندازم. گفتم از تنهايي حوصلت سرنمي ره تو که با پدر و مادرت هم زندگي نمي کني؟ خلاصه بعد از چند تا سوال اين مدلي از من و چند تا جواب سر بالا از محسن يک مرتبه از محسن پرسيدم بابا مسائل جنسيت را چطور حل ميکني؟ خنديد و گفت راه حل هايي خوب زياده که در اين موقع يکي از همکارها سر رسيد و رشته کلام ما را پاره کرد همان روز بعد از پايان کار وقتي با محسن از شرکت خارج شدم محسن رو کرد به من و گفت مي‌خواهي را حل هاشو بهت بگم. من که صحبت توي شرکت يادم رفته بود گفتم راه حل چي رو؟ گفت سوالت در مورد حل مشکلات جنسي. موضوع برام جالب شد و گفتم که خيلي دلم مي خواد. يک مرتبه حالت محسن عوض شدم با وجود اين که در ماشين اون فقط من و محسن بوديم صداش را پايين آورد و و مثل آدم هاي که ميخوان يک راز مهم را افشا کنند گفت سروش فقط بايد قبلش يک قولي به من بدي مي دوني مسائل جنسي يک مسئله خصوصي است و من هم مثل بقيه دوست ندارم تحت هيچ شرايطي در مورد اين موضوع با کسي حرف بزنم ولي خوب تو دوستمي و فکر مي‌کنم مي‌تونم به تو اعتماد کنم و راز منو حفظ کني. من گفتم خيالت راحت مطمئن باشد هرچي تو آلان بگي هيچ وقت به‌کسي نمي‌گم و از اين حرفا. خلاصه محسن بعد از کلي قول گرفتن از من و شرط و شروط گفت حقيقتش اينه که من يک همجنس بازم و به زن جماعت علاقه‌اي ندارم چند بار هم که به اصرار خانواده خواستم ازداوج کنم تا يک قدمي ازدواج پيش رفتم و بعد منصرف شدم. منو ميگيد يک مرتبه شکه شدم چند ثانيه اي ماتم زد اولش فکر کردم مثل بعضي وقت ها که محسن شوخي هاي خرکي مي کرد داره با من شوخي مي کنه ولي وقتي به صورتش نگاه کردم فهميدم اصلا تو مد شوخي و دلقک بازي نيست با پته پت از او پرسيدم خوب خيلي ها در ازدواج سختگير اند و با هرکسي ازدواج نمي کنند اين که دليل نميشه که آدم فکر کنه همجنس گراس حقيقتش را به خواهيد تا اون روز فکر مي کردم که همجنس گرایی و علاقه به جنس موافق داستان است و نتيجه هذيانات جوان ها دبيرستاني است آخه چطور ميشه که آدم بتونه با يک هم جنس رابطه جنسي داشته باشه. دو مرد با هم معاشقه کنند. محسن برگشت و گفت ولي من امتحان کردم چند بار وقتي هم سن سال تو بودم جنده کردم ولي حال کردن با پسر ها چيز ديگه اي بود. گفتم خوب زن ها هم کون دارند مي توني کونشان بزاري . گفت حال کردن که فقط کردن نيست. اولا که کون پسر با دختر از زمين تا آسمان فرق داره در ثاني دختر که نمي تونه کون آدم بزاره و فقط بابت کس دادنش نازو غمزه مياد.دوباره يکه خودم گفتم يعني تو کون هم دادي. گفت آره اصلا باورم نمي شد يک مرتبه ساکت شدم و ديگه چيزي نگفتم بعد از چند دقيقه سکوت پرسيد چي شد رفتي تو خودت گفتم آخه اصلا باورم نميشه که آدم از رابطه داشتن با هم جنس لذت ببره



عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
# : 1 Feb 2008 02:06


يعني چي کون يک مرد ديگه بزاري و اون هم کون تو بزاره.گفت ببين سروش اولا کي گفته که لذت جنسي بردن فقط بايد از جنس مخالف باشه در ثاني بابا من هر دو حالترا امتحانکردم و واقعا مردها بيشتر لذت مي برم تو که فکر نکنم هيچ کدام را امتحان کرده باشي. خوب راست مي گفت من تا اون روز نه کون کرده بودم نه کس کرده بودم و نه کون داده بودم. گفتم دست شما در نکنه حالا لازم نيست کون ما بزاري . خنديد گفت حالا کسي خواسته کونت بزاره ولي خواستم بهت بگم که خيلي ها مثل تو چون جامعه ميگه همجنس بازي بده فکر مي کنند بده – اين هم از مشکلات جامعه ماست – خوب من امتحان کردم و حالا اين نوعش را دوست دارم يک مرتبه نمي دانم چه طور شد که ازش پرسيدم حالا با کي رابطه داري گفت اگه دوست داري مي تونم به تو معرفيش کنم گفتم شايد اون دوست نداشته باشه که من بفهمم که کوني است خنديد و گفت کوني ! نترس بابا قبلا ازش سوال کردم و قبول کرده .پرسيدم کيه ؟ گفت قبلا ديديش حامدههم خونه ايم ( محسن و حامد هر دو ظاهرا از دوره دبيرستان با هم هم کلاس بودن و از يکسال قبلش که محسن از خانواده اش جدا شده بودبا حامد زندگي مي کرد ) مي خواي از خودش بپرس . يک مرتبه ترس ورم داشت که اگر برم خونشون کونم مي‌زارند و با وجود اين که قبلا دو سه مرتبه اون جا رفته بودم بهانه آوردم امروز که نمي شه چون کار دارم و خلاصه به هر بهانه اي بود در رفتم. فرداش نمي دونستم با محسن چه طور رفتار کنم. حالت گنگي داشتم. ولي اون روز محسن مثل همشيه با من برخورد کرد ولي وقتي حالت مرا ديد در يک فرصتي که با هم تنها بوديم به من گفت چرا اين قدر رابطه جنسي من برات عجيبه؟ مگه خانم ... کس نمي ده؟ مگه آقاي ... کس نمي کنه؟ (نام دو نفر از همکاران را گفت) خوب من هم مثل اونا با اين تفاوت که هم از لذت دادن استفاده مي کنم هم از لذت کردن مگه ايرادي داره؟ خلاصه کلي دليل آورد که اون موقع برام چندان قابل درک نبود. تا چند روز فکرم شديدا مشغول حرف هاي اون روز محسن بود و نمي تونستم درک کنم چه طور يک نفر از همجنس بازي لذت ميبره تا اين که يک روز غروب که به جز من و محسن کسي در شرکت نبود از محسن پرسيدم محسن واقعا کون کردن و کون دادن لذت داره گفت آره گفتم آخه من مي تونم به فهمم که کون کردن کيف داره چون هر چند تا حالا کس نکردم ولي جلق که زدم به هر حال حداقل مثل جلق زدن هست هر چند نمي دونم با گوه وکثافت طرف چه طور مي توني کنار بياي ولي در مورد کون دادن اصلا نمي تونم درک کنم کجاش کيف داره. محسن خنديد و گفت تا امتحان نکني نمي توني بفهمي. بهش گفتم چيه ميخواي ترتيب منو بدي ؟ خنديد گفت بدم که نمي آيد ولي به هر حال بدون امتحان کردن نمي توني درک کني. خنديدم و گفتم از کجا معلوم که کون دادم و خوشم نيومد آون وقت تکليفم چيه ؟ گفت خوب حداقل تجربه کردي . گفتم دستت درد نکنه همين جور راحت ترم.گفت حالا لازم نيست که کسي کونت بزاره مي توني خودت امتحان کني و با خودت ور بري با تعجب گفتم يعني چي؟ گفت تا حالا با کون خودت ور رفتي گفتم نه يعني چه کار کرده باشم گفت انگشت کرده باشي تو سوراخ کونت گفتم نه.گفت يکبار امتحان کن ضرر که نداره بعدش به من گفت که چطور کونم را از مدفوع تمييز کنم و انگشت هامو تو کونم کنم و يا از اشيا ديگه که شکل کير دارند استفاده کنم من هم با وجود اين که به محسن گفتم اهل اين کار ها نيستم همان شب تو اتاقم خودم را انگشت کردم حالتش خيلي شبيه تعريف هاي محسن بود اولش سفت بود و به سختي مي شد يک انگشت هم واردش کرد ولي همين که کمي سوراخم را ماليدم کم کم شروع به شل شد کرد براي راحتي بيشتر کمي کرم به در سوراخم ماليدم واقعا انگار معجزه شده بود و خيلي سريع سوراخم شل شد به صورتي که خيلي راحت انگشتم تو کونم مي رفت کمي ديگه کرم به سوراخم ماليدم و حتي کمي هم وارد سوراخم کردم بعد از چند دقيقه به راحتي دو انگشتم وارد کونم شد و همان طور که محسن گفته بود شروع کردم به حرکت دادن انگشتانم حالت عجيبي داشت نمي شد گفت کيف داره يا به ولي حداقل احساس بدي به من دست نداد. حالتي مشابه حالت دفع به من دست داده بود. سعي کردم که سه انگشتم را وارد کونم کنم ولي کمي احساس درد کردم و دو باره با دو انگشت شروع به ماليدن خودم کردم يک باره هوس کردم که چيز ديگه تو کونم کنم پاشدم و رفتم از تو يخچال يک خيار برداشتم و برگشتم اتاقم ولي همين که سر خيار را به در سوراخم گذاشتم ديدم که خيلي سره و اصلا آدم چندشش مي شه خيار را بيخيال شدم و طرافم را نگاه کردم که ناگهان چشمم به شيشه اتکلنم افتاد که البته از کير خيلي باريک تر بود ولي به هر حال دلم مي خواست امتحان کنم شيشه را برداشتم و برگشتم تو تختم ته شيشه را گذاشتم در کونم و کمي فشار آوردم ولي ديدم که سوراخم بر گشته حالت اولش دوباره کمي کرم ماليدم به سوراخم و همان مراحل قبل را تکرار کردم تا حدي که احساس کردم که ديگه شيشه عطر وارد سوراخم ميشه. خلاصه درد سرتون ندم بر خلاف انتظارم شيشه به راحتي وارد کونم نشد و مدتي طول کشيد که تو کونم جا بگيره شيشه را تا جاي که امکان داشت وارد کونم کردم و

عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
# : 1 Feb 2008 02:06


شروع به بيرون کشيدن وتو کردن آن کردم مانند حالتي که کير تو کون داره مدتي همين طور اين کار را ادامه دادم کيرم کم کم با کرد البته کاملا راست نشد ولي با اين وجود مايع لزجي که آدم در حالت هايي که تحريک ازش خارج ميشه از کيرم راه افتاد ( منظورم مني نيست ) شيشه را از کونم خارج کردم و دوباره با انگشت با خودم ور رفتم اين بار ديدم بر خلاف دفعه قبل به راحتي سه انگشتم وارد کونم مي شوند برام جالب بود ولي کم کم داشتم خسته مي شدم به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم که در حدود يک ساعت نيم است که دارم با خودم ور مي روم با دستمال کاغذي خودم را تمييز کردم وخواستم که بخوابم ولي ديدم که خيلي حشري شده ام و بايد يک جلق توپ بزنم تا بتونم راحت بخوابم. فرداش که بيدار شدم کمي سوراخم مي سوخت ولي چندان جدي نبود چيز ديگه اي که متوجه شدم اين بود که چون ديشب نور کافي نبود چند تا دسته گل به آب داده بودم و ملافه و آيينه داخل اتاقي چرب و چيلي شده بود و مجبور شدم خيلي سريع آثار آنها را محو کنم اون روز خيلي دوست داشتم که نتيجه تجربه ام را به محسن بگم ولي تا چند روز بعدش هم فرصتي نشدکه با محسن در مورد آن با محسن حرفي بزنم راستش را بخواهيد نمي دونستم واقعا از اين کار خوشم ميامد يا نه ولي به هر حال بدم نيامده بود طوري که شب بعدش و همين طور شب هاي بعدش اون کار را دوباره تکرار مي کردم به طوري که تقريبا هر شب با خودم مشغول بودموانواع و اقسام وسايلي که در خانه بود و شبيه کير بود به خودم فرو کردم . نمي دانم چرا توي اين مدت چيزي به محسن نگفتم و محسن هم هيچ وقت از من در مورد آن که ايا با خودم ور رفته ام يا نه از من سوالي نکرد تا اين که يک روز بعد از مدت ها براي انجام کاري با هم به شرکت ديگه اي رفته بوديم در مسير برگشت محسن از من پرسيد راستي قرار بود يک بار براي امتحان با خودت ور بري کونت را حال دادي نمي دونستم چه جواب بدم کمي مردد بودم ولي اخر سر گفتم آره گفت خوب چطور بود گفتم اي چندان جالب نبود ولي بد هم نبود به هر حال زياد با حال نبود . گفت يعني هوس نکردي دوباره امتحان کني با ترديد گفتم چرا خنديد و گفت کجا اين کار را مي کني تو حمام تو اتاقت و يا ... گفتم شب تو اتاقم. دوباره خنديد و گفت پس هر شب مشغولي. با تعجب پرسيدم چطور مگه ولي محسن جواب نداد . گفت حالا تعريف کن چه کردي. با حال بود ،نه؟ خوشت آمد که چي بهت ياد دادم.اولش مي خواستم که هم چيز را بهش نگم ولي انگار از همه مراحل خبر داشت و من هم تا به خودم آمدم ديدم همه چيز را برايش تعريف کردم محسن گفت پس قبول داري که از کون هم آدم مي تونه حال کنه گفتم آره گفت حالا در حرف مون در مورد کون دادن را قبول کن چون کون دادن علاوه بر تمام لذتي که تو از حال دادن به کونت مي بري اين مزيت را داره که اون لازم نيست که خودت با خودت ور بري و ديگري اين کار را برايت انجام مي ده و آدم مي تونه فقط لذت ببره و در ثاني لذتي که کير داره هيچ کدام از ابزار و اشياي که به خودت فرو ميکني نداره کير هم گرمه و همه سفت با روکش نرم و شکلش هم ايده آل اين کاره و تازه خودت هم متوجه شدي که که تنها با ور رفتن با سوراخت هيچ وقت ارضا نميشي و اخر سر هم بايد جلق بزني ولي اگه يک شريک داشته باشي تو هم مي توني کون اون بزاري و بيشتر لذت ببري و تازه يک حالي هم به او بدي. بعد هم رو کرد به منو گفت به هر حال بد نيست يک باامتحان کني مي دونم خوشت مياد بعد از چند لحظه سکوت گفته نمي توني تصور کني که يکي از پشت چسبيده بهت و تا ته کيرش را ور کرده تو کونت چه حالي داره با خنده بهش گفتم محسن بد جوري راست کردي که کون من بزاري گفت قبلا هم بهت گفتمکه بدم نمياد کونت بزارم ولي ميل خودته با هر کس که دوست داري امتحان کن ولي فقط حواست باشه طرف بلد باشه کونت بزاره و دود از کلت نپرانه گفتم يعني چي گفت خوب همه فکر مي کنند کون کردن راحته و يه تف مندازن سرکيرشون و مي خوان به تپانند کون طرف بدون اون که کونش را شل کنند و پدر طرف در مياد. به هر حال يک بار امتحان کردنش ضرري نداره . نمي دونم چطور شد که به محسن گفتم باشه ولي به اين شرط که يک بار هم من کون تو بزارم. خنديد و گفت باشه پس يک راست بريم خونه ما. گفتم مگه نبايد برگرديم شرکت گفت بي خيال و منو قانع کرد که جواب رييس با اون هيجان خاصي داشتم احساسي مرکب از دلهره و هيجان تا رسيدن به خونه محسن مرتب محسن از حالت هاي دادن و کيف کردن برام حرف مي زد آنقدر با آب و تاب برام حرف مي زد که تا رسيدم در خونه اونا از شدت شهوت داشتم از حال مي رفتم رفتيم تو خونه و ديدم که حامد هم خونست کمي نگران شدم ولي محسن گفت خيالت راحت محسن کاري با ما نداره کمي با حامد حال و احوال کرديم و انگار که حامد در جريان بود چون به بهانه اي رفت تو اتاق خودش و ما رو تنها گذاشت محسن گفت خوب کم کم آماده بشيم تا تو بري سوراخت را تمييز کني من هم آماده مي شم وقتي بر گشتم ديدم محسن لخت مادر زاد منتظر منه هيکل خيلي زيباي داشت ورزيده با سينه پهن و بازو هاي کلفت از همه جالب تر ران هاي عضلاني و زيبايش بود . بدنش يک دانه مو هم نداشت نمي دونم مو هاي بدنش را زده بود و يا اين که اصلا بدنش اون جور بود به هر حال هيکل بسيار جذاب و زيباي داشت وقتي به طرفش مي رفتم داشت با کيرش بازي مي کرد عجب کير گنده اي داشت قابل مقايس با کير هاي که تو عکس هاي سکسي و يا فيلم ها ديده بودم بود با وجود اين که کاملا راست نشده بود تقريبا دو برابر کير من بود وقتي به محسن رسيدم بدون اين که حرفي به زنه منو بوسيد و آرام دستم را گرفت و برد به طرف مبل راحتي کمي به بدن من دست کشيد و شروع به در آوردن لباسهايم کرد من هم کمک کردم و خيلي زود من هم کاملا لخت شدم بدون اين که کلامي حرف بزنه شروع کرد به دست کشيدن به بدنم کمي هم با کيرم ور رفت تازه متوجه

عشق هاله اي است اهورايي که آغازش , پايان و پايانش , آغاز آن است!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 18 . 19 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB